DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گــُـــــوبـاره <$BlogRSDUrl$>

گــُـــــوبـاره
 

Saturday, August 20, 2005


برآيِش هســـــتی 



1. افسانه

چرايي‌ و چگونگي‌ِ پيدايش‌ هستي‌ هماره‌ يكي‌ از بنيادي‌ ترين ‌پرسشهاي‌ انسان‌ بوده‌است‌ كه‌ از آغازِ آگاهي‌ يافتن‌ِ انسان‌ از هستي ‌خويش‌ در جهان‌ تا كنون‌ ذهن‌ِ وي‌ را درگير كرده‌ است‌. انسان‌، كنجكاوو ناآگاه‌ از چگونگي‌ آغاز و پايان‌ِ جهاني‌ كه‌ پيش‌ از او پديد آمده‌ است‌ وزوپس‌ نيز بر جا خواهد بود، همواره‌ در پي‌ِ شناسايي‌ "كيستي‌ِ خويش‌"و "چيستي‌ِ جهان‌" و پديدارهاي‌ آن‌ بوده‌ است‌. پرسشگري‌ِ انسان‌،زمينه ‌سازِ همه‌ دستاوردهاي‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ اوست‌. هر دستاورد،پاسخي‌ براي‌ پرسشي‌ ست‌ كه‌ انسان‌ ـ اين‌ تنها پُرسنده‌ِ جهان‌ ـ آورنده‌ آن‌است‌. كنجكاوي‌ و پرسشگري‌ِ انسان‌ چنان‌ است‌ كه‌ هر كجا كه‌ وي‌ ازيافتن‌ِ پاسخي‌ روشن‌ در مي‌ ماند، به‌ افسانه‌ پردازي‌ دست‌ مي‌ يازد تابدين‌گونه‌، بيگانه‌اي‌ را با خويش‌ آشنا كند و تصويرِ كاملتري‌ از هستي داشته‌ باشد.

افسانه‌ پردازي‌، ريشه‌ در ساختارِ رواني‌ انسان‌ دارد كه‌ جوينده‌اي‌پوينده‌ و يابنده‌ است‌: رواني‌ پاسخجو كه‌ ناداني‌ و ناتواني‌ را بر نمي ‌تابدتا جهان‌ را آرام‌ و رام‌، به‌ كام‌ِ خويش‌ بگرداند. تنها انسان‌ است‌ كه‌مي‌پرسد و آنگاه‌ كه‌ پاسخي‌ نمي‌ يابد، به‌ افسانه‌ پردازي‌ رو مي‌ آورد.افسانه‌ پيدايش‌ِ دريا را بنگريد: انسان‌ِ خود آگاه‌، رنجه‌ از ناداني‌ِ چيستي‌،چرايي‌ و چگونگي‌ِ پيدايش‌ دريا، بر آن‌ مي‌ شود تا اين‌ چيستان‌ِ پيچيده‌را واگشايد تا كنجكاوي‌ خود و آيندگان‌ را پاسخ‌ دهد. از اينرو، باساختن‌ِ افسانه‌ِ نوح‌ِ پيامبر، دريا را آغازي‌ افسانه‌اي‌ مي‌دهد.

هر افسانه‌ را دو گونه‌ بار است‌: يكي‌ بارِ پندارهاي‌ قومي‌ درباره ‌جهان‌ و پديدارهاي‌ آن‌ و ديگر، بارِ حقايقي‌ كه‌ اين‌ پندارها
درباره‌ساختارِ ذهنيت‌ و چگونگي‌ِ نگرشهاي‌ قومي‌ در خود دارد. بارِنخستين‌، هدف‌ِ آشكارِ هر افسانه‌ است‌؛ يعني‌ تعريف‌ و تفسيرِ ذهني ‌ِپديده‌ها براي‌ معنا بخشيدن‌ و جا دادن‌ِ آنها در چشم‌ اندازي‌ انساني‌ وآشنا و همچنين‌ پي‌ ريختن‌ ساختاري‌ يكدست‌ از پاره‌ها و پديده‌هاي‌ناهمگون‌ِ گيتي‌. بارِ دوم‌ِ هر افسانه‌، نهان‌ و نهفته‌ در پيش‌ پندارهاي‌سازنده‌ آن‌ است‌. دريافت‌ و برداشت‌ِ هوشمندانه‌ اين‌ بار، مي‌ تواند ما رابا شيوه‌ انديشيدن‌ِ پيشينيان‌ و چگونگي‌ باورها، رفتارها و كردارهاي‌آنان‌ آشنا كند و پايه‌ِ تاريخ‌ِ نگرشهاي‌ انسان‌ باشد.
بارِ آشكارِ افسانه‌ نوح‌، پاسخي‌ است‌ كه‌ براي‌ چيستي‌، چرايي‌ وچگونگي‌ پيدايش‌ِ دريا دارد تا اين‌ گستره‌ فراخ‌ِ آبي‌ كه‌ بيشترينه‌ روي‌زمين‌ را پوشانيده‌ است‌، شناخته‌ شود و آشنايي‌ِ ناشي‌ از اين‌ شناخت‌،هراس‌ِ ما را از اين‌ غول‌ِ غلتان‌ فرو كاهد.

پديدارهاي‌ جهان‌ در پيوند با جايگاه‌ِ انسان‌ را نيز شكل‌ مي‌ دهند. ازاينرو، هر افسانه‌، پيام‌ِ اخلاقي‌ِ ويژه‌اي‌ نيز با خود دارد. افسانه‌ِ آفرينش‌كه‌ پاسخي‌ براي‌ چگونگي‌ پيدايش‌ِ هستي‌ ست‌، جايگاه‌ِ انسان‌ را نيز دراين‌ پاسخ‌گويي‌ نشان‌ مي‌ دهد و او را هدف‌ِ اساسي‌ِ آفرينش‌ مي‌ داند. بااين‌ همه‌، برآيندهاي‌ هر افسانه‌، كاركردي‌ ذهني‌ دارد كه‌ با دست‌يازي‌بدانها نمي‌توان‌ به‌ دستكاري‌ جهان‌ِ برون‌ ذهني‌ پرداخت‌. افسانه‌ها تنهامي‌ توانند باورها و پندارها و انگاره‌ هاي‌ ما از پديدارهاي‌ جهان‌ رابسازند و هر گز شيوه‌ زير و رو كردن‌ و شناسايي‌ نمودن‌ِ آنها را به‌ مانمي‌آموزند. البته‌ با كاربردِ پندارهاي‌ افسانه‌اي‌ مي‌ توان‌ تعريفي‌افسانه‌اي‌ از پديده‌اي‌ بدست‌ داد. اما اين‌ تعريف‌ هرگز ما را در واگشايي‌ چيستان‌ِ آن‌ پديده‌ ياري‌ نخواهد كرد.

