DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گــُـــــوبـاره <$BlogRSDUrl$>

گــُـــــوبـاره
 

Saturday, January 30, 2016


کلـــنجار ِ اهل دين با جُستاوردهای داروين (بخش پايانی) 




در بخش پيش گفتيم که برخی‌ از برآيش‌ شناسان‌ برآنند که‌ همه‌ اندام های هر زينده‌، دارای‌ ارزش‌ زيستياری‌ ِ ويژه‌ خويش‌ است‌ و در طبيعت‌ هر گز چيزی‌ بيهوده‌ پديد نمی ‏آيد. اين‌ چشم‌ انداز در زيست‌ شناسی، " ديدگاه‌ سازش‌ گرايی"۱، نام‌ دارد.  سازش‌ گرايان‌ می‌ گويند که‌ چون‌ در طبيعت‌ هيچگاه‌ به‌ چيزِ بيهوده ‌و بيکاری‌ بها داده‌ نمی ‌شود، پس هر آنچه‌ از گذرِ هزاره ‌های‌ برآيشی‌ گذشته است و همچنان‌ برجا مانده‌ است‌، بايد دارای‌ نقش‌ زيستياری‌ ويژه‌ خود باشد. اگربخشی‌ از تن‌ ِ جانوری‌ و يا کالبد گياهی‌، نقش‌ِ زيستياری‌ِ آشکاری‌ ندارد و دليل‌ِ سازگارانه‌ ای‌ برای‌ آن‌ نمی‌ توان‌ يافت‌، اين‌ چگونگی‌ به‌ معنای‌ ردِ سازش گرايی‌ نمی‌ تواند باشد، بلکه‌ بايد آن‌ را بحساب‌ ناآگاهی‌ ما از چيستی‌ِ نقش‌ آن‌ اندام گذاشت‌.
اگر بپذيريم‌ که‌ همه اندام های تن، سازگار و سودمند هستند، آنگاه‌ نه‌ تنها نمی‌ توانيم‌ روندهای‌ برآيشی‌ را ناهدفمند بدانيم‌ بلکه‌ از توجيه ‌کاستی های‌ برآيشی‌ نيز در می ‌مانيم‌. از ديدگاه‌ سازش‌ گرايی‌ نمی ‌توان‌ نقش ‌زيستياری‌ ِ پستان ‏های‌ مرد و اوج گيری‌ِ جنسی‌ زن‌، بدون‌ ِ آميزش‌ با مرد را بررسيد .با اينهمه‌ می ‌توان‌ گفت‌ که‌ بيشترِ اعضای‌ ِ کالبد گياهان‌ و جانوران ‌برای‌ کارِ ويژه‌ ای‌ برآمده ‌اند‌، اما برخی‌ از اين‌ اعضا از اين‌ نقش‌ تهی‌ هستند‌. برخی‌ نيز در روزگاران‌ِ پيشين‌، در پی‌ ِ نياز ويژه ‌ای‌ پديد آمده‌ اند‌ و اکنون‌ با دگرگون‌ شدن ‌ِآن‌ زيستبوم‌ و يا جابجا شدن ِدارندگانِ خود از جايی به جای ديگر، اکنون بيهوده می نمايند. نمونه اين اندام، آپانديس‌ و موی تنِ انسان است‌.

البته‌ گاه‌، اعضايی‌ که‌ نقش‌ زيستياری‌ خود را در دوره‌ ای‌ از دست‌ می‌ دهند، ای‌ بسا که‌ در دوره‌ ديگری‌ کاربُرد تازه‌ ای‌ بيابند. نمونه‌ اين‌ چگونگی‌، شست‌ ِ خرسک‌ پنداست‌.۲ هر دست‌ ِ اين‌ خرسِ چينی، شستی‌ گردنده‌ مانند شست‌ انسان‌ دارد که‌ با آن‌ شاخه‌ خيزران‌ را از برگ‌ تهی‌ می‌ کند. پندا روزی‌ ۱۲ ساعت‌ به‌ خوردن‌ ِ برگ‌ خيزران‌ می ‌پردازد. اين‌ جانورِ زيبا، شاخه‌ خيزران‌ را با تردستی‌ از لای‌ شست‌ خود گذر می‏ دهد و برگ‏ های‌ آن‌ را از شاخه‌ جدا می‌ کند. نمونه‌ اين‌ چگونگی‌ را در گياهان‌ نيز می‌ توان‌ ديد. اُرکيده جنگلی‌، مانند بسياری‌ از گل‏ های‌ ديگر، غنچه‌ ای‌ گشوده‌ دهان دارد که‌ در بر گيرنده‌ تخمک‏ های‌ آن ‌است‌. اين‌ غنچه‌ در گياهان،‌ بيشتر برای‌ پايبانی‌ِ تخمک ‏ها و نيز فراخوانی‌ پروانگان‌ برای‌ گرده‌ افشانی‌ برآمده‌ است‌، اما اُرکيده جنگلی، غنچه‌ خود را برای‌ شکار بکار می‌ برد. اين‌ گياه‌ِ گوشتخوار، لاله‌ غنچه‌ خود را از شهدی‌ شهوت‌ انگيز نيمه‌ پُر می‌ کند تا پروانگان‌ و زنبوران‌ را به‌ هوای‌ خوردن‌ آن‌ شهد به‌ درون‌ خود بکشاند. سپس ‌هنگامی‌ که‌ پروانه ‌ای‌ به‌ درون‌ غنچه‌ پا می ‌‏نهد، دهانه‌ غنچه‌ را می‌ بندد و مهمان‌ را مچاله‌ می ‏کند و همه‌ شيره‌ تن‌ آن‌ را می ‏مکد. سپس با بازگشايی غنچه‌ خود، تفاله‌ وامانده‌ ی شکارِ را در دسترس‌ باد و زنبورها می ‌‏گذارد و به‌ هوای‌ شکاری‌ ديگر شهد افشانی‌ می ‏کند. بلند برگی‌ که‌ در دهانه‌ غنچه‌ِ اين ‌گل‌، فرودگاه‌ پروانه‌ است‌، رويه ‌ای‌ نرم‌ و لغزنده‌ دارد که‌ شکار را به‌ درون‌ لاله ی گل‌ می ‏‏سُراند و از بازگشت‌ آن‌ جلوگيری‌ می ‌کند.

چون‌ بيشتر گل‏ ها لاله ‌ای‌ شهدآگين‌ و بی‌ خطر دارند، پروانگان‌ و مگس‏ ها و زنبوران‌ بسيار آسان‌ به‌ تور اُرکيده جنگلی، که‌ از غنچه‌ زيبا و فريبنده‌ خود تورشکار ساخته‌ است‌، می‌ افتند.  اين‌ ترفند، راه‌ تازه‌ ای‌ برای‌ اُرکيده جنگلی دربهره‌ وری‌ ِ بيشتر و بهتر از طبيعت‌ پديد آورده‌ است‌ و اين‌ گل‌ می ‌تواند بوسيله ‌آن‌ در زمانی‌ اندک‌، خوراکی‌ سرشار از پروتئين‌ و ويتامين ‏های‌ گوناگون‌ بدست ‌آورد.
کارکردِ اُرگان‏ های‌ تن‌ را نمی‌ توان‌ دليل‌ برآيش‌ آن‏ ها دانست،‌ زيرا دگرگون ‌شدن‌ نيازهای‌ زيستبومی،‌ گاه‌ نقش‌ اين‌ ارگان‏ها را تغيير می ‌دهد.  نمونه‌ اين ‌چگونگی‌ در انسان‌، شيوه‌ کاربرد مغز است‌. مغز جانوران،‌ ابزار گره‌ گشايی‌ از گرفتاری ‏های‌ روزمره‌ِ زيستبومی‌ ست‌ تا آنان‌ خوراک‌ و نوشاک‌ و پوشاک‌ِ موردنياز خود را در گستره‌ زيستی‌ ِ خود فراهم‌ کنند. از اينرو، مغز را پلی‌ ميان‌ جانوران‌ و جهان‌ می‌ توان‌ پنداشت‌؛ چراغی‌ که‌ با نمودن‌ راه‌ و چاه‌، گذر ازدشواری‏ ها را آسان‌ می ‌کند. اگر چه‌ مغز انسان‌ نيز چون‌ ديگر جانوران،‌ ابزار ِ ماندگاری‌ اوست‌ و برای ‌واگشودن‌ چيستان ‏های‌ روزمره‌ِ زيستبومی‌ برآمده‌ است‌، اما انسان‌ آن‌ را برای ‌گشودن‌ رازهای‌ ديگری‌ نيز بکار می‌ گيرد و هماره‌ در پی‌ِ شناسايی‌ چيستی‌ِ هستی‌ و گوهر پديدارهای‌ جهان‌ است‌.

