DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گــُـــــوبـاره <$BlogRSDUrl$>

گــُـــــوبـاره
 

Saturday, December 22, 2007


جمـــعويات 


آئين سربازی

ما را چو به اين جهان فراخوانيدند
فی المجلس با ختنه هراسانيدند
يعنی با خدعه ازهمان اول ِ کار
ما را ز سر بريده ترسانيدند

ما را زسر ِ بريده ترسانيدند
بيهوده و بی جهت هراسانيدند
در ما آئين سرخ سربازی را
با اين ترور فجيع ماسانيدند

اين سان که بُرند هر سر ِ سودايی
بی هيچ ترحمی و بی پروايی
سرهای بريده سربرآرند زخاک
گر از پس امروز بود فردايی

ما را ز سر ِ بريده می ترسانی
از نرويم ما به اين آسانی
بيهوده تو مار خورده افعی شده ای
امروز که نيست دوره ساسانی

هر کار که ساده بود مشکل کردند
دنبـــــاله کـار را سـپس ول کردند
بستنـد و شکستند و زدنـد و بردنـد
سهراب،..... کجايی؟ آب را گل کردند!
…………….
آب را گل نکنيم.
(سهراب سپهری)

***

اگـه اعليحضـرت زنده بودند....

من که ملول گشــــتمی از نفس فرشتــگان
تا ز تو ياد کردمی لول ِ لول ِ لول گشتمی

اگه اعليحضرت زنده بودند، المپيک هر سال در کشور خود ما برگزار می شد و کنفرانس سران هم همين طور. بی شک سران گروه يک به اضافه هشت (اعليحضرت و بقيه سران)، با خوردن چلو کباب و يک سيخ گوجه اضافی و ماست و موسيرو مخلفات ديگرش مانند يک پارچ دوغ و اينها، زودتر به توافق می رسيدند تا با خوردن غذاهای تهوع آور انگليسی. در مورد کنفرانس محيط زيست هم همين طور. اعليحضرت شخصاً دستور صادر می فرمودند که محيط زيست را از شر هرچه جمهوريخواه و تود ه ای و اصلاح طلب و ملی مذهبی و ضد انقلاب سفيد و مخالف خدا، شاه و ميهن است، پاک کنند. از طرفی هم با آن مناعت طبعی که اعليجضرت داشتند، با شنيدن مشکل کم آبی در آفريقا، دستور می فرمودند که از طرف دولت شاهنشاهی، دوغ آبعلی و آب زرشک و سکنجه-بين به مردم آن قاره داده شود که از آب خوردن خيلی بهتراست وصفرا بُر هم هست.


در ضمن اعليحضرت، البراده ای را هم به کنفرانس سران هشت دعوت می کردند تا پيزُر بارش بگذارند و موافقت او را برای ساختن يک بمب اتمی شاهنشاهی بگيرند. شايد هم اگه اعليحضرت زنده بودند، اوراينوم ما ملت اين قدر ضعيف نمی شد که احتياجی به غنی کردن داشته باشد.

اگه اعليحضرت زنده بودند، خيابان شهيد شباک امروز خيابان شيراک بود و ميدان شوش، ميدان بوش و سه راه تاجر می شد سه راه تاچر و بازار کفاشهای هم می شد بازار پوتين.

اگه اعليحضرت زنده بودند، همه مردم هم مثل سابق سرجای خودشون نشسته بودند و اين بلبشو و بلوا در کشور برپا نمی شد و ملی گراها و جمهوری خواهان و کمونيستها و مذهبيون، همه در پشت درهای بسته در اوين با هم مشکلاتشان را حل می کردند. در ضمن آقای هخا هم بجای اين که از آمريکا به ايران بيايد، با حکم حکومتی از ايران به آمريکا می رفت تا به ارشاد مردم آن خطه بپردازد.

اگه اعليحضرت زنده بودند، اين پسره اکبيری دهاتی هم گل زيادتر از دهنش نمی خورد و هوس رياست و سياست به سرش نمی زد و الان فراش مدرسه 4 آبان در شهباز جنوبی بود. در مورد ِ مسئله رهبری، شايد خود اعليحضرت شخصاً مسئله رهبری جهان تشيع را - با توجه به حساسيت موضوع - بدست می گرفتند واگر هم که صلاح نبود، جمشيد آموزگار را می کردند فقيه عاليقدر.

اگه اعليحضرت زنده بودند، ملا عمر يا رئيس حوزه علميه هرات بود و هرسال در عيد قربان پيام تبريکی از دربار همايونی دريافت می کرد و يا در خيابان ناصر خسرو محضر دار می شد. بن لادن هم زير سايه شعبان بی مخ، باشگاه تن پروری لادن را اداره می کرد. ژنرال پينوشه هم مهمان افتخاری اعليحضرت می بود و تا اطلاع ثانوی در کاخ مرواريد زندگی می کرد.