با پيدايش‌ِ دوران‌ِ روشنگري‌، انديشه‌ِ تغييرِ جهان‌، بر تفسيرِ آن‌برتري‌ يافت‌ و خِرَد گرايي‌ و بازتاب‌ هاي‌ آن‌ بر شيوه‌ انديشيدن‌ ونگرش‌ِ انسان‌، بازتاب‌هاي‌ خِرَدپسند و آزمون‌ پذير را اندك‌ اندك‌جايگزين‌ بسياري‌ از باورها و پنداره‌هاي‌ پيشين‌ نمود. از آن‌ پس‌، ديگرذهنيت‌ِ بيدار و نسبي‌ گراي‌ انسان‌ِ مدرن‌، پاسخهاي‌ افسانه‌اي‌، خرد ستيزو نازمودني‌ را بر نمي‌ تابد. از اينرو، بازنگري‌ِ پاسخها به‌ بازگويي‌ دوبارهِ پرسشها كشيده‌ مي‌ شود و "چون‌ها"، بارِ ديگر به‌، "چراها" راه‌ مي‌ نمايد.

اين‌ كنكاش‌ كه‌ با فروريزي‌ِ ساختارِ افسانه‌اي‌ جهان‌ و پديده‌هاي‌ آن‌در ذهنها، ساختاري‌ دانش‌ پذير بنا مي‌نهد، زاده‌ِ جابجايي‌ پنداره‌ جايگاه‌ِانسان‌ در جهان‌ِ پس‌ از رنسانس‌ است‌. اين‌ جابجايي‌، چشم‌ اندازِ تازه‌اي ‌در بخشي‌ از جهان‌ پديد آورده‌ است‌ كه‌ گويي‌ بيدارگرِ انسان‌ از خواب‌ِهزاره‌ هاي‌ افسانه‌اي‌ وي‌ بوده‌ است‌. از آن‌ پس‌، انسان‌، بي‌ چشمداشت‌به‌ نيروهاي‌ ماورايي‌، تنها خود را سازنده‌ و راننده‌ِ جهان‌ پنداشت‌ و به‌ديگرگون‌ سازي‌ِ آن‌ در راستاي‌ هدفهاي‌ خويش‌ پرداخت‌.

وانهادن‌ِ ذهنيت‌ افسانه‌اي‌، بارِ ديگر پرسشهاي‌ بنيادين‌ انسان‌درباره‌ چرايي‌ و چگونگي‌ِ پيدايش‌ پديدارها را پيش‌ مي‌ آورد.پرسشهايي‌ چون‌: زندگي‌ چيست‌ و چرا و چگونه‌ پديد آمده‌ است‌؟جهان‌ چگونه‌ و براي‌ چه‌ آغاز گر ديده‌ است‌ و چگونه‌ پاياني‌خواهدداشت‌؟ ما كيستيم‌؟ از كجا آمده‌ايم‌ و به‌ كجا خواهيم‌ رفت‌ وبراي‌ چه‌؟

هدف‌ از نگارش‌ِ اين‌ يادداشت ها‌، پاسخ‌ گويي‌ به‌ پرسشهاي‌ زير از ديدگاه ‌داروينيست‌ نوين‌ است‌

.1. زندگي‌ بر روي‌ زمين‌ چگونه‌ آغاز شده‌ است‌ و چگونه‌ ادامه‌مي‌يابد؟

2. چرا گياهان‌ و جانوران‌، دسته‌ها و رسته‌ها و نژادهاي‌ وگوناگون‌دارند؟

3. هدف‌ از زندگي‌ زيندگان‌ بر روي‌ زمين‌ چيست‌؟

چارلز رابرت‌ داروين‌، زيست‌ شناس‌ِ انگليسي‌ كه‌ در قرن‌ نوزدهم ‌ميلادي‌ مي‌ زيست‌، تئوري‌ تازه‌اي‌ درباره‌ چگونگي‌ِ پيدايش‌ همه‌گياهان‌ و جانوران‌ ارائه‌ داده‌ است‌ كه‌ من‌ آن‌ را تئوري‌ِ "برآيِش‌"،مي‌خوانم.
در اين‌ رهگذر، روشنگري‌ِ تئوري‌ برآيِش‌ِ هستي‌ را با اشاره‌اي‌ گذرابه‌ ديدگاه‌هاي‌ پيش‌ از داروين‌ در اين‌ باره‌ مي‌ آغازيم‌ و سپس‌ با مروری ‌بر زندگي‌ و زمان‌ داروين‌ به‌ بررسي‌ برآيِش‌ِ هستي‌ از اين‌ ديدگاه‌می ‌پردازيم‌. درِ پايان نيز، به‌ برآيِش‌ِ انسان‌ و نيز پيوندِ برآيِش‌ وفرهنگ‌ اشاره‌ خواهيم‌ كرد.

2. چيستی برآيش

در بخش پيش پاسخ يابى براى سه پرسش فلسفی ـ تاريخی انسان را بهانه اى براى نوشتن درباره "تئورى برآيش" و شناسايى آن کرديم. در اين بخش همچنان در پاسخ جويی به آن سه پرسش خواهيم کوشيد، اما پيش از آن بد نيست اندكى درباره چيستى برآيش بنويسيم. برآيش واژه اى ست كه من آن را در برابر Evolution by natural selection نهاده ام. اين تئورى را نخستين بار چارلز رابرت داروين، زيست شناسِ انگليسي كه در قرن نوزدهم ميلادي مي زيست، پديد آورد.
برآيِش چيست؟

برآيش، كُند روندِ دگرگونيهاي ساختاريِ زيندگان از آغاز پيدايش هستي تاكنون بر روي زمين است. اين روند نزديك به سه ميليارد سال پيش با آغاز نخستين جرقه زندگي آغاز گرديده است و همزمان وهمگام با دگرگونيهاي زيستبومي، گونه ها و دسته ها و رسته هايگوناگوني از قارچها، ويروسها، باكتريها، گياهان و جانوران را پديد آورده است. برآيش ، روندي هماره در كار و پايان ناپذير است و تاهنگامي كه زندگي بر روي زمين (و شايد نيز بر روي ستارگان ديگر)هست، كششها و كوششها و واكُنشهاي برآيِشي نيز در كار خواهد بود.

از اين چشم انداز، همه زيندگان كنوني زادگانِ تك ياخته اي هستندكه اندي پس از سرد شدن پوسته رويينِ زمين در جام آغازينِ ِهستی، برآمد و اندك اندك در گذرِ تاريخ، فواره وار به شاخه ها و خوشه ها وذره های گوناگون رو گردانيد. بنابراين، هستي چشمه اي همگون داشته است و همه زيندگان هنوز نيز نيازهای بنيادينِ همگوني دارند:نمونه اين چگونگي، نياز به هوا، آفتاب، خوراك و نوشاك است.
دگرگونيهاي برآيِشي پيگيرِ هدف ِ ويژهاي نيست و خواستي جزسازگارتر ساختن تن و جان زيستاران براي ماندگارتر نمودن ژنهای آنان در جهان ندارد. اين روند آنچنان كُند است كه انسان را ياراي ديدن آن نيست زيرا دگرگونيهاي برآيِشي كه همان دگرگونيهاي ژنتيك است،پس از صدها و گاه هزارها سال شكل مي گيرد و پديد مي آيد.