توانايی‌ کاربردِ اندام های تن‌، در پرتو نيازهای‌ زيستبومی‌ سبب‌ می ‌شود که‌ برآيش‌ شناسان‌ نتوانند نقش‌ زيستياری‌ هر برآيه‌ را دليل‌ِ برآيش‌ آن‌ بدانند. در حقيقت‌ اگر کارکرد کنونی‌ عضوی‌ را هدف‌ نهايی‌ برآيش‌ آن‌ بدانيم‌، ناگزير بايد برآيش‌ هستی‌ را هدفمند پنداشت. نگرش‌ سازش‌ گرايانه‌، گرفتاری‌ اساسی‌ ِ ديگری‌ نيز دارد که‌ آن‌ ناتوانی‌ از پاسخ‌ يابی‌ برای‌ چرايی‌ِ برآيش‌ِ پديده ‌های‌ زيانمند، مانندِ ياخته‌ های‌ سرطان‌ زاست‌. اين‌ ياخته‌ ها نه‌ تنها زيستيار نيستند که‌ آشکارا به‌ زندگی‌ دارندگان‌ خود پايان‌ می ‏دهند.

برآيشِ انسان

انسان‌ پديداری‌ تازه‌ در گستره‌ گيتی‌ ست‌ که‌ ‌ برآيش تيره‌ وی‌ را نزديک‌ به‌ پنج‌ مليون‌ سال‌ برآورد کرده ‌اند.البته انسان مدرن در شکل کنونی اش، از دويست هزار سال پيش به اين سو برروی زمين پيدا شده است.  نوپايی‌ انسان‌ در جهان‌، با يادآوری‌ اين‌ نکته‌ آشکار می‌ شود که‌ زمين‌ نزديک‌ به‌ ۵ ميليارد سال‌ پيش‌، از خورشيد جدا شده‌ است‌ و تا يک‌ و نيم ميليارد سال‌ پس‌ از آن‌، چون ‌گوی‌ گردانی‌ از آتش‌ در مدارِ خود شعله‌ ور بوده‌ است‌.
جستاوردهای‌ زمين‌ شناسيک‌ نشان‌ می‌ دهد که‌ نزديک‌ به‌ سه‌ و نيم‌ ميليارد سال‌ پيش‌، اندی‌ پس‌ از سرد شدن‌ِ پوسته‌ رويينِ زمين‌، باکتری های‌ بسيارساده ‌ـ ساختاری‌ بر روی‌ زمين‌ می‌ زيسته‌ اند. فسيل های‌ بازمانده‌ ازهزاره ‌های‌ پيشين،‌ گويای‌ آن است‌ که‌ ششصد مليون‌ سال‌ پيش، زيستاران‌ چند ياخته ‌ای‌ فراوانی‌ بر روی زمين‌ بوده ‌اند. چنين‌ است‌ که‌ انسان‌ را زينده ‌ای‌ نوپا و "تازه‌ وارد" در جهان‌ می‌ توان‌ خواند، زيرا که‌ زمين‌ نزديک‌ به‌ چهار ميليارد و نهصد و نود و پنج‌ مليون‌ سال ‌پيش‌ از پيدايش‌ انسان‌، در کارِ آيش‌ و رويش‌ و پويش‌ و روش‌ بوده ‌است ‌و هزاران‌ هزار سال‌ پيش ‌تر از آن‌ نيز، "ابر و باد و مه‌ و خورشيد و فلک‌"، در کار بوده ‌اند.

انسان‌، زينده‌ ای‌ از تيره‌ ميمون‌ ها در رسته‌ پستانداران‌ است‌. پستانداران‌، جانورانی‌ خونگرم‌‌ و پوشيده‌ از مو و يا خز هستند که ‌پيش ‌از زاده‌ شدن‌ در زهدان‌ مادر می‌ زيند و ازان‌ پس‌ نيز، چندی‌ با مکيدن‌ شيراز پستان ‌های‌ مادران‌ خود تعذيه‌ می‌ کنند. اين‌ جانوران‌ نزديک‌ به‌ دويست‌ مليون‌ سال‌ پس‌ از دايناسورها و پرندگان‌ بر روی زمين برآمده‌ اند. از آن‌ پس‌ تا کنون‌، ديگرگونگی های‌ زيستگاهی‌، تيره ‌های‌ گوناگونی‌ از پستانداران‌ بر آورده‌ است‌ که‌ همه‌ آن ها را بر۱۰ تيره‌ بخش‌ بندی ‌کرده اند. ۸ تيره‌ از اين‌ گروه‌ در دوران‌ِ کنونی‌ يافت‌ می‌ شوند. دوتيره‌ِ نخستين‌، پستانداران‌ِ تخم‌ گذار و کيسه‌ داران‌، نابود شده‌اند.

انسان‌ نژادی‌ از تيره‌ ميمون هاست‌ که‌ خويشاوندی‌ نزديکی‌ باشمپانزه‌ و گوريل‌ دارد. اين‌ تيره‌، نزديک‌ به‌ يکصد و سی‌ مليون‌ سال ‌پيش‌، از ميان‌ حشره‌ خواران‌ِ گياه ‌زی‌ که‌ بر روی‌ درختان‌ زندگی ‌می ‌کنند، بر آمده‌ است‌. يکی‌ از ويژگی های‌ ميمون ها، داشتن‌ دست‌ و پای ‌شست‌ دار است‌ که‌ نرم‌ و آسان‌ می‌ توان‌ آن‌ را گرداند و از آن‌ برای‌ چنگ ‌زدن‌ و گرفتن‌، بهره‌ برد. ويژگی‌ اساسی‌ ديگر ميمون ها، داشتن‌ مغزِ بسيار درشت‌ ـ به‌ ويژه‌ بخش‌ پيشين‌ آن‌ ـ نسبت‌ به‌ حجم‌ بدن‌ آن هاست‌. اين‌ جانوران‌ همچنين‌ دوران‌ کودکی‌ بسيار درازی‌ دارند.

پی‌ گيری‌ تاريخ‌ برآيش ‌ِانسان‌ با بررسی‌ فسيل های‌ پيدا شده‌، کاردشواری‌ ست‌ زيرا تورينه‌ اعصاب‌ انسان‌ که‌ زمينه‌ ساز و بنگاه‌ همه ‌رفتارها و کردارها و ذهن‌ و زبان‌ و حافظه ی وی‌ می‌ باشد، نرم‌ افزارِ بی ‌استخوانِ‌ تن‌ اوست‌ که‌ فسيلی‌ از خود بر جا نمی‌ گذارد. هر فسيل‌ تنها می‌ تواند ما را با چگونگی‌ استخوان‌ بندی‌ جانوران‌ آشنا کند و فسيل شناسان‌ براساس‌ اين‌ چگونگی‌، بخش های‌ ديگر بدن‌ را بازسازی ‌می‌ کنند. گرفتاری‌ ديگرِ فسيل‌ شناسی‌ اين‌ است‌ که‌ بيشتر فسيل های‌ يافته‌ شده‌، تکه‌ هايی‌ از استخوان‌ِ بخشی‌ از اسکلت های گوناگون می تواند باشد و يافتن‌ اسکلت ‌کامل‌ فسيل‌ شده‌ بسيار کم‌ پيش‌ می‌ آيد.

