DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گــُـــــوبـاره <$BlogRSDUrl$>

گــُـــــوبـاره
 

Monday, August 01, 2005


شعــــــر. 



صدا، صداي‌ سكوت‌ِ ستاره‌ هاست‌!
صداي‌ رويش‌ِ اكنون‌!
و بوي‌ نازك‌ِ جنگل‌،
جرقه‌اي‌ ست‌
ميان‌ِ جنگل‌ِ خاموش‌ِ جان‌ و خاموشي‌

و ناگهاني‌ يك‌ انفجار
كه‌ مي‌ پراكندت‌
در هواي‌ ساده‌ آغاز

چه‌ رشته‌ هاي‌ ستبري‌!
چه‌ رشته‌هاي‌ ستبري‌ ميان‌ِ خون‌ و گياه‌ است‌!
چه‌ آشنايي‌ بي‌ واژه‌اي‌ ميان‌ِ من‌ و گل‌
و خواب‌ِ جُلگه‌ِ جُلبك‌
چه‌ دلنشين‌،
چه‌ خودي‌ ست‌!

هنوز راه‌ گشوده‌ست‌.
و شب‌ لبالب‌ از افروزه‌هاي‌ بي‌ نام‌ است‌
هنوز راه‌ گشوده‌ست‌
و هُرم‌ِ رويش‌ِ جنگل‌
هنوز ساده‌ترين‌ راه‌،
تا
پگاه‌ِ
نخستين‌.
***

دوبيتی

دايــره در دايــره در دايــره
مـوج ز مـرداب گشـايد گـره
تا که رها گردد و راهی شود
دايــره در دايــره در دايــره

***
دل نيست دلی كه بردنی نيست
يا در كفِ كس سپردني نيست
سنگابِ غريزه و غرور است
دل نيست دلی كه بردنی نيست

***

ريشه در پرواز دارد جانِ من
پر از اين رو باز دارد جانِ من
از دلم رامي و آرامي مخواه
ريشه در پرواز دارد جانِ من
***

غزل

در آسمان ِ جانِِ تو، پرنده پرنمى زند
نسيم ره نمى بَرَد، ستاره سرنمى زند

خموش و خرد و خاكى است خيال ِ بى خيالىات
شبىست كز وراى آن ستاره سر نمى زند

سياهى است و خامُشى، سياهى و فرامُشى
خّيال ِ بى ترانه تن به شعرِ تر نمى زند

سپيده ره نمى بَرَد به تنگناى خامُشى
ستاره سر به بام شام بى سحر نمىزند

نمى زند هماره پر، نمى كشد به اوج سر
دلى كه جز براى بام و بوم و بر نمى زند

چگونه وانهد گلى، زخويش وارهد دلى
كه باده از شكوفه هاى شعله ور نمى زند

فتاده مرغ خانگى، بدام دام و دانگى
ز دردِ بى هوايى است اگر که پرنمى زند

مگو چگونه بى خودى، كه تا نشان دهى خودى
در آسمان ِ جان ِ تو پرنده پر نمى زند.

***

ترانه

بردوشى از سپيده بردوش
مى آيد از آب و خواب بيرون
با شادى و شور مى شكوفد
بر گستره اى زآب و افسون

شاداب و شكوهمند و سرشار
در شعله خويش مى نشيند
در من هيجان ِ آن ِ رويش
شعر ِتر ِ خوش مى آفريند

آميزه آب و آفتاب است
فواره سبزِ شادمانى
افروزه آفتاب ِ هستى
در هسته ِ بسته ِ جوانى

هُرم خوش ِ نكهت حضورش
افسون ِ شب و شراب دارد
باران ِ نگاه گاهگاهش
گيرايى شعرِ ناب دارد

بربستر ِ آسمان ِ آبى
مى رويد و مى رود هماره
با آتش ِ دلكش ِ نگاهش
دل مى بردم هزار باره

مى رويد از آب و ابر و اندوه
آئينه آسمان ِ جان را
مى ريزد چون پگاهى از نور
در آينه جان ِ آسمان را

در من همه هم نگاهى ِ او
قوس و قزح است و ر وشنايى
حسى همسايه رسيدن
چيزى همگونه رهايى

غوغاى رسيدن است در من
اينك كه نشسته روبرويم
يك گام ِ دگر نمانده ام بيش
اينك من و آنك آرزويم
***

شــعرهای کوتــاه:

در سنگلاخ‌،
رود،
بي‌ تاب‌ و بي‌ قرار،
غلتان‌ بسوي‌ دره‌ روان‌ است‌.

در جلگه‌،
نرم‌ در جريان‌ است‌.

اي‌ سنگبارِ حادثه‌
اي‌ سنگبارِ حادثه‌

***

برخاست‌
پر گشود پرنده‌
ديواره‌ قفس‌ را
تنكوب‌ِ آرمان‌ِ رهايي‌ كرد

آزاد شد.
رهيد.

پرواز؟

مرغ‌ِ رها،
ـ دريغ‌ـ
ديگر نه‌ حال‌ داشت‌ ،
نه‌ بالي‌.