برآيِش و تكامل

پنداره برآيِش هستي به گونه اي كه از آن سخن رفت، با ديدمانهاو گفتمانهاي زمانِ داروين ناسازگار بود زيرا كه بازتابهاي آن، باورهای بنيادينِ مردم آن روزگار را به پرسش می گرفت و سازمان ارزشی آن باورها را ويران می ساخت. پندارهِ همريشگيِ همه زيندگان، نه تنها هرگونه برتريِ نژادي و فرهنگي را بي پايه مي كند و انديشه همگان رابسوي برابري مي سُراند بل، که جانوران و گياهان را نيز به انسان نزديكتر می كند و انديشهِ حريم و حقوقِ آنها را در ذهن انسان زنده مي كند.
پيوندِ ژنتيك انسان و جانوران، تاريخِ مشتركِ زيندگان و نيز نيازهای همگونِ آنها به آب و آفتاب و زمين و هوا و ويتامين ها و پروتئين هاي گوناگون، مي تواند و بايد و ما را بر آن دارد تا طبيعت وشيوه هاي زيستيِ زيندگان در آن را ارج نهيم و آينده آنها را آينده خود بدانيم كه اگر هوا و خوراك و نوشاكِ آنان آلوده شود، ما را نيز خواهد آلود و اگر فردا از كاج و كبوتر تهي باشد انسان را نيز فردايي نخواهدبود.

انديشه برآيِشی در زمان پيدايش خود، گذشته از برآيندهاي ارزشي، ديدمانهاي تاريخی و باوری زمانِ خود را نيز به پرسش می گرفت. برآيش، انسان را رسته اي از دسته ميمونها می داند كه در پيِ روندي هزاران ساله به جايگاه كنونيِ خود رسيده است. اين چشم انداز با باورهاي ديني و فرهنگيِ آن زمان ناسازگار بود زيرا كه از ديدگاه آئين عيسوي انسان نزديك به شش هزار سال پيش آفريده شده است و زمين نيز اندي پيش از آن پديد آمده است.

ناسازگاريِ ديدگاه برآيِشي با ارزشها و باورهاي زمانِ داروين،ستيزه ها و كمشكش هاي بسياري را سبب شد. بسياري داروين و تئوري او را نكوهيدند و انگشت شماري نيز آن را پسنديدند. ناهماهنگي و ناهماينديِ اين تئوري با ديدمانِ زمان خود، برخي را برآن داشت تا به سازگار كردن آن با فرهنگ زمان بپردازند و آنرامردم پسند و بي زيان سازند. هربرت اسپنسر، كه در آن روزگار خودرا همه دان و "علامه دهر" می پنداشت، كوشيد تا انديشه برآيِشي را كه انديشه اي ذات نگر و دگرگونساز است با باورهاي زمانهِ خود هماهنگ كند. او به گمانِ خود، "باني خير" شده بود تا از واتابهاي زيانمندِ اين تئوري بكاهد. از اينرو، اسپنسر برآيش را روندِ تكاملي ِ زيندگان خواند: تكاملي كه ساختاري نردباني داشت و انسان بر بالاترين پله آن ايستاده بود. از ديدگاه اسپنسر، اين روندِ هدفمند كه از برآيش جانورانِ تك ياخته اي آغاز گرديده است، با پيدايش انسان كه "موجودي كامل " و"اشرفِ مخلوقات" است، پايان يافته است. از آن پس در ذهنِ بسياري ازمردم، تئوريِ داروين به "تئوريِ تكامل" تعبير شد و اين بدبرداري و بدانديشي از راه ترجمه هاي سست و ناپرهيخته، به فرهنگهاي ديگرنيز راه يافت. چنين است كه در فرهنگ ما نيز نام داروين با"تئوري تكامل" همياد است و هنوز نيز روايتِ اسپنسريِ اين تئوري را دردانشگاههاي مامی آموزند و می آموزانند.
پ
ندارهِ "تكامل"، و گفتمانِ گرايشِ انسان و جهان بسوي كمال، پنداره اي ديني ست كه در آن هر ذره، نمادي از ذاتِ كامل پروردگاراست كه تسبيح گويان در آروزي رسيدن به كمال، هماره بسوي او روان است. البته اين كمال دست يافتني نيست و انسان بايد با پالايشِ گوهرِجان خود اميدوار باشد كه در جهانِ ديگر بدان رسد. با اينهمه اين باور، پرتوي بسيار ژرف بر زندگي ما افكنده است و كاربردِ واژه "كامل"،بصورت پسوند براي بسياري از گويه هاي روزمره مردم مانند: انسان كامل، استفاده كامل، غذاي كامل و...، نشانه پرتو پذيريِ ما از اين افسانه است .

تكامل بر پايه اين پيش پندار استوار است كه زيندگان در رده های ارزشيِ گوناگوني جا دارند. اين رده بندي انسان را در بالاترين جامی نشاند و جانوران را با چشمداشت به سود و زيان آنها براي انسان، در هرم ارزشی تكامل می گذارد. در گستره فرهنگي نيز كمال، سرسپاري به ارزشها و باورهاي فرهنگيِ رايج است.

نگرشهای آئيني بويژه اديانِ سامي، انسان را رودي از بهشت می پندارند كه سرپيچي از فرمانِ پروردگار، او را بسوي اين جهان رانده است. اين رود، فرد را به دو راهه اي می رساند كه يكي بازگشت به بهشت و ديگري راه دوزخ است. از اين چشم انداز، بازگشتِ انسانِ گناهكار به جايگاه خويش، در گروِ پالايش گوهر خود از پلشتی هاست و تا زماني كه وی شايستگيِ خود را براي فردوسي شدن نشان ندهد، راه بازگشت بر او بسته خواهد ماند. چون زدودنِ پلشتي از كارهای بسياردشوار است، بيشترِ مردم را توانايي آن نيست و دوزخ هماره بسي پُرتراز بهشت خواهد بود.

انسان از ديدگاه اديان و بويژه آئين هاي سامي، آفرينه اي كمال جوست و جهان آزمايشگاهِ انسان براي سپردنِ راه تعالي و نشان دادنِ
سزاواريِ او براي بازگشت به اصلِ خويش است كه اصلِ برترين از فردوسِ برين است. از اين ديدگاه، انسان هيچ پيوندِ نژادي با ديگر زيندگان ندارد و تافته جدا بافته ايست كه پروردگارِ جهان پس از آفريدنِ او بر خود درود فرستاده است.

ديدگاهِ برآيِشي، چشم اندازي واروي نگرشهاي آئيني دارد. اگرتئوريِ بيگ بنگ را در برابرِ افسانه آفرينش بگذاريم، اين تئوري آغازه ستي را دوزخي خروشان و جوشان از آتشابِ ناشي از انفجارِ بيگ بنگ می پندارد. از اين نگرش، انسان رودي از دوزخ است كه بسوی اكنون و آينده روان شده است. اين رودِ برآيِشي، رودِ زندگی ست كه مليونها سال پيش، از دل آتش و آب برآمده است و همراه بادگرگونيهاي زيستبومي ديگرگون و رنگارنگ گرديده است: بخشی ريشه در خاك فرو برده است و زايش و رويشِ خود را با بهار همراه كرده است و بخشی ريشه در خون. چنين است كه امروز زندگی را درشكل ها و شيوه ها و رنگهای بسيار ميتوان ديد.
برآيش ، كاروانِ زندگان را همزي، هم پيوند و هم نياز مي داند و برآنست كه نژادِ هيچ زينده اي را بر ديگري برتري نيست. رده بندی برآيِشي، شكلي افقي دارد و برآيش شناسان، زيندگان را در گستره ای همكف رديف مي كنند. از اين ديدگاه، انسان يكي از مليونها زينده زمين است كه هيچ گونه برتري برآيِشي بر ديگران ندارد.