تا پيش‌ از پيدايش‌ دانش‌ ژنتيک‌، فسيل‌ شناسان‌، دو راهه‌ِ جدايی ‌انسان‌ از ميمون ها را نزديک‌ به‌ ۱۰ميليون‌ سال‌ پيش‌ می‌ دانستند و ميمونی‌ بنام‌ راماپيتيکوس‌ (Ramapithecus)، را نيای‌ انسان‌ِ امروزی‌ می ‌پنداشتند. اين‌ ميمون‌ را دو ويژگی‌ بسيار اساسی‌، از ميمون های‌ پيشين‌ جدا می‌ کرد؛ نخست‌، شکل‌ دندان های‌ وی‌ که‌ گرد و کوچک‌ بود و بيشتر به‌ دندان های ‌انسان‌ امروزی‌ می‌ مانست‌ تا نيش های‌ چنگالی‌ و تيز ميمون های پيش‌ از او. ديگر ويژگی‌ اين ميمون، توانايی‌ ابزارگری‌ او‌ و بکار گيری سنگ‌ وچوب‌، برای‌ دفاع‌ از خود و نيز شکستن‌ دانه‌ های‌ روغنی‌ چون‌ بادام‌ وپسته‌ و بلوط‌ و گردو بود.

پژوهش های‌ تازه‌ِ دانش‌ ژنتيک‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ نژاد انسان‌ بسيارجوانتر از آنچه‌ که‌ پيش‌ از اين‌ پنداشته‌ می‌ شد، است‌ و در حقيقت‌ شاخه ‌اين‌ نژاد، نزديک‌ به‌ پنج‌ ميليون‌ سال‌ پيش‌ بر درخت‌ِ هستی‌ روييده ‌است‌. اين‌ پژوهش ها، ساختارِ ژنتيک‌ ميمون‌ ديگری‌ بنام‌ "آسترالوپيتکوس‌(Astralopithecus)، را آغازِ نژاد انسان‌ می‌ دانند. اين‌ ميمون‌ که‌ نزديک‌ به ‌پنج‌ ميليون‌ سال‌ پيش‌ در آفريقا پديد آمد، ۱۲۰ سانتيمتر قد داشت‌ و بر روی‌ دو پای‌ خود‌ می ‌ايستاده‌ و ايستاده‌ راه‌ می ‌رفته ‌است‌. آسترالوپيتکوس‌، مخی‌ درشت‌ تر از ميمون های‌ ديگر داشت‌ و نه‌ چون‌ ميمون های‌ جنگل‌ زی‌، در دشت های‌ باز و فراخ‌ آفريقا زندگی‌ می‌ کرد و از راه ‌شکار زرافه‌ و گورخر و کرکدن‌ و عنتر و ديگر جانوران‌ِ وحشی‌ِ آن‌ ديار، روزگار می‌ گذراند. اين‌ ميمون‌، ابزارمندی‌ و کاربرد آن‌ را در زمان‌ خود به‌ اوج‌ رسانده ‌بود و ابزارِ گوناگونی‌ از سنگ‌ و چوب‌ و استخوان‌ می‌ ساخت‌، اما هنوز بهره‌ وری‌ از آتش‌ را نمی‌ دانست‌.

پس‌ از آسترالوپيتکوس‌، نژاد ديگری‌ از تبار وی‌ بنام‌ هوموارکتوس‌(Homo erectus)، برآمد که‌ همانندی های‌ بسياری‌ با انسان‌ِ امروزی‌ داشت‌. مُخ‌ اين‌ ميمون‌ اندکی‌ از مخ‌ انسان‌ کنونی‌ کوچکتر بود. او نخستين‌انسان‌ ـ ميمون‌ِ غار نشين‌ بود که‌ به‌ سودمندی‌ آتش‌ پی‌ برد و از آن‌ برای‌ روشن‌ نمودن‌ و گرم‌ کردن‌ غارهای‌ خود و نيز پختن‌ گوشت های سفت‌ وسخت‌، مانند گوشت‌ کرکدن‌ و گراز بهره‌ می ‌جست‌. اين‌ ميمون‌ بيشتراز يک‌ مليون‌ سال‌ پيش‌ می ‌زيسته ‌است‌ و براساسِ جُستاوردهای‌ فسيل ‌شناسی‌، در گستره‌ پهناوری‌ از آفريقا تا چين‌ پراکنده‌ بوده‌ است‌. نمونه‌ اسکلت های‌ بدست‌ آمده‌ از اين‌ ميمون ها و غارهای آنها نشان‌ می‌ دهد که ‌هوموارکتوس‌، زندگی‌ اجتماعی‌ پيچيده‌ ای‌ داشته‌ است‌. ساتورِ سنگی‌، يکی‌ از ساخته‌ های‌ اين‌ ميمون‌ است‌ که‌ از آن‌ برای‌ شکار استفاده‌ می ‌کرده‌ است‌.

فسيل های‌ ميمون‌ ديگری که‌ آن‌ را نياندرتال‌ (Neanderthal) می‌ نامند، گويای‌ آن‌ است‌ که‌ اين‌ ميمون‌ که‌ برآيه ‌ای‌ از نژاد هوموارکتوس‌ است‌، نزديک‌ به‌ صد هزار سال‌ پيش‌ در اروپا می‌ زيسته‌ است‌. نياندرتال‌، مُخی‌ بسيار بزرگتر از انسان‌ کنونی‌ و بدنی‌ بسيار کوچکتر از او، اما فشرده ‌تر و پر توان ‌تر داشته‌ است‌. اگر چه‌ نژاد اين‌ ميمون‌، فرهنگی‌ پربار داشته ‌است‌ و نگاره ‌های‌ مانده‌ بر ديوارِ غارهای‌ اين‌ ميمون‌، نشانه‌ هنر دوستی ‌اوست‌ و حتی‌ مردگان‌ِ خود را پس‌ از پوشانيدن‌ در جامه‌ای‌ از برگ‌ِ گُل ‌به‌ خاک‌ می‌ سپرده‌ است‌، اما ساختار فيزيکی‌ وی‌ و چارپا روی‌ او، اين‌ نژاد را از انسان‌ جدا می‌ کند. نژادِ نياندرتال‌ با آغاز دوره‌ يخ‌ بندان‌ِ زمين ‌از ميان‌ رفت‌. فسيل های‌ تازه ‌تر‌ که‌ در يکصد هزار سال‌ گذشته‌ شکل ‌گرفته‌ است‌، همه‌ از نيای‌ انسان‌ کنونی‌ هستند و نشان‌ می ‌دهد که‌ انسان‌ مدرن‌ِ امروزی، نزديک‌ به‌ ۵۰ تا ۶۰ هزار سال‌ پيش‌، از دگرگونی‌ اندام‌ های ميمون‌ِ هوموارکتوس‌ بر آمده‌ است‌. اين‌ گونه‌ است‌ که‌ انسان‌ را زينده ‌ای ‌تازه‌ وارد در جهان‌ می‌ توان‌ دانست‌.

انسان‌، شمپانزه‌ و گوريل‌، سه‌ جانورِ هم‌ نيا هستند که‌ بخش‌ بزرگی ‌از ساختار ژنتيک‌ و کالبدی‌ آن ها با همديگر همانند است‌. با اين‌ همه‌، چنين‌ می نمايد که‌ تجربه‌ های‌ انسان‌ در رويارويی‌ با زيستگاه‌ وی‌، برآيش چهار ويژگی‌ِ ساختاری‌ را سبب‌ شده‌ است‌ که‌ جانوران‌ِ هم‌ تيره ‌وی‌ از آن ها بی‌ بهره ‌اند. نخست‌ دُرشتی‌ مغز انسان‌ به‌ ويژه‌ بخش‌ پيشين ‌آن‌ است‌ که‌ برآیِشی‌ ناگهانی‌ نسبت‌ به‌ وزن‌ بدن‌ وی‌ داشته‌ است‌. ديگر کاربرد زبان‌ و توانايی‌ سخن‌ گفتن‌ است‌. سوم‌ توانايی‌ راه‌ رفتن‌ بر روی ‌دو پا و بدون‌ کاربردِ دست ها و آخرين‌ ويژگی‌، داشتن‌ پوست‌ بی‌ موست‌. تا کنون‌ کسی‌ به‌ چرايی‌ برآیِش‌ِ اين‌ ويژگی‌ ها که‌ انسان‌ را از هم‌ نياهای ‌خود جدا کرده‌است‌، پاسخ‌ِ آزمون‌ پذيری‌ نداده‌ است‌.
برخی‌ از برآیِش‌ شناسان،‌ زندگی‌ اجتماعی‌ را زمينه‌ ساز افزايش ‌حجم‌ مغز و برآیِش‌ زبان‌ دانسته ‌اند. برخی‌ ديگر نيز، اين‌ ويژگی‌ را ناشی‌ از راه‌ رفتن‌ برروی‌ دو پا می‌ دانند و برآنند که‌ اين‌ برآيند، برای‌ نخستين‌ بار، دست های‌ انسان‌ را آزاد کرد و اين‌ آزادی‌، نخستين‌ گام‌ در راه ‌ابزارگری‌ انسان‌ بود که‌ خودبخود نيازهای‌ تازه ‌ای‌ پديد آورد. اين ‌نيازها، زمينه‌ سازِ برآیِش‌ توانايی های‌ تازه ‌ای‌ چون‌؛ پنداشتن‌، انگاشتن‌ و سخن‌ گفتن‌ شده است‌. آنچه‌ در اين‌ تئوری‌ ناديده‌ انگاشته‌ می‌ شود اين‌ است‌ که ‌شمپانزه‌ ها و گوريل ها نيز چون‌ انسان‌، هم‌ زندگی‌ گروهی‌ دارند و هم‌ ازابزارهای‌ ساده‌ بکار می برند.