اگه اعليحضرت زنده بودند، اول پيشنهاد می کردند که از تجربيات سعيد حجاريان در ساواک استفاده بهينه بشود و در ضمن رياست اداره امور ناکاره ها هم به او داده شود. همچنين دستور صادر می فرمودند که از منتظری دلجويی شود و مقام رهبری شيعيان جهان به او عطيه شود. به شيرين عبادی هم يک پيکان نو هديه می دادند و حقوق و مقرری برایش تعيين می کردند. همچنين می فرمودند که رجوی و بنی صدر را زنده بگذاريد تا طبق معمول مزه بياندازند و مردم و حکومت را بخندانند.

اگه اعليحضرت زنده بودند، يک پدری از اينهايی که دم از انتخابات آزاد و سکولاريسم و دموکراسی و اينها می زنند در می آوردند که اون سرش ناپيدا.

***


معاشران گره از زلف يار باز کنيد
(حافظ)
..............................


معاشری گره از زلف يار باز نمود
و ساز ديگری از آ ن به بعد ساز نمود

هر آنچه را که به ما گفته بود، زد زيرش
هرآن که را که نبودی خودی دراز نمود

هرآنکه گفت و نوشت از هرآنچه زشت و پلشت
روانه اش بسوی جاده هراز نمود

ولی هرآن که بدو سر سپرد و بيعت کرد
به حج روانه ورا عازم حجاز نمود

و هرچه قاری وآخوند بود در گيتی
زدوره گردی بيهوده بی نياز نمود

به انقلاب و به رويای ملتی شاشيد
وان يکاد، سپس خواند و برفراز نمود

چو کينک کونگ به قهقاه خنده ای سرداد
ونيش تا به بناگوش خويش باز نمود

به جای شاه نشست و بجای شاه چنو
حراج کشور و ناموس و نفت وگاز نمود

هرآنچه را که نمی بايدش نمايد، کرد
وليک زآنچه که می باست، احتزاز نمود

بنام مردمی و عدل و آرمانخواهی
دريغ، رونق بازار حرص و آز نمود

خرافه بود و خريت هر آنچه در سر داشت
دروغ بود هر آن کو برآن نماز نمود

معاشران ز سر يار دست برداريد
معاشری گره از زلف يار باز نمود

***

افتخارات نياکانی

تا پيش از ديدن فيلم "مغولها"، گمان می کردم که تلويزيون پديده تازه ای ست که درسده گذشته پيدا شده است. با ديدن آنتن تلويزيون برروی پشت بام چند خانه در فيلم مغولها دريافتم که ايرانيان در آن زمان تلويزيون داشته اند و ما نمی دانسته ايم. پيش تردر سريال "سلطان صاجبقران"، با ديدن ساعت سيکو روی مچ ناصرالدين شاه دريافته بودم که ژاپنی بودن اين ساعت شايعه ای بيش نمی تواند بود.

در اين باره هرچه پيش تر رفتم، بيش تر به افتخارات ملی ميهنی خويش افزودم، مثلاً اين که لايه معروف اوزون بايد کار ِ اوزون حسن خودمان باشد که متاسفانه امپرياليزم جهانخوار و صهيونيزم بين الملل با علم به اين نکته، اکنون آن را سوراخ کرده اند و چيزی نمانده است که همين روزها فرو بريزد و فاتحه اش خوانده شود و فاتحه ما را هم بخواند. چيزهايی هم هست که از نامشان پيداست که از اختراعات ايرانی هاست، مانند آسانسور که آسان از بالا به پايين می سُرد.

***

چوپان دروغگو

روزگاري پسرك چوپاني که هر روز گوسفندان مردم را به چرا می بُرد، بربالای تپه ای در کنار روستا ايستاد و فرياد برآورد که: " گرگ، گرگ، گرگ آمد، گرگ آمد.”

شوخی که از پايين تپه می گذشت، سربرداشت و گفت: " اينقدر داد نزن پسره بی سواد. اين داستان رو همه تو کلاس دوم دبستان خونده ند.“

***

بيضه اسلام

دروغ های بزرگ است آيه های شما
ز جهل و فقر دميده است پايه‏ های شما

پروژه‏ ‏های بزرگ دروغ پردازيست
حديث های شما و روايه‏ های شما


رسالت همه‏ تان مال و ثروت اندوزيست
حقيقتی نبود در رساله‏ های شما


سگان هار ِ هوادار قدرت و پول ‏ايد
بشر چو ديو شود، زير سايه‏ های شما

ولی چه خوب که روشن شده است بر مردم
که هست بيضه‏ اسلام، خايه ‏های شما

به روز حادثه چيزی نمانده است دگر
چه خوب شد که فتير است مايه های شما

دل نيست، دلی که بُردنی نيست
يا دست ِ کس سپردنی نيست
سـنگاب ِغـريزه وغـرور است
دل نيست، دلی که بُردنی نيست