البته اگر پيشرفت را تواناييِ دستبرد در سازه هاي زيستي و سازمان ژنتيك زيندگان بدانيم و بپنداريم كه با بازپردازيِ ژنها، انسان روزی خواهدتوانست همه بيماريها را درمان كند، آنگاه ميتوان گفت كه زندگی رودي از دوزخ است كه بسوي بهشت روان است. البته اين بهشت،افسانه اي و آرمانی ست و تا جاودان هماره در راه خواهد بود.

ديدگاه برآيِشي، پيدايش جهان و زيندگان را بی برنامه و ناهدفمند ميداند و رده بندي جانوران را تنها با چشمداشت به تاريخِ برآيِشي آنهاو بي هيچ ارزشداوري شكل ميدهد. از اين ديدگاه، "كمال"، مفهومی افسانه اي وبي معناست زيرا كه روندهاي برآيِشي، كاركردي واكنشي نسبت به سازه هاي زيستبوميِ زيندگان دارد. بنابراين، انسان و جهان، برنامه پيش بيني شده اي براي آينده ندارند و تاريخ نيز قراري با كسي،چيزي و يا جاي ويژه اي ندارد.

برآيش، روندي خود مدار و ناهدفمند است. گزينش هاي برآيِشی تنها در پاسخ به نيازهاي زيستي شكل ميگيرد. همه گياهان و جانوران خواهان زندگي در همه سرزمينها و دامن گستر بر همه جهانند تا تخم و تخمه خود را هر چه بيشتر بر روي زمين بپراكنند، اما در هر سرزمين تنها زيندگاني كه با سازه هاي زيستيِ آن زيستگاه سرِ سازش دارند،ميتوانند بمانند: ماهي در كوير ديري نميپايد و شتر نيز از آب گريزان است. چنين است كه در هر سرزميني تنها گياهان و جانوراني كه توانايي ساختن با دشواريهاي زيستبومي را داشته اند، مانده اند. اين شيوه گرينش خودبخودي، طبيعي و برآيِشي ست. همه زيندگان كنونی قهرمانان زندگي هستند زيرا كه اينان از ميان بي شمار زيستاراني كه توانايي سازگاري نيافته اند، در ميدان هستي برگزيده شده اند.

در طبيعت در برابر هر زيندهِ پيروز، مليونها نسل ناكام وجود دارد كه هيچ يك تاب ماندگاري در زيستبوم خود را نداشته است. از ميان آناني نيز كه هم اكنون از پي هزاره هاي صبر و ستيز و فراز و فرودهاي برآيِشي گذشته و به اينجا رسيده اند، اندك دگرگوني ناگهاني آب و هوا مي تواند بسياري از آنها را از گستره هستي به در كند. هربار كه دمای زمين اندكي گرمتر و يا سردتر از آنچه بايد، مي شود، نسل هزاران زينده، برمي افتد و هزاران زينده تازه به جهان مي آيند.

بسياري از برآيندهای برآيِشي در پي جهشهاي ژنتيك شكل می گيرد. اين جهشها اگر زينده را با زيستبومش سازگارتر كند، به فهرستِ
ويژگيهاي ماناي آن زينده افزوده مي شود و اندك اندك برتريِن سلِ آن زينده را سبب می شود. براي نمونه، اگر در ميان آهوانِ كنوني،جهشي ژنتيك سبب شود كه توانايي بوييدن در آهَوكي دو برابرِ اين توانايي در آهوان ديگر گردد، اين آهو در كشيدنِ بوي شير و پلنگ و ديگر جانوران شكارگر از ديگران برتر خواهد بود. اين برتري سبب مي شود كه او ماندگارتر از همگونانِ خود گردد و كودكانِ بيشتري به جهان بياورد. اگر آن كودكان نيز ژنهاي جهيدهِ وي را دريافت كنند، آنان نيز بر كودكانِ آهوان ديگر در سازگاري با زيستبومِ خويش و ماندگاری پيشي خواهند گرفت و اندك اندك پس از هزاران سال با به درشدنِ آهوان ديگر از ميدان هستي، همه آهوان از نسل آن آهوك خواهند بود و شامه اي پر توان خواهند داشت.
پديدارهاي برآيِشي اين گونه خودبخود بر ديگر پديدارها پيشي می گيرد و همگاني مي شود. آنچه اين پديدارها را برمي گزيند،سازگاري بيشترِ آنهاست كه پس از نسلها، شمارِ آنان را بيشتر از ديگران می نمايد و كم كم نسل ناسازگارتر را نابود مي كند. از اينرو، ساختارفيزيكيِ هر پديدهِ ارگانيك بايد پيرو نقش آن باشد.
البته بايد گفت كه چون نقش زيستياريِ هر توانايي در پاسخ به نيازهاي زيستبومي بر ميآيد، گاه دگرگونيهاي زيستبومی آن نقش، پس از سالياني چند از ميان می رود. نمونه اين چگونگي در انسان، راست شدن مو برتنِ وي در هنگام هراس است. موی بسياري از جانوران درهنگامِ رويارويي با جانورانِ ديگر، برتن آنها راست مي شود تا با پُفكردن مو، آن جانور، تنومندتر از آنچه هست بنمايد و جانورِ رويارو را از انديشه ستيز با او باز دارد. اين چگونگي در انسان كنوني كه لباس برتن دارد و آنچنان مويي نيز بر تنش نمانده است، نمادِ بيهوده اي است،اما اين كردارِ واكنشي همچنان در انسان به هنگام ترس روی ميدهد.

۳. سازگاري و ماندگاری

برآيش شيوه سازگاري و ماندگاري است و برآيش شناسي در پی شناسايي چرايیِ ويژگيهاي ساختاريِ بخشهای تنه گياهان و جان و تن جانوران و نيز ارزشهاي زيستياري آنهاست. اين دانش بي هيچ پيش ـ پذيره ای همه بخشهای ارگانيكِ زيندگان و نيز رفتارها و كردارهای آنهارا بر مي رسد: ريشه، ساقه، برگ، هسته و ميوهِ گياهان چيست و برای چه پديد می آيد و چه نقشي در زندگي آنها دارد؟ چرا منقارِ پرندگان بايكديگر متفاوت است؟ چرا برخی از زيندگان در آب و برخي در خاك و گروهی بر روي خاك و چندي نيز در هوا ميزيند؟ چرا جابجا شدن جانوران با شيوه هاي گوناگونی مانندِ شنا کردن، جهيدن، خزيدن، راه رفتن و پريدن روی می دهد؟ چرا شكلِ چشم و گوش و دهان و بيني و دست وپا و ديگر عضوهاي بدن انسان به گونه ای ست كه هست؟ براي چه برخي از گياهان زيبا و يا خوشبو و برخي زشت و يا بدبوست؟ چرابرخي از جانوران تيزرو و گروهي تيزبين و برخي تيز دندانند؟ اين پرسشها، چندي از بي شمار پرسشهايی ست كه هر پژوهنده اين حوزه را به انديشه و پژوهش وامی دارد.