گروهی‌ از برآیِش‌ شناسان‌، ويژگی های‌ انسان‌ را ناشی‌ از روندِ تاريخ ‌ِبرآیِش‌ِ وی‌ می‌ دانند. اينان‌ بر آنند که‌ جدايی‌ انسان‌ از خويشاوندان‌ نزديک‌ برآیِشی ‌اش‌، زمانی‌ آغاز شد که‌ از درخت‌ پايين‌ آمد و به ‌دشتهای‌ باز رو آورد. اين‌ چگونگی‌ برای‌ آن‌ بود که‌ زندگی‌ در دشت های ‌بازِ آفربقا در آن‌ روزگار، خوراک بيشتر و بهتری را نويد می‌ داد و ميمون های‌ گروه‌ - زی‌ می‌ توانستند با همکاری‌ يکديگر، جانوران‌ بسياری‌ را شکارکنند. از اينرو، نياز به‌ همکاری‌ برای‌ شکار، زمينه‌ ساز برآیِش‌ بنيادهای ذهن‌، زبان‌ و حافظه‌ در مغز انسان گرديد و به‌ توانايی‌ زيستن‌ با ديگران‌ کشيده ‌ شد. هنگامی‌ که‌ ماندگاری‌ انسان‌، نيازمند به‌ دانش‌ چگونه‌ زيستن‌ در جامعه‌ گرديد، فشارِ اين‌ نياز، برآیِش‌ مغزِ درشت‌ انسان‌، به ‌ويژه‌ بخش‌ پيشين‌ آن‌ را سبب‌ شد.

ريختن‌ موی‌ بدن‌ انسان‌ نيز، گامی‌ در راه‌ گريز از هوای‌ بسيار گرم‌ صحراهای‌ آفريقا بوده ‌است‌. نيز ايستادن‌ و راه‌ رفتن‌ بر روی‌ دو پا، برای ‌ديدبانی‌ِ بهتر و فرار بهنگام‌ از چنگ ِدرندگان‌ بر آمده‌ است‌ زيرا که‌ زندگی‌ در دشت های‌ باز و بی‌ گريزگاه‌، خطر به‌ دام‌ افتادن‌ را چند چندان‌ می‌ کند. جانوران‌ِ جنگلی‌ می‌ توانند برای‌ گريز از دست‌ و چنگ‌ و دهان‌ِ دشمن‌، از درخت‌ بالا روند و يا در لابلای‌ گياهان‌ پنهان‌ شوند، اما در بيابان‌ و رويدشتان‌، چاره‌ای‌ جز نگهبانی‌ِ هماره‌ و خيز و گريزِ بهنگام‌ نيست‌ و ايستادن‌ هر چارپا می‌ تواند گستره‌ِ ديدش‌ را ده‌ چندان‌ افزايش‌ دهد. ازاينرو، انسان‌ نيز که‌ جانوری‌ جنگلی‌ بود و نه‌ فنون‌ خودبانی‌ در بيابان‌ را می‌ دانست‌ و نه‌ تيز پايی‌ می‌ توانست‌، ناگزير از قامت‌ افرازی‌ شد.

اگر چه‌ اين‌ تئوری‌، چرايی‌ هر چهار ويژگی‌ انسان‌ را پاسخ‌ می ‌دهد، اما خود بر پايه‌ سه‌ پيش‌ پندار استوار است‌. نخست‌ اين‌ که‌ نياکان‌ ميمون‌ نيای‌ ما، درخت‌ - زی‌ بوده ‌اند. دوم‌ آنکه ‌ آنان‌ درختان‌ را بسوی‌ دشتهای‌ گستران‌ و بی‌ درخت‌ ترک‌ کرده ‌اند و ديگر آنکه‌ اين‌ چگونگی‌، زمينه‌ ساز همه‌ توانايی های‌ انسان‌ گرديده‌ است‌. درباره‌ دو پيش‌ پندار اول‌ بايد گفت‌ که‌ هنوز هيچ‌ گونه‌ گواه خِرَد پذيری‌ برای‌ درستی‌ آن ها در دست‌ نيست‌. همچنين‌ بسياری‌ از خويشاوندان‌ دورِ ما نيز که‌ هزاران‌ هزار سال‌ در دشت های‌ فراخ‌ و سوزان‌ آفريقا، سرگرم‌ شکار کردن‌ بوده ‌اند، نه‌ تنها ذهن ‌و زبان‌ و حافظه‌ بر نياورده ‌اند، بلکه‌ موی‌ هيچ‌ يک‌ نيز هنوز نريخته‌ است‌. عنتر، نمونه‌ خوبی‌ از اين‌ گونه‌ جانوران‌ است‌.
با اين‌ همه‌، نارسايی‌ اين‌ تئوری‌ چيزی‌ از ادعای‌ داروين‌ مبنی‌ برخويشاوندی‌ انسان‌ و شمپانزه‌ و گوريل‌ نمی ‌کاهد. در حقيقت‌، پيشرفت های‌ دانش‌ِ زيست‌ شناسی‌ در روزگار ما، اين‌ خويشاوندی‌ رانزديکتر نيز کرده‌ است‌. مقايسه‌ ساختار ژنتيک‌ انسان‌ و ميمون‌ نشان ‌داده‌ است‌ که‌ ۹۵ درصد از سازمان‌ ژنتيک‌ شمپانزه‌ و انسان‌ همانند است‌.
برآيش شناسی، گستره ژرف و پُردامنه ای ست که نه کسی می تواند لاف دانستن همه رويه ها و سويه های آن را بزند و نه می شود آن ها را در چند يادداشت کوتاه رسانه ای بررسيد. هدف از نوشتن اين مقاله نيز نشان دادن گوشه ای از کلنجار رفتن اهل دين با جستاوردهای داروين در سرزمين های گوناگون بود. اين کلنجار در اروپا به آشنايی مردم با اين تئوری بسيار ژرف کشيده شد، اما در کشورهای اسلامی نکته ها و گزارهای کانونی آن چنان وارونه نشان داده شد که هم امروز نيز در دانشگاه های ايران زيست شناسی آفرينشی بجای برآيشی درس می دهند.

البته بايد گفت که همه اين گناه نابخشودنی را نبايد به گردن اهل دين انداخت. آنچه در کشورهايی مانند ايران، راه را بر واردات روشمندِ انديشه های ذهنيت ساز و دگرگون کننده، می بندد، ديکتاتوری های حاکم و سُنت های نهادينه شده ای ست که در آن ها مردم، رمه پنداشته می شوند. پيروزی ستيز اهل دين در ايران در پيش گيری از آشنانی مردم با انديشه های مدرن، تنها در پرتو پشتيبانی حکومت های ديکتاتوری از اين گروه ممکن شد. اين حکومت ها در بسياری از زمينه های فرهنگی و اجتماعی، خود را با اهل دين همراستا می دانستند و آنان را اهرم های فرهنگی خود می پنداشتند.