***

سلام بر گل ِ سُرخ
که آتشبان ِ آبسالان ِ جهان است
روزنه ای روشن
به راز رويش ِ خورشيد

سلام بر گل ِ سُرخ
که ترجمان جان است
***

يافتم.
اين است.
اين گمراه!
راه من اين است.

***

يک گام ِ ديگر مانده و
من ناتوان از،
يک جام ِ ديگر.
***
باشد که عشق در تو بروید بهار وار
باشد که راه, کوچه دهد گامهات را
باشد که شادمانی
از دور, روبروی تو آغوش واکند

باشد نسیم پشت سرت نرم
خورشید عشق کٌنج دلت گرم
باشد که باغ هر هیجان در تو گل کند
***

در نگاه‌ِ تو سرِ بريده‌ای ست‌
كه‌ لاله‌ را جام‌ِ خون‌ می‌ كند
و جان‌ را جوانه‌ اندوه‌
دريا،
شوراب‌ِ اشك‌ِ فرشتگان‌ است‌
و فواره‌ باژگون‌ِ بيد
تنديس‌ِ جنون‌

عجوزه‌ فريبكاري‌ ست‌ جهان‌
"بيتوته‌ كوتاهي‌
در فاصله‌ گناه‌ و دوزخ‌"

چه‌ بيهوده‌ پايان‌ِ جهان‌ را به‌ ماتم‌ نشسته‌ای!‌
چه بيهوده!!

روياي‌ مردگان‌ است‌
بُغضي‌ كه‌ در جان‌ِ تو ترك‌ مي‌ خورَد
و سايه‌اي‌ كه‌ تو را با خود به‌ آغاز جهان‌ مي‌ كشاند
چه‌ بيهوده‌ مي‌ پايند دستان‌ِ تو
ديوارها و فاصله‌ ها را!
چه‌ بيهوده‌!!

ديگر زمين‌ زمين‌ِ خدا نيست‌
ديگر كسي‌ نمي‌ آيد
و آسمان‌ِ آبي‌ِ آرام‌
رنگين‌ كمان‌ِ كودكي‌ِ ما را
از ياد برده‌ است‌.
***

بايد بهار وار برآمد
در انفجار روشنی از بی گرانگی
بايد بريد از تب هر بی ترانگی
بايد از آبواره آوندِ هر گياه
راهی بسوی چلچلگی زد

از عشوه و کرشمه گل راهی کن
روئينه ساز رويش هستی را
با يادِ رودِ راهی
بايد زلال زيست
بايد بٌريد و رفت

پروای ماندنم نيست
پروای پند و بند
بیزارم از هر آنچه شمایی ست

وقتی درخت پيش شما هیزم تر است
بیزارم از شما

در فکرِ آن کبوترِ سبزم
که اوج را
تا بام ِ باژگونیِ پرواز می بَرَد.
***

آوايی از آغازِ جهان‌
در پيچك‌ِ شعله‌ هاي‌ شب‌ تاب‌
می‌ خواندام‌.

می‌ شناسم اش.‌
الماس‌ِ هزاره‌ ها در من‌ می‌ درخشد.

لبالب‌ از ستاره‌
در می‌ گيرم‌
پيچان‌ بر پيچك‌ِ شعله‌
سرشار از سپيده‌ آغازين.


***

به‌ خواب‌ مي‌ ماند
شگفت‌ و روشن‌ و شيرين‌
ميان‌ِ هاله‌اي‌ از هيچ‌
به‌ آفتاب‌
به‌ آتش‌
به‌ آب‌ مي‌ ماند
بهشت‌ِ گم شده‌ من‌

چراغ‌ِ روشني‌ از هر چه‌ آرزوست‌ لبالب‌
حضورِ من‌ داغي‌ ست‌
كه‌ در هواي‌ِ تو روييده‌ ست‌
فريادي‌ ست‌
ميان‌ِ تشنگي‌ و تندر
ميان‌ِ آب‌ و اقاقي‌

چه‌ روزگارِ بدي‌!
چه‌ راه‌هاي‌ درازي‌!
كسي‌ نمي‌ داند
چگونه‌ بايد باشد
كسي‌ نمي‌ گويد
- چرا؟
چگونه‌ بگويد؟

درون‌ِ پرده‌ِ تنهايي‌
شكفته‌ روشن‌ و خاموش‌
و در خيال‌ِ من‌ از خوابهاي‌ روياها
جهان‌ِ زيبايي‌
از آفتاب‌
از آتش‌
از آب‌
مي‌ بافد.

***
نبض‌ِ طبيعت‌ با پرِ پروانه‌ می‌ زد
آسمان‌ آسوده‌ و آبی‌
هوا خوش‌
آفتاب‌ و آب‌
در هم‌ بر هم‌ و روشن‌

چراغ‌ِ زندگی‌ می‌ سوخت‌

ـ "بايد لحظه‌هايی‌ را
برای‌ روزهای‌ ابری‌ِ نمناك‌
بردارم‌
برای‌ خواب‌ های‌ سردِ بی‌ رويا"

صدا می‌ گفت‌.