تا پيش از پيشنهادِ چارلز داروين درباره چگونگيِ برآيِش هستي،طبيعت شناسان ويژگيهاي زيستاران و ديگرگونيهاي آنها را نمودهايی رازگون مي پنداشتند كه به گمان آنها آفريدگارِ جهان، آنها را براي خوشداشتِ انسان و زدودنِ اندوه و يكنواختيِ زندگي انسان آفريده بود. اين نگرش بر پايه اين گمانه استوار بود كه انسان، هدفِ هستي است و جهان و پديدارهای آن براي او و پيرامونِ نيازهايش برآمده است. از اينرو، دانه ها و ميوه هاي خوراكی، بخشي از روزیِ انسان بشمار مي رفت و گلها و گياهانِ ديگر نيز براي دلگشاييِ وي و يا درمانِ بيماريهاي او می روييدند. همچنين جانورانِ خوشگوشت و اهلي، بخشي از روزی انسان و برخی نيز خدمتگزارِ بشمار می رفتند و ديگر جانوران چون: شير، پلنگ، سگ،گربه، روباه و گرگ هم براي رماندنِ جانورانِ موذي چون موش وخرگوش و روباه به جهان آمده بودند. از اين ديدگاه، هر يك ازپديدارهاي جهان بجاي خويش نيكو مي نمود و خطايي بر قلم صنع نرفته بود.

جستاوردهاي زمين شناسي در اوانِ سده بيستم نشان داد كه زمين بسي كهن تر از آن است كه تا پيش از آن پنداشته مي شد . نيز اين
ستاره نه تنها در مركزِ كيهان نايستاده است، كه سنگريزه اي بسيار كوچك از بي شمار ستارگان در گوشه اي از اين جهان درندشتِ بی پايان نماست. پاياندادِ پژوهشهاي داروين وي را برآن داشت تا همه زيندگان يعني: گياهان، جانوران، ويروسها، قارچها و باكتريها راهمريشه و همپيوند بداند و هستي را زاده يك چشمه انگارد. از ديدگاه داروين تفاوتهاي زيستاران ريشه در دگرگونيهاي زيستبومي دارد كه دسته ها و رسته های بي شماري از درخت زندگي برآورده است.

نگرش داروين، چشم اندازِ زيست شناسي را به يكباره ديگرگون كرد و از آن پس هر برآيندِ زيستي در پرتو نقشي كه آن برآيند درسازگاريِ بيشترِ دارنده خود در زيستبومِ وي دارد، مورد بررسي قرارمي گيرد.
برآيش شناسان ساختارِ هر پديده ارگانيك را پيروِ ارزش زيستياري آن مي دانند. هنگامي كه از ارزشِ زيستياريِ عضوي كاسته مي شود، آن عضو اندك اندك نابود مي شود: براي نمونه، موی تن ِانسان نسبت به ديگر خويشاوندانِ برآيِشي وي يعني ميمونها، بسياراندك است. اين چگونگي گوياي اين است كه در برشي از تاريخِ برآيِشي انسان، وي براي زمان درازي نياز به پوشش نداشته است. نيزچنين است سرگذشتِ شاخ و دُم در بسياري از جانوران و يا خار و تيغ در گياهان.

4. سازگاري و ماندگاري

اگر چه جانوران توانايي ذخيرهِ هوا و خوراك و نوشاك براي زمان كوتاهي دارند، اما مي توان گفت كه زيستن، گرفت و دادِ هماره بازيستگاه است؛ گير و دادي كه اندك اندك، با گذر از هزاره هاي برآيِشی شكل گرفته است و وانهادِ سازش هر زيستار با گستره زيستي اوست.براي نمونه، برآيش ماهي در راستاي سازگاري با آبزيگري بوده است و اين زينده، زندگي كردن در خشكي را به هيچ روي بر نمي تابد. برآيش شناسي، بررسي چگونگي سازگاريِ گياهان و جانورانِ جهان بازيستبوم هاي گوناگون است. هر چه كه كرداري برآيِشي در ميان گياهان و جانورانِ جهان فراگيرتر باشد، شناسايي زمانِ برآيش آن كردار،دشوارتر است، زيرا اين فراگيري نشانه كهن ريشگيِ آن كردار می باشد.براي نمونه، همه زيستاران، انرژي موردِ نياز خود را از راه تخميرِ غذا در دستگاه گوارشی خود بدست مي آورند. همگاني بودن اين پديده مارا بر آن می دارد تا اين ويژگي را يكي از نخستين گامهاي سازگاری زيندگان در طبيعت بپنداريم.

گذشته از كردارهاي كهنِ فراگير، همه گياهان و جانوران، ويژگيهاي كالبدي، رفتاري و كرداريِ خويش را نيز دارند كه براي
زيستياري آنان در محيطهاي ويژه اي برآمده است. خارِ مغيلان، نمونه خوبي از اين چگونگی ست. چون اين گياهِ بيابان زي در محيطي كم آب مي رويد، از كارآمدترين شيوه نگهداري و كاربرد آب نيز بهره می جويد. اين خار تا آنجا كه مي تواند، براي خشك ـ روزي آب می اندوزد. تواناييِ ذخيره آب براي اين گياه، كرداري برآيِشي است كه در پرتو نيازِ خار مغيلان بدان، اندك اندك و طي هزاران سال شكل گرفته است و چون چنين تواني تنها براي گياهان بيابان زي سودمند است، يكي از ويژگيهاي خارِ مغيلان نيزهست.
نمونه ديگري از اين چگونگي، ساختار پاي اسبِ وحشي ست. اين جانور كه در دشتهاي فراخ و بي نهانگاه می زيد، همواره با خطر ِرويارويي با جانوران درندهِ گوشت خوار روبروست و هم از اينرو، چابك دوی و تيز روی برآيِش ارزشمندترين توانايی ست تا با خيز و گريزِ بهنگامِ خويش، جان از دستِ درندگان بدر بَرَد. اين نياز، پاهاي اسبِ وحشي را چنان پرداخته است كه ساقهايش كه همه بارِ تن او را بر دوش دارد، ساده، سبُك و بدون ماهيچه است و تنها با يك رشته عصب به ران كه ماهيچه هاي فشرده و نيرومند دارد، پيوسته است.