چرا سنّت گرايان با فرهنگ مدرن دشمن اند؟

فرهنگ مدرن رای مردم را تنها سرچشمه مشروعيت قدرت برای دولت می داند و برآن است که هر فرد در جامعه، فارغ از دانش و دارايی و پيشينه خانوادگی و پايگاه احتماعی و زور و ريزی و درشتی و سن و سال خود، تنها يک رای برای گزينش حزب و يا سازمان دلخواه خود دارد. اين چگونگی همه ارزش های سنتّی را ناديده می گيرد و امتيازهای حسبی و نسبی را بی بها می کند. از چشم انداز فرهنگ مدرن، قدرت مايه فساد است و بهترين شيوه برای مبارزه با اين فساد، پخش کردن قدرت در جامعه و داشتن نهادهای مهار کننده ای است که با شيوه های های قانونمند و سنجش پذير، اداره شوند. اين نگرش، کسانی را که به کانون های قدرت دسترسی دارند و به هر بهانه ای خود را برتر از ديگران می دانند، خوش نمی آيد و بنام دين، کشور، ملت، قوم، ناموس، تاريخ، قانون و انسانيت، با حاکميتِ مردم بر سرزمين و سرنوشت خويش، مبارزه می کنند. ريشه دشمنی حکومت های ما با انديشه های مدرن را از اين زاويه بايد بررسيد. دشمنان مردم در هر سرزمين، دشمنان انديشه اند، زيرا که انديشه، پيش نياز آزادی و درگيری مردم در اداره امور کشور است.

آنسان که پيش تر گفتيم، کلنجار اهل دين با جُستاوردهای داروين، نه کلنجاری دينی ست و نه دانشی. اگر چنان می بود، ميدانی برای داد و ستدی دوسويه برای اهل دين و دانش پديد می آورد که بازتاب های آن باروری فرهنگی می توانست باشد. اين کلنجار هميشه و در همه جا، کوششی سياسی برای پيش گيری از بسته شدن دکان های دين فروشی بوده است. نيز چنين است داستان مبارزه اهل دين با حقوق بشر، آزادی زنان، دگرانديشان، بی دينان، و هم با دستاوردهای نوآورانی چون؛ کوپرنيک، گاليله، داروين، مارکس، فرويد، لايل و همه کسانی که پرده از روی حقيقت های پنهان برداشته اند و چشم اندازهای تازه ای برای نگرشِ انسان به جهان هستی و پديدارهای آن برای انسان گشوده اند.
البته از چشم اندازی ديگر می توان گفت که تلاش قلدران سنّتی و بومی گرا، برای جلوگيری از تابيدن آفتاب روشنگری در کشورهای پيرامونی، چندان نيز پيروز نبوده است زيرا که در آن کشورها، اکنون چرخه فرهنگ سازی چنان دگرگون شده است که هرگونه تلاش برای واپس زدنِ رويدادی که سال هاست آغاز شده است، بيهوده می نمايد. مراد از چرخه فرهنگ سازی آن است که همانگونه که در بخش نخست گفتيم، مردم ‌شناسان، پديدارهای فرهنگی را بازتاب ِ ستيز سنت (کهنه) و بدعت (نو) می ‌دانند. سنّت و بدعت، دو نيروی سازنده فرهنگ و نوآوری در جامعه است. اين دو نيرو با رويارويی و نبرد با يکديگر، گزاره ها و پذيره های هر فرهنگ را می سازند و رفتارها و کردارهای هر نسل را شکل می دهند. اکنون در کشورهايی که پس از انقلاب صنعتی اروپا، بناگزير به جهانی ديگر پرتاب شده اند، ستيزِ فرهنگ سازِ کهنه و نو معنای تازه ای يافته است.

تا بيش از انقلاب صنعتی اروپا و واتاب همه جانبه و جهانگيرِ ارزش ها و روش ها و منش های آن، زايش فرهنگی در هر سرزمين، از برخورد ايده ها و انديشه های کهنه با نو، يعنی ستيز ِ سنّت با بدعت پديد می آمد. برای نمونه، اگر در سرزمينی، که به اقتضای سّنت، سالمندان نوع لباسِ جوانان و شيوه پوشيدن آن را برای آنان برمی گزيدند، در بزنگاهی از تاريخ، برخی از جوانان از اين سنّت سرباز می زدند و خودشان گونه و شيوه پوشش خود را بر می گزيدند، اين بدعت تا چندی، جدالی ميان سالمندان و جوانان بر می انگيخت که پايانداد ِ آن آداب اجتماعی تازه ای در اين باره می توانست باشد که چيزی از سنّت و بدعت در خود داشته باشد. يعنی که جنگ پيران و جوانان بجايی می رسيد که ناگزير از پايان يافتن می بود و همگان برآن می شدند که جوانان را در گزينش پوشش آزاد بگذارند و تنها به راهنمايی کردن آنان بسنده کنند. اين گونه، سنّت و بدعت، هر توقع و رفتار تازه اجتماعی را شکل می داد. البته اين چگونگی هميشه و درهمه جا چنين پايانی نداشت. گاه سنّت گرايان بر بدعت گذاران چيره می شدند و آنان را خاموش می کردند و گاه واروی اين چگونگی روی می داد. بسياری از جنگ های درونی، ريشه در ستيزِ سنّت و بدعت داشته است.

پس از انقلاب صنعتی اروپا و آغاز جهانگشايی فرهنگ غربی که اکنون همه جا را فراگرفته است و جغرافيای زمين و ذهن مردم را نيز دگرگون کرده است، پروسه فرهنگ سازی، يعنی نوسازی رفتارها و کردارهای اجتماعی از راه ستيزِ سنّت ها با بدعت های بومی، شکل ديگری بخود گرفته است. اکنون در همه کشورها، در ميان همه قوم ها و قبيله ها، ستيزِ سنت با ارزش ها و شيوه زندگی غربی در کار است. اين چگونگی در کشورهای اسلامی، بويژه ايران بسيار پُرنماتر از بسياری از جاهای ديگر است. اکنون بخشِ بزرگی از اخبارِ روزانه ايران، گزارش ستيز کهنه و نو است که در هر خانه و کارخانه و اداره و کوی و برزن در جريان است. در اين ستيز، ارزش ها، راه ها، روش ها، منش ها، ايده ها و انديشه های مدرن، با سنّت های بومی گلاويز می شوند تا هويت و فرهنگ و جايگاه ما در جهان را بازتعريف کنند. هرچه در اين جنگ جهانی فرهنگی، حکومتی سخت گيرتر باشد، اين ستيز سياسی تر و خشونتبارتر خواهد بود.

ـــــــــــــــــــــــــ
يادداشت ها:
۱. Adaptationist Perspective
۲. Gould, S.J. (1991) Wonderful Life. Penguin: UK
۳. Maynard Smith, John (1993), Cambridge University Press. UK .
۴. Lewontin, R. C. (1985), The Dialectical Biologist, Harvard University Press
http://goob.blogspot.co.uk


Friday, January 15, 2016


کلـــنجار ِ اهل دين با جُستاوردهای داروين 




بخش پنجم:

در بخش پيش گفتيم که برآيش‌، روندی‌ خود مدار و ناهدفمند است‌ و گرينش‏ های‌ برآيشی،‌ تنها در پاسخ‌ به‌ نيازهای‌ زيستی‌ شکل‌ می ‌گيرند. نيز گفتيم که "تکامل" و "برآيش"، دو مفهوم ناسازگار با يگديگر، با دومعنای متفاوت اند. اولی گفتمانی دينی با باری افسانه ای و آرمانخواهانه است و ديگری درباره روندِ دگرگونی های زيستی از آغاز پيدايش هستی برروی زمين تا کنون. مراد از خودمداری روندهای برآيشی آن است که چون برآيشِ هر عضو و يا هر توانايی تازه ای در جانداران در پاسخ به نيازِ زيستی آنان رُخ می دهد، اين چگونگی هرگز نمی تواند برنامه از پيش تهيه شده ای داشته باشد. تاريخ ِ برآيش هستی، تاريخ گرفت و داد ِ هماره زيندگان با زيستبوم های آنان است. هرگاه که دمای سرزمينی اندکی گرمتر و يا سردتر از آنچه هست می شود، به ناگهان نژاد ِ ميلياردها گياه و جانور در آن سرزمين از گستره گيتی بدر می شوند. نيز گاهی دگرگونی های جغرافيايی، بستر دريايی را به قله کوهی روی می گرداند و گاه واروی آن. گاه اَبَردره ای کويری، رويدشتی آبسال و سپس کوهدشتی ترسال و سپس تر کوهساری سردسير و سنگلاخ می شود. کشور تبت، نمونه ای از اين چگونگی ست که اکنون سرزمينی کوهنده است و در آينده بر سر ِکوه بلندی جا خواهد گرفت. همه اين دگرگونی های زيستبومی، زمينه های دگرگونی های زيستی هستند. چنين است که جانوران تنومند و تيز چنگ و دندانی  چون دايناسورها هم،هنگامی که در برابر اين دگرگونی های ناگهانی ناتوان شدند، نسل شان از روی زمين برچيده شد.