*** 

عاقبت بخير

با ادب باش تا بزرگ شوى
بره گردی، نصيب ِ گرگ شوی

با ادب باش تا كه در گيتى
بار هرگز نياورى خيطى

نزنی از حريم ِ خود بيرون 
ننهى پا به پايگاهِ جنون 

تا نه چون من، اجق وجق باشى
بلكه هموار شق و رق باشى

" بله قربان" و "مخلصم"، گويان
آلت دست جمله پررويان

بشوى در سراسر عمرت 
تا شود بيست دائماً نمره ت

بانى خير ِ خويش و غير شوى
عاقبت، عاقبت بخير شوى

***


اماميات

کيف ما را کوک کرد اين انقلاب
کفر را مفلوک کرد اين انقلاب

هرچه چشم‏انداز ِ نامشروع بود
پاک کرد و پوک کرد اين انقلاب

امريکا و شوروی را در جهان
جملگی مضحوک کرد اين انقلاب

چهره کفر جهانی را چه خوب
پر زچاک و چوک کرد اين انقلاب

سنگر صداميان را از ميان
ضربه زد، متروک کرد اين انقلاب

مسلمين را گوسفند سر براه
کافران را خوک کرد اين انقلاب

آيه "بل هم اضل" درباب شيخ
را بسی مدروک کرد

عالمان حوزه را پروار کرد
کافران را دوک کرد اين انقلاب

ناخودی نابود کرد و از خودی
گاه تکّ و توک،  کرد اين انقلاب

لاکـــن البته ولی با اين همـــــه
کيف ما را کوک کرد اين انقلاب

***
وقتی که ايمان باعث سوء تفاهم شد
همزيستی همداستانی همدلی گم شد

ترفند باز ِ پاچه- ورمالی رسيد از راه
ژرفای چشم انداز، خالی از ترنُم شد

دستی درون خواب ما فرمان آتش داد
دريای روياهای فردا پُر تلاتم شد 

فواره ی خون شد نماد آرمانخواهی 
زهد و ريا پروانه ِ حق تقدّم شد

شيطان تعارف کرد و آدم خورد گندم را 
اما چرا در اين ميان بدنام، گندم شد

اين گونه، از هم دست های ما جدا گشتند
اين گونه، روياهای ما گم در دل خُم شد

بيزار گرديديم از يکديگر و از خويش 
وقتی که ايمان باعث سوء تفاهم شد

***

مـرغ عافيت 


در آرزوی عافيت و جاودانگی
ای مرغ خانگی
افتاده‏‌ای به پيسی ِ بی خود - روانگی

با آب و خاک و دانه چه دلشاد و خامشی
قُد قِد کنان خوشی
نُک می زنی و چری و می فرامشی
هی وقت می کُشی
دل بسته ای به آخور ِ خوش آب و دانگی
ای مرغ خانگی

نه شور رفتن است تو را نه ترانه ای
نه از هوای بال گشودن نشانه ای
شادی به آب و دانه خود کُنج لانه ای
يعنی کک ات نمی گزد از بی ترانگی
ای مرغ خانگی

ای مرغ عافيت که ز پرواز خسته ای
واداده ای و گوشه دنجی نشسته ای
تا رسته ای و مانده ای و بال بسته ای
داريد با رزشک پلو هم نشانگی
ای مرغ خانگی

***

شيرين و مجنون

چون ميُسر نيست برمن کام او
عشـق بـازی می کنم با نـام او
(نظامی)
ديد مجنون را يکی در لاله زار
توی کافی نت ِ بسی زار و نزار

گفت لابد در پی ليلی هنوز
نيستش با اين جهان میلی هنوز

غرق در بحر مجازی گشته است
اندگی سرگرم ِ بازی گشته است

يا پی وبلاگ ليلی می رود
سوی آن يار طفيلی می رود

مانده عاشق در گذار روزگار
آفرين، اين است عشق پايدار

گفت لابد توی گوگل کو به کو
می کند در سرچ انجين جستجو

تا ازاو عکسی، پيامی،چيزکی
يابد و در خود کند انگيزکی

چون ميسر نيست بر وی کام او
می زند سر گاه بردات کام او

رفت از او پرسد که ای وبگرد ِ زار
تو کجا و کافی نت در لاله زار!؟!؟

اين چنين زار و نزارکيستی
ماوس در کف، بيقرار کيستی

..............

با تعجب ديد، مجنون بی هراس
جای ليلی داشت با شيرين تماس

بی حيا و بی اصول و بی فروع
بجث شيرين کرده با شيرين شروع

رفته در رويای شيرين می چرد
عشوه هايش با دل و جان می خرد

گرم و نرم چت زدن با او شده
خود بسان شير و او آهو شده

با زبان چرب، نرمش می کند
نرم نرنمک نرم و گرمش می کند

می پزد او را و می پردازدش
چون اورانيوم غنی می سازدش

شوخ و شنگ و عشوه گر با يگديکر
در خيال خويش روی هم دمر

گويد ای شيرين بدجنس ِ بلا
بازهم گفتی که؛ "نه"، ای ناقلا

باش تا دستم رسد بر دامنت
بعد می گويم چه خواهم از تنت

بعد از آن ای دلبر خوب و قشنگ
می برم روزی تو را با خود فرنگ

می شويم آنجا پناهنده، اگر
بختمان ياری کند در اين سفر

می رويم آنجا پناهنده شويم
کردگار عشق را بنده شويم

عشقبازی با تو خِيلی عالی است
زندگی بی عشق خرحمالی است

....................

مرد گفتا، کار دنيا چون شده!

يا که مجنون واقعاً مجنون شده!


Free counter and web stats