از سوي ديگر نيز هر ساق بر روي پايي تك انگشت (سُم) ايستادهاست كه فشار گيرتر و آسان خيزتر از پاي چند انگشتي ست و تنها يك استخوان دارد. ارزش زيستياري اين گونه پا اين است كه دارنده آن كه برآيش اش در گروِ واكنشِ آني و خيز و گريزِ ناگهاني ست، مي تواند بيشترين راه را با كمترين انرژي، در كوتاه ترين زمان بپيمايد. برآيِش اين بخشِ ويژه كارِ بدن، اگر چه براي سازگاري بيشتر با زيستگاه آن است، اما بازتابهاي ناخواسته اي نيز دارد كه يكي از آنها ناتوانيِ دست و پا از دور كردنِ حشره هاي انگلي ست. اين ناتواني، برآيش ويژگی هاي ديگري را برای اين گونه جانوران سبب شده است كه يكي از آنها دُم است تا با آن مگس ها و پشه ها و گزنده هايي را كه بر بخشِ پسينِ بدن مي نشينند، براند. ديگري نازكي پوست و توانِ تكان دادن بخشي از آن است.
هدف از سازگاري با محيط، ماندگاريِ بيشتر است. پروانگاني كه پرهايي هم رنگ با زمينه زيستگاه خود دارند، كمتر شكارِ پرندگان می شوند تا آنهايي كه آشكارا ديده مي شوند. موشهاي صحرايی نيزكه پوستي صحرايي رنگ دارند، كمتر شكارِ جغد می شوند تا ديگرموشها. هنگامي كه پديدهاي فيزيولوژيك، مانندِ همرنگي پوست با پس زمينه زيستگاه، و يا رفتار و كرداري ويژه، در زينده اي در راستای دمسازي با محيط شكل گيرد، آن پديده بنيادي ژنتيك مي يابد و درنسل هاي آينده نيز روی مي نمايد.
ماهي، زيندهاي آبزي ست كه ساختارِ ژنتيك اش جانوری كه تنها توانايي زيستن در آب را داراست، شكل مي دهد. نمونه ديگری ازكردارِ ژنتيك، خوابيدن است. همه جانورانِ چشم دار كه براي كاربردِچشمهاي خود نيازمند به نورند، شبها ناتوان از رفت و آمد و شكار می شوند و سر و صداي آنان نيز می تواند جانورانِ شب ـ شكارگر را بسوی آنها بخواند. از اينرو، طبيعت، خواب را كه خاموشيِ چراغِ آگاهي و بسياري از كُنشهاي ديگر بدن است، براي پاسخ گويي به اين گرفتاری برگزيده است. البته اين كردار، در هزاران سال شكل گرفته است و ای بسا كه پس از پديد آمدنِ چنين كرداري، بخشهای بي كارِ مغز، اندك اندك بر آن شده اند تا به كارهاي ديگري بپردازند و امروزه ـ يعني ازپنجاه هزار سالِ گذشته تا كنون ـ خوابيدن، نه تنها براي گريز از تاريکی ِشب و پيش گيري از بيهوده به هدر دادن انرژی هاي درونی ست، بلكه ارزش هاي زيستياري ديگري نيز دارد و بخشِ بزرگي از پروتئينِ بدن جانوران در هنگامِ خواب ساخته می شود و نيز بايگاني حافظه نيز در اين زمان، بازرسي و بازآرايی مي شود.

ستيز و سازگاریاگر چه ويژگيهاي برآيِشي، بنيادِ ژنتيك دارد، اما بسياري از آنها را تابِ ديگرگون شدن نيز هست. براي نمونه، جانوران را گريزي ازخواب نيست، اما زمان و اندازه خواب را مي توان پيش و پس برد وكم و بيش كرد. نيز كم و يا زياد شدن دماي بدن را تا چند درجه مي توان تاب آورد اما اين فراز و فرود، زماني كه در گسترهِ تابِ طبيعي روی مي دهد، پذيرفتني و بي خطر است. هر چه گستره تابِ طبيعي زينده اي بيشتر باشد، توانايي فزايندگيِ شمارِ آن زينده بيشترخواهدبود. خرسِ كوالا كه تنها برگِ درخت كافور مي خورد و به گياهانِ ديگر لب نمي زند، تنها در كافورستانهاي كوچك در استراليا يافت ميشود و در زمره جانورانِ رو به نابودي ست. اما موش كه يكي از بي وسواس ترين جانوران روی زمين است و تقربياً همه چيز نيز مي خورد، همه زمين را گرفته است. نيز جانوراني چون انسان و خوك كه گستره تابِ خوراكي بازتري نسبت به جانورانِ ديگر دارند، مي توانند در بيشترسرزمين ها ماندگار شوند و زاد و رود كنند.

گذشته از سازگاريِ ژنتيك كه سازنده واكُنشهاي طبيعيِ همه زيستاران است، گونه ديگري از سازگاري نيز هست كه آن را "سازگاريِ آموزشي" مي توان ناميد. نمونه اين سازگاري، آموزشِ مبارزه بابيماريِ واگير مانند و با و طاعون است كه بدن انسان آن را از راه مايه كوبي مي آموزد. واكسنِ هر بيماري كه ويروس نيمه جانِ آن بيماري را در بدنِ جانور مي ريزد،فيزيولوژي آن جانور را به مبارزه با آن ويروس فرا مي خواند. اين مبارزه، بدن را به ساختنِ پادزهرِ آن ويروس وامي دارد. از آن پس، بدن آن جانور براي مبارزه با آن ويروس آماده خواهد بود. سازگاري آموزشي، تنها براي يك نسل سودمند است و آموزه هاي آن به آيندگان راه نمي يابد. تفاوتِ بنياديِ اين سازگاري با سازگاريِ ژنتيك در اين است كه سازگاري ژنتيك، همه افراد يك نژاد را در بر مي گيرد اماسازگاري آموزشي با حافظه فردي سر و كار دارد و با مرگِ فرد نيز پايان مي يابد.

سازگاري با محيط زيست، پيش از داروين نيز مفهومي پذيرفته شده بود، اما زيست شناسان چگونگي آن را برآيندي از آفرينش مي
پنداشتند و بر آن بودند كه آفريدگار، گياهان و جانوران را به گونه اي آفريده است كه تواناييِ دمسازي با محيط و ديگرگون شدن را دارند.داروين اين چگونگي را بنيادي مادي و خِرَد پذير داد. وي بر آن بود كه اگر زمان را پاياني نمي بود و در جهانِ بي كرانِ آرماني، هيچ چيز گياهان و جانوران را از زايش و رويش باز نمي داشت، هر زينده اي كه مي توانست پديد بيايد، مي آمد و تا جاودان بر شمارِ نژادِ خودمي افزود. اما در جهانِ پايانمندي كه زمين و زمان را كرانه اي ست، افزايشِ بي پايانِ زيستاران، آنان را با كمبودِ جا و خوراك روبرو مي كند و بر آن مي دارد تا براي دسترسي به اين سازه هاي زيستي، با يكديگر به كشمكش و ستيز بپردازند. اين ستيز، برخي از زيندگان را به خوردن برخي ديگر وا مي دارد و تنها آناني را كه در سازگاري و ماندگاري ازهمه سرآمدترند، ميدان زيستن مي دهد.