چندی از اساسی ترين پرسش های انسان درباره هستی، از هنگام آگاه شدن وی از بودن خويش در جهان تاکنون، اين ها بوده است:
هستی چيست، از کجا، برای چه و چگونه پديد آمده است و به کجا می رود؟ گوناگونی گياهان و جانوران برای چيست؟ آيا زيندگان کنونی، زادگان پيشينيان خويش اند؟ اگر چنين است، اين همگون سازی چگونه روی می دهد؟ آيا هستی خودبخود پديد آمده است يا که آفريدگاری داشته است؟ اگر آفرينه است، آن آفريدگار کيست و کجاست و پيوند وی با آفرينه هايش چيست؟ هدف آفريننده ی هستی، از اين کار چه بوده است و چگونه آن هدف را با آفرينه های خود در ميان می گذارد؟

از ميان همه اين پرسش ها، نگرش ِبرآيشی تنها با دو تای از آن ها سروکار دارد. نخست اين که، آيا زيندگان کنونی، پيايند ِ جانداران پيش از خود هستند؟ ديگر آن که گوناگونی گياهان و جانوران برای چيست؟ اين نگرش نه آئين است و نه ايدئولوژی. از اينرو، برآيش شناسی، هيچ سخنی درباره آغاز و پايان جهان ندارد. همچنان که هيچ سخنی درباره هدف از آمدن و شدن گياهان و جانوران نمی گويد. برآيش، کُند روندِ دگرگونی های زيستی از آغاز پيدايش هستی برروی زمين تا به امروز است. از چشم اندازِ اين نگرش، انسان نيز يکی از بی شمار جاندارانی ست که می آيند و می زيند و می زايند و می روند. نه چيزی بيشتر و نه چيزی کمتر. از اين چشم انداز، انسان نيز در نيازهای اساسی خود به هوا و خوراک و نوشاک و پوشاک همانندِ ديگر جانوران است. اگرچه برخی از گزاره های برآيشی، برآيندهای فلسفی دارد، اما اين نگرش به فلسفی ست و نه ميانه ای با حوزه فلسفه دارد. برای آشنايی با اين گزاره ها نيز نيازی به دانش فلسفی نيست.

برآيش‌، شيوه‌ سازگاری‌ و ماندگاری‌ ست‌ و برآيش‌ شناسی‌ در پی‌ شناسايی‌ چرايیِ ويژگی های‌ ساختاری‌ِ اندام های گياهان‌ و جان‌ و تن ‌جانوران‌ و نيز ارزش‌ زيستياری‌ آن هاست‌. اين‌ دانش‌ بی‌ هيچ‌ پيش‌ پذيره ‌ای، ‌همه‌ بخش های‌ ارگانيک‌ِ کالبد ِ زيندگان‌ و نيز رفتارها و کردارهای‌ آن ها را بر می ‌رسد؛ ريشه‌، ساقه‌، برگ‌، هسته‌ و ميوه‌ِ گياهان‌ چه نقشی در سازگارکردن آنان با زيستبومشان دارند؟ چرا منقارِ پرندگان‌ با يکديگر متفاوت‌ است‌؟ چرا برخی‌ از زيندگان‌ در آب‌ و برخی‌ در خاک‌ و گروهی‌ بر روی‌ خاک‌ و چندی‌ نيز در هوا می‌ زيند؟ چرا جابجايی‌ِ جانوران‌ با شيوه ‌های‌ گوناگونی‌ مانندِ شناکردن، جهيدن‌، خزيدن‌، دويدن، چميدن، راه‌ رفتن‌ و پريدن‌ روی‌ می ‌دهد؟ چرا شکل‌ِ چشم‌ و گوش‌ ودهان‌ و بينی‌ و دست‌ و پا و ديگر عضوهای‌ بدن‌ انسان‌ به‌ گونه ‌ای ‌ست‌ که‌ هست‌؟ برای‌ چه‌ برخی‌ از گياهان‌ زيبا و يا خوشبو و برخی‌ زشت‌ و يا بدبوهستند‌؟ چرا برخی‌ از جانوران‌ تندرو، گروهی‌ تيزبين‌، دسته‌ای‌ تيز چنک‌ وبرخی‌ تيز دندان اند؟ اين‌ پرسش ها، چندی‌ از بی‌ شمار پرسش هايی‌ ست‌ که‌ هر پژوهنده ی‌ِ اين‌ حوزه‌ را به‌ انديشه‌ و پژوهش‌ وا می‌ دارد.

تا پيش‌ از پيشنهادِ چارلز داروين‌ درباره‌ چگونگی‌ِ برآيش‌ِ هستی‌، طبيعت شناسان‌ ويژگی های‌ زيستاران‌ و ديگرگونی های‌ آن ها را نمودهايی ‌رازگون‌ می‌ پنداشتند که‌ به گمان ِ آن ها، آفريدگارِ جهان‌، آن ها را برای‌ خوشداشت‌ِ انسان‌ و زدودن‌ِ اندوه‌ و يکنواختی‌ِ زندگی‌ وی‌ آفريده‌ بود.
اين‌ نگرش‌ بر پايه‌ اين‌ گمانه‌ استوار است که‌ انسان‌، هدف‌ِ هستی‌ است‌ و جهان‌ و پديدارهای‌ آن‌ برای‌ او و پيرامون‌ِ نيازهايش‌ برآمده‌ اند‌. از اينرو، دانه ‌ها و ميوه‌ های‌ خوراکی،‌ بخشی‌ از روزی‌ِ انسان‌ بشمار می‌ رفت‌ و گل ها و گياهان‌ِ ديگر نيز برای‌ دلگشايی‌ِ وی‌ و يا درمان‌ِ بيماری های‌ او می‌ روييدند. همچنين‌ جانوران‌ِ خوشگوشت‌ و اهلی‌، بخشی‌ از روزی‌ِ انسان ‌ و يا خدمتگزارِ او پنداشته می شدند و ديگر جانوران‌ چون‌: شير، پلنگ‌، سگ‌، گربه‌، روباه‌ و گرگ‌، برای‌ رماندن‌ِ ديگر جانوران‌ِ موذی‌ چون‌ موش‌ و خرگوش‌ و روباه‌، انگاشته می شدند. از اين‌ ديدگاه‌، جهان‌ به‌ پيکری‌ سامانمند و آراسته‌ می ‌مانست‌ که‌ در آن‌ هر يک‌ از پديدارهای‌ آن‌ بجای‌ خويش‌ نيکو می ‌نمود و خطايی‌ بر قلم‌ صنع‌ نرفته ‌بود.۱