- "بايد خوشه‌ای‌ ارديبهشت‌
از خاك‌ بردارم‌."
حباب‌ِ نازك‌ِ شادی‌
كدر می‌ شد

صدای‌ يادِ فردا بود


- تُف‌ بر تو
گرازِ آز و انبازی‌
و در من‌ چيزی‌ از خواب‌ِ لجن‌
از طرح‌ِ روياهای‌ شيرين‌ِ تو می‌ گويد

- ببين‌!
روزی‌ چنين‌ شيرين‌
چگونه‌ پيش‌ِ تو از سكه‌ می‌ افتد!!

سكوت‌ِ سبزِ بی‌ پيرايه‌
می‌ پژمرد
تكان‌ می‌ خورد
آب‌
از
آب‌
شورِ شعر می‌ افسرد
و خشمی‌ خشك‌
در من‌ شعله‌ می‌ افروخت‌

چراغ‌ِ زندگي‌ می‌ سوخت‌
***

پرسش

از تنگنای کدام تاريخ می آيی؟
که زمين با نفيرتو برهنه می شود از بهار
و دل در گذار تو سنگ مى شود؟

پاسدار کدام ترانه ای
که زخمه های چنگ در هوای تو به چرک می نشيند؟
وامدار ِ کدام سرگذشت
که پيش آهنگ کاروانت خون و خنجر است؟

از دوزخ كدام گناهى
كه عشق را در بهشت تو جايى نيست؟
هان ؟

***

برای اسماعيل خوئی
 

 روشنای‌ سایه‌ سای‌ آرمان‌ هایت‌
خطی‌ از خورشید تا فرداست‌
روشن‌ باش‌
روشن‌ باش‌

رویاهات‌،
مایه‌ دلگرمی ِ هر تشنه‌ دریاست‌

{تا بدارد آتش‌ از طوفان‌،
شعله‌ را در جام‌ِ جان‌ِ خویش‌ می‌ دارد}

ای‌ چراغ‌ِ روشن‌ِ اندیشه‌ ات‌ رهتاب
ای پرِ پرّانۀ هر دانه در شعر تَرَت بی تاب
روشن‌ باش‌
روشن‌ باش‌

تا بگیرد
تا بیفروزد
تا بسوزاند جهان‌ را عشق‌
روشن‌ باش‌
روشن‌ باش‌

***

از آنسوی آب می آيد
در واژگانی از نسيم و نوازش
سلام اش،
بوی خوش آشنايی
پيام اش،
سرسبزتر از بهار

روشن می شوم
و رودباران کوهساران جانم
از خاطره و خيال لبريز می شوند


دريايی تر از آنی
که تن به تور شعر من در دهی
رويايی تر از آن
که در خواب من بگُنجی


تو آن سوی آب، تشنه
من اين سو
ميان ما،
درياست تشنگی
***

چيزی‌ ميان‌ِ آينه‌ و من‌ شكسته‌ است‌
چيزی‌ ميان‌ِ ماندن‌ و رفتن‌
از جنگلی‌،
پلنگ‌ِ ملنگی‌ گريخته‌ است‌
مرغی‌،
پريده‌ از سرِ شاخی‌
پروانه‌اي‌،
تهي‌ شده‌ از پرواز

چيزي‌ ميان‌ِ آب‌ و اقاقي‌
چيزي‌ ميان‌ِ شعر و رهايي‌
چيزي‌ ميان‌ چاه‌ و كبوتر
ناخوانده‌ مانده‌ است‌

اين‌ گونه‌،
انفجار،
از هسته‌ شكسته‌ آتشفشان‌ِ سرد
فواره‌ِ رهيده‌ِ پرواز مي‌ شود

اين‌ گونه‌،
موج‌،
اوج‌
و بوسه‌،
بالهاي‌ رهايي‌

اين‌ گونه‌،
تشنگي‌،
در آتش‌ِ نگاهي‌ خيزاب‌ مي‌ شود

چيزي‌ ميان‌ِ آتش‌ و انسان‌ و آرزو
ناگفته‌ مانده‌ است‌

***
روان درمانی
چشمانت را ببند
...... و آرام.... و..... رام
خورشید را با فوتی خاموش کن
.........
کردی؟

اکنون دريا را از نقشه جغرافيای جهان‎بردار
تا ريشه ترانه در خاموشی بخشکد
......
بهتر شد؟

نــــگاه کن
اينک هردرخت عرعر ِ آوارگی‎ست
آسمان،...
کدام آسمان؟ خورشيد مرده است
ديگر هيچ انگيزه و رنگيزه‎ای
دلی را هوايی نمی‎کند
کوه‎ها د رغربت غمناک خويش غنوده‎اند
و رودها در سياهی گم می‎شوند
وباران،
ترانه بی ترنم تنهايی‎ست

بهترنشد؟

چشمان‏ات را ببند و تاری بتن
از آيه "اَمَن يُجيب" برگرد خويش
تا بتارانی هوا را
چشمانت را ببند و بمير
که اينجا خانه شعرو شور و شيدايی‎ست


Free counter and web stats