پس گياهان و جانورانِ كنوني، بخش كوچكي از گياهان و جانوراني هستند كه از زمانِ سرد شدن زمين تا كنون بر آمده اند. بسياراني چون دايناسورها، آمده اند و رفته اند و ما امروز با دسترسي به استخوان هاي فسيل شده آنها، آگاه از سرگذشتِ آنانيم. بسياراني نيز، كه استخواني براي فسيل شدن نداشته اند، در فراز و نشيبِ هزاره هاي برآيِشي به كام نيستي در افتاده اند.
اين ستيزِ بي امان از آنروست كه اگر نيروهاي باز دارنده در كارن ميبود، هر يك از اين زيندگان به تنهايي مي توانست در اندك زماني همه سطح زمين را فرا گيرد. براي نمونه، رازيانه مي تواند در ۱۱سال همه روي زمين را بپوشاند و اگر گياهان و جانوران و باكتريها و نيز آب و آتش و طوفان نبود تا از جهانگيري رازيانه پيش گيري كند، بي هيچ ترديدي همه سطحِ زمين را مي پوشانيد. هر جانور نيز، اگر فشارهاي جانورانِ ديگر و نيز عواملي كه گفتيم در كار نبود، ميخواست كه درصورت امكان، جانورانِ ديگر را از ميدانِ هستي بيرون راند و چنين مي نمايد كه انسان تا اندازه اي چنين كرده است. جمعيت شاه ماهيها درهر نسل يك مليون برابر افزايش مي يابد و از زيندگاني مانند انسان كه زاد و رود به كُندي روي مي دهد، اگر هر زن و مرد، چهار فرزند بياورند و هر يك از آن فرزندان نيزچهار فرزند بياورد، جمعيت در هر نسل دو برابر و پس از ده نسل هزاربرابر و در ششصد سال، يك مليون برابر خواهد شد. اين افزايش را نيروهاي باز دارنده اي چون؛ بيماريهاي كُشنده، جنگ، تهيدستى، بدآيندهاي زندگي، مرگِ زودرس، خودداري از زايمان و نيز بيماري ها و ناتواني هاي جنسي و نيز رويدادهاي طبيعي چون خشكسالي، زلزله، سيل، آتشفشاني و آتش سوزي كاهش مي دهد. بازتابِ كاهندهِ اين نيروها كم و بيش بر همه زيندگان يكسان است.

گفتيم كه سازگاري با محيطِ زيست از راه ژنها روي مي دهد. ژن،يكانِ دگرگونيهاي برآيِشي ست كه آهسته آهسته تن و جانِ زيندگان رابا ويژگيهاي بوم و برِ آنها دمساز مي كند. اين چگونگي گاه به هزاران و گاه به مليونها سال براي شكل گيريِ پاسخ هاي تازه به پرسش هاي زيستي نيازمند است. چنين است كه هر ناهماهنگيِ ناگهاني در طبيعت مانندِ سرد و گرم شدنِ هوا و يا نرسيدن نور خورشيد به زمين و يا افزايش عنصري در جّو زمين، مي تواند هزاران گونه گياه و جانور را ريشه كن كند.

همه موجودات زنده را ماشينهاي طبيعي ماندگاري مي توان پنداشت كه هدفي جز نگهداريِ ژنهاي خود و سپردن آنها به آيندگان ندارند. ژن، هسته بنيادينِ كالبد زيندگان است كه ويژگيهاي ارثي را ازنسلي به نسل ديگر مي سپارد. هر ژن، بخشي از يك مولكولِ كروموزم ا ست كه در هسته ياخته جا دارد و از اسيدى بنام DNA ساخته شده است اگرچه زيستاران گونه هاي مختلفي دارند، اما ساختبارِشيميايي مولكول هاي همگون سازِ آنها ـ DNA - در همه باكتري ها،ويروس ها، گياهان و جانوران يكسان است. اين مولكولها درزيستبوم هاى ِ گوناگون، ماشينهاي ماندگاريِ گوناگوني را پديد مي آورند كه برخي آبزي، گروهي خاكزي و بسياري نيز بر روي زمين مي زيند.
هر مولكول DNA، دو _زنجيره اي از ريزکانی بنام نيوكلئوتايدز است كه از عناصر چهارگانهA.T.C.G ساخته شده است. اين عناصر در همه موجودات زنده همسان است و آنچه گياه و ياجانوري را از گياهان و جانوران ديگر جدا مي كند، چگونگي رديف شدن اين عنصرها با يكديگر در زنجيره هر مولكول است. DNA كه نقشه ساختارِ كالبدي موجودات است، در ياخته هاي بدن آنها جای دارد. ازاينرو، نقشه ساختمان بدن هر زينده در ميان هر ياخته نيز هست. اگركالبد هر زينده را به ساختماني بزرگ مانند كنيم و نقشه كامل آن ساختمان را كه در بر گيرنده همه اطلاعاتِ مورد نياز در باره آن ساختمان است در يك دوره دفترِ چند جلدي چاپ كنيم و دوره اي را در هر اتاق بگذاريم، هر دوره كامل را يك مولكولِ و هر دفتر رايك كروموزوم و هر صفحه از هر جلد را يك ژن مي توان

۵. تنها ژن است که می ماند!

ژنها كاركردي يك سويه دارند؛ بدين معنا كه آموزه هاي روزمره ِزيندگان در آنها بي تاثير است و تنها رفتارها و كردارهاي ژنتيك كه طي هزاران سال شكل گرفته است و رفتارهاي ژنتيكِ هرموجود را تشكيل مي دهد، از نسلي به نسل ديگر راه مي يابد. نمونه اين رفتارها و كردارها؛ دماي بدن، چگونگي گوارش خوراك و نوشاك، چگونگي خيز و ريزِ خون در رگها، فشارِ خون، و در گياهان؛ شيوه جذبِ آفتاب و آب و تكنيكِ بيرون خيزيِ از خاك و شكوفه باريِ و ميوه آري ست. اين كردارها آگاهانه نيست و گياهان و جانوران ـ بي كه بدانند و يابخواهند - اين گونه رفتار مي كنند. نه درخت مي داند كه چگونه نورِخورشيد را به شيره گياه بدل كند و نه انسان دستي آگاهانه در تنظيمِ فشارِ خون و يا تپش قلب خود دارد. البته انسان و برخي از نزديكان وي مانندِ شمپانزه از وجودِ خويش در جهان آگاهند، اما كردارهاي ژنتيك را نيازي بدين آگاهي نيست.

كُنشهاي فيزيولوژيك مانندِ؛ گوارشِ غذا، تصفيه خون، تنفس،رويشِ ياخته ها و غيره، بيرون از گستره آگاهي جانوران است و سازمان ژنتيك زيستاران با مفهومي بنامِ "آينده"، بيگانه است. همه آموزه هاي ژنتيك، در پرتو نيازهاي زيستيِ گذشته شكل گرفته است و بسياري ازكردارهاي كنونيِ ما وامانده كردارهاي پيشين است كه امروز ما را نيازي بدانها نيست. براي مثال، گفتيم كه خوابيدن در پاسخ به تاريكيِ شب شكل گرفته است و به فهرست كردارهاي برآيِشيِ ما افزوده شده است.امروزه مي توان تاريكي شب را با نورِ مصنوعي از ميان برد و بيشترِكارهاي روزانه را شبانه نيز انجام داد. از اينرو، خوابيدن با توجه به پيشرفتهاي كنوني، ديگر نيازِ برآيِشيِ ويژه اي را بر نمي آورد و اي بساكه كارِ بيهوده اي نيز باشد. اما از آنجايي كه اين گونه كردارها پس از هزاران هزار سال شكل مي گيرد، به كُندي نيز از ميان مي رود و اي بسا كه انسان تاچندين هزار سالِ ديگر مجبور به خوابيدن باشد.