جستاوردهای‌ زمين‌ شناسی‌ در اوان‌ِ سده بيستم‌ ميلادی نشان‌ داد که‌ زمين‌ بسی ‌کهن‌تر از آن‌ است‌ که‌ تا پيش‌ از آن‌ پنداشته‌ می‌ شد. نيز اين‌ سياره، نه‌ تنها درمرکزِ کيهان‌ نايستاده‌ است‌، بلکه‌ سنگريزه ‌ای‌ بسيار کوچک‌ از بی ‌شمارسيارگان،‌ در گوشه ‌ای‌ از اين‌ جهان‌ درندشت‌ِ بی‌ پايان‌ نماست‌. پاياندادِ پژوهش های‌ داروين،‌ وی‌ را برآن‌ داشت‌ تا همه‌ زيندگان‌ يعنی؛ گياهان‌، جانوران‌، ويروس ها، قارچ ها و باکتری ها را همريشه‌ و همپيوند بداند و هستی‌ را زاده‌ سرچشمه ای همگون انگارد. از ديدگاه‌ داروين‌ تفاوت های‌ زيستاران،‌ ريشه‌ در دگرگونی های‌ زيستبومی‌ آنان دارد که‌ دسته‌ ها و رسته‌ های‌ بی‌ شماری‌ از درخت ‌زندگی‌ برآورده‌ است‌. نگرش‌ داروين‌، چشم‌ اندازِ زيست‌ شناسی‌ را به‌ يکباره‌ ديگرگون‌ کرد. از آن‌ پس‌ هر برآيندِ زيستی،‌ در پرتو نقشی‌ که‌ آن‌ برآيند در سازگاری‌ِ بيشترِ دارنده‌ خود در زيستبوم‌ِ وی‌ دارد، مورد بررسی‌ قرار می‌ گيرد.

برآيش‌ شناسان‌ ساختارِ هر پديده‌ ارگانيک‌ را پيروِ ارزش‌ زيستياری‌ آن ‌می‌ دانند. هنگامی‌ که‌ از ارزش‌ِ زيستياری‌ِ عضوی‌ کاسته‌ می‌ شود، آن‌ عضواندک،اندک‌ نابود می‌ شود. برای‌ نمونه‌، موی‌ تن‌ِ انسان‌ نسبت‌ به‌ ديگرخويشاوندان‌ِ برآيشی‌ وی‌ يعنی‌ ميمون ها، بسيار اندک‌ است‌. اين‌ چگونگی ‌گويای‌ آن‌ است‌ که‌ در دوره ای‌ از تاريخ‌ِ برآيشی‌ انسان‌، وی‌ برای‌ زمان‌ درازی ‌نياز به‌ پوشش‌ نداشته‌ است‌. نيز چنين‌ است‌ سرگذشت‌ِ شاخ‌ و دُم‌ در بسياری‌ از جانوران‌ و يا خار و تيغ‌ در گياهان‌.

وانهـــادهای‌ برآيشی‌

تن‌ و جان‌ انسان‌، وامدارِ برآيندهای‌ برآيشی‌ِ جانورانی‌ است‌ که‌ پيش‌ از او بر روی‌ زمين‌ می‌ زيسته ‌اند. در حقيقت‌، تنها ويژگی‌ ای‌ که‌ کالبد انسان‌ را ازديگر زيندگان‌ جدا می‌ کند، افراشتگی‌ِ تن‌ وی‌ و بزرگی‌ِ حجم‌ِ مغزش‌ در پيوند با وزن‌ِ بدن‌ اوست‌. گذشته‌ از همگونی های‌ کالبدی‌، نيازهای‌ اساسی‌ِ انسان‌ و ديگر جانوران‌ نيز همانند است‌، مانند؛ نيازِ به‌ هوا، آب‌، خوراک‌، پوشاک‌ وآفتاب‌. نيز، تن‌ِ انسان‌ همانگونه‌ دستخوش‌ِ دستبردِ ميکروب ها و ويروس های ‌گوشتخوار می‌ شود که‌ کالبدِ جانوران‌ ديگر. بنابراين‌، همه‌ جانوران‌ در پيوند با سازه ‌های‌ اساسی‌ِ زيستی‌، سرنوشت‌ِ مشترکی‌ دارند و زيانباری‌ِ هر يک‌ از اين‌ سازه ‌ها، همه‌ جانوران‌ را در بر می ‌گيرد. دامنه‌ اين‌ سرنوشت‌ را می ‌توان‌ تا گياهان‌ نيز گسترد، زيرا که‌ نابودی‌ِ هريک‌ از سازه ‌های‌ اساسی‌ِ زيستی‌، آن ها را نيز در بر می‌ گيرد. برای‌ نمونه‌، آلودگی‌ِ آب‌ و هوا، همه‌ زيندگان‌ را می‌ آلايد و نيز اگر اين‌ آلودگی‌ تنها گياهان‌ را نيز آسيب‌ زند، پس‌ از چندی‌ با خوردن‌ِ آن‌ گياهان‌، جانوران‌ نيز گرفتارِ پی ‌آيندهای‌ اين‌ چگونگی‌ خواهند شد.

برآيندهای‌ برآيشی‌ درهر زينده‌، با چشمداشت‌ به‌ بخش های‌ تن‌ِ آن‌ زينده ‌شکل‌ می‌ گيرد. از اينرو، مهندسی‌ِ ساختارِ تن‌ هيچ‌ زينده ‌ای‌، ويژه‌ او ‌نيست‌. اين‌ چگونگی‌ بدان‌ می‌ ماند که‌ خانواده ‌ای‌، خانه‌ کُهن‌ِ خويش‌ را در هردوره‌، با توجه‌ به‌ نيازهای‌ دوره‌ ای‌ِ هر نسل‌ سازگار کند. چنين‌ خانه ‌ای‌ شايد برای‌ هيچ‌ نسلی‌ از آن‌ خانواده‌ دلپسند نباشد، اما نياز آنان‌ به‌ مسکن‌ را برمی ‌آورد. اينگونه‌ است‌ که تن‌ و جان‌ِ هر زينده‌ ای که‌ بسياری‌ از توانايی های‌ آن‌ در راستای‌ نيازهای‌ پيشين‌ شکل‌ گرفته‌ است، اکنون‌ يا نيازی به آن توانايی ها ندارد و يا آن ها را به‌ کارِ ديگری‌ می‌ گيرد. اين‌ چگونگی‌ نمونه ‌های‌ زيادی‌ در تن‌ و جان‌ِ انسان ‌دارد که‌ هريک‌ يادگارِ جانوری‌ جنگل‌ زی‌ در يکی‌ از دوره ‌های‌ برآيش ‌هستی ‌ست. در پيوند با تن‌، می ‌توان‌ از واکنش های‌ دفاعی‌ِ فيزيولوژی‌ِ انسان‌ دربرابرِ رقابت‌ و يا خطر ياد کر.

فيزيولوژی‌ بيشتر جانوران‌ در رويارويی‌ با خطر، دستخوش‌ دگرگونی های‌ چندی‌ می ‌شود تا يا آن‌ جانور را به‌ ستيز وادارد و يا به ‌گريز‌. اين‌ خطر برای‌ پستانداران‌ با افزايش‌ِ قند، فشارِخون‌ و نيز تپش ‌ِقلب‌، کوری‌ِ اشتها، افزايش‌ِ بيداری‌ و هشياری‌ و در هم‌ فشردگی‌ ماهيچه‌ های ‌بدن‌ همراه‌ است‌ تا پستاندار با همه‌ نيروی‌ خود بستيزد و يا از آن‌ بگريزد. نمناک‌ شدن‌ِ پوست‌ِ تن‌ و بويژه‌ کف‌ ِ دست ها در ميمون ها برای‌ آن‌ است‌ تا اين ‌جانوران‌ بتوانند با تردستی‌ از درختان‌ بالا روند و از خطر بگريزند. همه‌ اين ‌واکنش ها در جنگل‌ بجا و سودمند است‌ اما انسان‌ کنونی‌ نمی‌ تواند با گريختن‌ و بالا رفتن‌ از درخت‌ از خطرهای‌ زندگی‌ امروزی‌ بگريزد. با اينهمه‌ هنوز نيز انسان‌ در هنگام‌ رويارويی‌ با هرآنچه‌ وی‌ آن‌ را خطرناک‌ می‌ پندارد، قلبش‌ به‌ تپش‌ می‌ افتد و فشارِ خونش‌ بالا می‌ رود و کفِ دست هايش‌ عرقناک‌ می ‌شود.

نمونه‌ اين‌ چگونگی در ساختار روانی ِ انسان‌، شکل های‌ گوناگون‌ ِ صورت‌ِ انسان‌ درحالت های‌ گوناگون‌ است‌. جانوران‌ِ درنده‌ در زمان‌ روبرو شدن‌ با شکار و يا درهنگام‌ ِ ستيز با درندگان‌ِ ديگر، نيش‌ ِ خود را به‌ نشانه‌ خشم‌ باز می‌ کنند تا دندان های‌ تيز و بُرنده‌ خود را به‌ شکار بنمايانند و آن‌ را از آهنگ‌ِ فرار بازدارند و يا با چنين‌ کاری‌ در برابرِ حريف‌، او را بترسانند و از ميدان‌ بدرکنند. اين‌ ترفندی‌ روانی ‌ست‌ که‌ جانوارن‌ِ درنده‌ با آن‌ می ‌توانند بدون‌ ِکاربُرد انرژی‌ هم از شّرِ جانور ِ زورمند ديگری‌ برهند و هم شکار را در جای‌ خود از ترس‌ ميخکوب‌ کنند تا ناگهان‌ از جای‌ خود بر نجهد و نگريزد. انسان‌ نيز در زمان‌ِ ستيز با ديگران‌ چنين‌ می‌ کند، اما چنين‌ کاری‌ برای‌ وی‌ سودی‌ ندارد زيرا وی‌ نه‌ دندان های‌ درنده ‌ای‌ دارد و نه‌ زهری‌ که‌ حريف‌ را ـ که‌ هميشه‌ نيز انسانِ ديگری ست‌ ـ بترساند. اين‌ کردار، يادگاری‌ کهن‌ از نياکان‌ جنگل‌ زی‌ و خونخوار ماست‌ که‌ ميليون ها سال‌ پيش‌ در سرزمين های‌ ترسال ‌می‌ زيسته‌ اند.

بسياری‌ از ايماها و اشاره‌ ها و صورتک های‌ انسان‌ امروزی‌، ريشه‌ درگذشته‌ِ برآيشی‌ جانوران‌ِ ديگر دارد، اما امروزه‌ با از دست‌ دادن‌ ِ نقش‌زيستياری‌ خود، هر يک‌ از اين‌ شکل ها، تنها نمادی‌ از حالتی‌ انسانی‌ ست‌. انسان ‌برای‌ نشان‌ دادن‌ ِ تنفر خود از کسی‌، چيزی‌ و يا رويدادی‌، گونه ‌های‌ خود را با لب‌ ِ بالايی‌ خود بر می‌ کشد به‌ گونه‌ ای‌ که‌ لب‌ بالايی‌ به‌ بينی‌ نزديکتر می‌ شود و چشم ها نيمه‌ بسته‌ می‌ مانند. اين‌ شکل‌ در هنگام‌ استفراغ‌ کردن‌ نيز پديد می ‌آيد و در بسياری‌ از جانوران‌ نشانه‌ بيرون‌ ريختن‌ غذای‌ آن هاست‌. در حقيقت‌، انسان‌ نيز با نشان‌ دادن‌ِ چنان‌ شکلکی‌، ناخودآگاه‌ می‌ گويد که‌ تنفرِ من‌ از اين‌ چگونگی‌ آنچنان‌ است‌ که‌ حالت‌ استفراغ‌ به‌ من‌ دست‌ داده‌ است‌. البته ‌جانوران‌ چنان‌ حالتی‌ را در هنگام‌ دلزدگی‌ بخود می‌ گيرند، اما اين‌ حالت‌ برای‌ انسان‌ شکل‌ نمادينی‌ بخود گرفته‌ است‌ و کمتر کسی‌ نيز از ريشه‌ فيزيولوژيک‌ ِآن‌ آگاه‌ است‌.

انسان‌ مانند ديگر جانوران‌، وامدارِ ويژگی های‌ کالبدی‌ و کرداری‌ ِ پيشينيان ‌خويش‌ است‌، اما اين‌ ويژگی ها را با توجه‌ به‌ نيازهای‌ خود در هر دوره‌ِ برآيشی‌، کاربردی‌ تازه ‌ می‌ دهد. اين‌ چگونگی‌ برای‌ آن‌ است‌ که‌ رويدادهای‌ برآيشی ‌روندی‌ بسيار کُند و واکنشی‌ دارند که‌ هميشه‌ در پرتو برآيه ‌های‌ پيشين‌ِ هرزينده‌ با چشمداشت‌ به‌ توانايی های‌ وی‌ شکل‌ می‌ گيرد. اگر زينده‌ ای‌ بتواند بهره ‌بيشتری‌ از آنچه‌ دارد، برگيرد و هر يک‌ از عضوهای‌ بدن‌ خود را چند کاره ‌کند، توان‌ ِ ماندگاری‌ خود در جهان‌ را بيشتر می‌ کند. چنين‌ است‌ که‌ هرگز در طبيعت‌، زيستارِ چند ياخته ‌ای‌ تازه ‌ای‌ که‌ هيچ‌ خويشاوندی‌ و پيوندِ برآيشی‌ با زيندگان‌ ديگر نداشته‌ باشد، پديد نمی‌ آيد.

يکی‌ از پديدارهای‌ شگفت‌ِ هستی‌، همگونی‌ ساختاری‌ِ پوست‌ نرينه ‌و مادينه‌ در نژادِ هر زينده‌ است‌. اين‌ چگونگی‌ در انسان‌ سبب‌ شده‌ است‌ که ‌مردان‌ نيز دارای‌ پستان های‌ بيهوده‌ و بيکاره‌ باشند. اين‌ پستان ها هيچ‌ سودی‌ ندارند و رويش‌ آن ها برای‌ آن‌ است‌ که‌ پوست‌ِ تن‌ زن‌ و مرد از روی‌ الگوی‌ برآيشی‌ِ همانندی‌ شکل‌ گرفته‌ است‌ و چون‌ زن‌، زينده‌ ای‌ پستاندار است ‌مرد نيز به‌ ناگزير جای‌ پستان‌ بر روی‌ پوستش‌ آشکار است‌، اما اين‌ پستان ها هيچگونه‌ کارکردی‌ ندارند. البته‌ اين‌ سخن‌ بدان‌ معنا نيست‌ که‌ پوست‌ ِ تن‌ انسان‌ تن‌ پوشی‌ زنانه‌ است‌ زيرا اين‌ تن‌ پوش‌، جای‌ خالی‌ ِ آنچه‌ را که‌ در تن‌ زن‌ وجود ندارد، بدرستی ‌نپوشانده‌ است‌. از اينرو ياخته‌ های‌ وسوسه ‌گرِ جنسی‌ در زنان‌ در جایی‌ که بايد باشد، نيست‌ و زن‌ می‌ تواند بدون‌ آميزش‌ با مرد، به‌ اوج‌ ِ کامجويی‌ جنسی‌ برسد. اين‌ چگونگی‌ زيست‌ شناسانی‌ را که‌ لّذت‌ِ کردارهای‌ جنسی‌ را پاداشی‌ برای‌ همگون‌ سازی‌ (توليد ِمثل‌) می‌ دانند، با گرفتاری‌ روبرو می‌ کند زيرا اگرزينده‌ای‌ بتواند بدون‌ِ درگيری‌ و آميزش‌ با جنس‌ ِ ديگر، اين‌ پاداش‌ را بدون‌ پذيرش‌ نطفه،‌ بگيرد، اين‌ پيش‌ پندار نادرست‌ می‌ نمايد.
(دنبـــــاله دارد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
يادداشت ها:
۱. اين دو بيت در زبان فارسی اشاره به اين چگونگی دارند:
جهان مانند چشم و گوش و ابروست/ که هر چيزی بجای خويش نيکوست.
پيرِ ما گفت خطا برقلم صنع نرفت/ آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد.
۲. Fight or Flight Mechanism. مکانيزم ستيز يا گريز..
۳. برای آشنايی بيشتر با تئوری برآيش، نگاه کنيد به: هرندی، ابراهيم، (۲۰۱۱) برآيش هستی، H&S Media Ltd.
و به زبان انگليسی به Maynard Smith, John (1993), Cambridge University Press. UK



Free counter and web stats