هر زينده را مليونها ژن است كه با همكاريِ گروهي، كالبد وي راپديد آورده اند و پاس مي دارند. برخي از اين ژنها، كارايي بيشتري
ازديگران دارند و برخي را هيچ گونه كارِ آشكاري نيست. گفتيم كه هر ژن چون برگي از دفترِ چند جلديِ نقشه ساختمان بدن هر زينده است كه در هسته هر ياخته نهفته است. همانگونه كه نوشتارهاي هر برگ از يك كتاب در پيوند با آنچه در برگهاي ديگرِ آن كتاب آمده است، مفهوم پذيراست، نقش هر ژن نيز بايد در چارچوبِ گرفت و دادهاي آن ژن با ديگر ژنها بررسي شود. چگونگيَ همكاريِ ژنها با يكديگر، به چگونگيِ همرديفي آنها در بدن وابسته است. اين همرديفي در هر زينده متفاوت است و هر گز دو تن را با سازمان ژنتيك همانند نمي توان يافت. ازاينرو، در روزگارِ كنوني چگونگي همرديفي ژنها را مانندِ اثرِ انگشت، در شناساييِ بزهكاران به كار مي برند. اين ويژگي از آميزش ژنهاي پدر و مادر بدست مي آيد. كه هر يك مايه گذارِ نيمي از ژنهاي فرزندِ خويش است.

برنامه ساختمان بدن انسان در ۴۶ كرموزوم نهفته است كه بهصورت ۲۳ جفت در هسته هر ياخته جاي دارد. ياخته هاي همگون سازِ جنسي كه در بيضه مردان و تخمدانِ زنان ساخته مي شود، هر يك ۲۳ كروموزم در خود دارد كه پس از آميزش جنسيِ كروموزوم هاي زن و مرد، به صورت جفت در مي آيند. اين گونه ياخته تنها براي جفتگيري ساخته مي شود و در هنگامِ آميزش جنسي، هر دو زنجيره با يكديگر جفت مي شود و بدينگونه نيمي از ژنهاي نوزاد از پدر و نيم ديگر از مادر گرفته مي شود. البته اين دو ـ زنجيرهِ كروموزوم نقشِ همگوني ندارند و گاه كروموزومي كه در بر دارنده ژنهاي شكلِ ساختاربدن و رنگ مو و چشم و پوست و دندان است، از يكي از دو طرف گرفته مي شود كه نوزاد را از نظر ظاهري همانندِ آن يك مي سازد.چنين است كه برخي از كودكان هماننديِ فيزيكيِ شگفت آوري به پدر و يا مادرِ خود دارند. ارزشِ زيستياري آميزش جنسي در زير و رو كردن چگونگي همرديفي كروموزوم ها با يكديگر در راستاي گزينش سازگارترين ژنها با زيستبوم آنهاست. نوع اين همرديفي، شناسه ژنتيكِ فرد را مي سازد كه تا پايان زندگي ادامه دارد.
گفتيم كه هر كروموزوم چون دفتري از راهنمايي چند دوره اي ست كه در زنجيره كروموزوم هاي جنسي، با كروموزومي ازجنس مخالف جفت مي شود. اگر بخشي از اطلاعاتِ ژنتيكِ هر كروموزومِ پدر، يعني بخشي از دفتري از آن راهنما كه از سوي پدر مي آيد، درباره ساختن پوستِ بدن باشد و تصادفاً بخشِ نخستِ دفتري نيز كه ازكروموزومِ مادر روياروي آن قرار مي گيرد و با آن جفت مي شود درهمين باره باشد، اطلاعاتِ اين دو بخش در يكديگر تركيب مي شود وپوست نوزاد از نظر كيفيت و رنگ، آميزه اي از پوستِ پدر و مادرمي گردد و اگر پدر و مادر يكي سياه پوست و ديگري سفيد پوست باشند، نوزادِ آنها در چنين موردي، پوستي دو رگه خواهد داشت.

اين چگونگي هر گاه كه دو كروموزومِ همكار، يكي از جنسِ نر و يكي از جنس ماده، در دو زنجيره كروموزوم هاي جنسي روياروي يكديگر قرار گيرند، پديد مي آيد. اما اگر يكي اين كروموزوم ها داراي ژنهاي پوست ساز باشد و ديگري حامل ژنهاي ديگر، مثلاً دندانساز باشد، فرمان پوست سازي از يكي از طرفين گرفته مي شود و در آنصورت پوستِ نوزاد همانندِ پوست آن طرف مي گردد.
گاه نيز كه بخشي از اطلاعات ژنتيكِ دو كروموزومِ هم جفت،فرمانهاي ناهمانند مي دهند، فرمان يكي از آنها بر ديگري پيروز مي شود. اين آميزش، ژنهاي يك كروموزوم را به كروموزوم هاي ديگر مي برد و مانند بردنِ برگهايي از يك دفتر به دفترِ ديگر است.
همگون سازي، گذشته از زايش، نقشي نيز در رويشِ سلولي زيندگان دارد كه با تقسيم هماره ياخته هاي زنده، ادامه زندگي را ميسّرمي كند.

گفتيم كه ديگرگونيهاي فيزيولوژيك در راستاي سازگاري با محيط زيست و در پاسخ به تغييرهايِ بوم و برِ هر زينده روي مي دهد. اين دگرگوني ها از راه تغييرِ اطلاعاتِ درونِ ژنها پديد مي آيد. ژن، واحدِ دگرگونيهاي برآيِشي است و ساختارِ ژنتيكِ هر زينده، گذشته از برنامه چگونگيِ آيش، رويش و روشِ آن موجودِ زنده، تاريخِ فراز و نشيب هاي گستره زيست او نيز هست. هر ژن هزاران هزار سال مي زيد و در روزگارِ دراز خود چندين بار دگرگون مي شود. بسياري از اين دگرگونيها واكنشي ست، اما پاره اي از آنها نيز جهشهاي خودبخودي مي باشد و برخي همانگونه كه پيش از اين گفته شد، ناشي از كژيهاي همگون سازي است.

گاه بخشي از يك كروموزوم از بدنه خويش جدا مي شود و به بخشِ ديگري از بدنه مي چسبد و گاه سر و ته يك كروموزوم از بدنه جدا
ميشود و به جاي يكديگر مي نشيند. کژريختی ها و به هم چسبيدگی برخی دوقلوها، ناشی از اين چگونگی ست. اين جهشها، چگونگي همردبفيِ ژنها را با يكديگر تغيير مي دهد، آنگونه كه برگهاي كتابي راجابجا نمايند و گاه نيز، ژنهايي را كه سازگاريِ بيشتري را سبب ميشود، بر مي گزيند و بدينگونه، ساختار ژنتيك را بازآرايي مي كند.نمونه اي از اين گزينش، سخن را روشنتر خواهد كرد. بسياري ازپروانه هايي كه پرهاي روشن دارند، بسيار تلخ گوشت و بد مزه اند وپرندگان با خوردن گوشتِ آنها دلزده و بيمار مي شوند. روشنيِ رنگِ پرِاين پروانه ها، نشانه تلخ گوشتي آنان است و پرندگان را از شكارِ آنان بازمي دارد.

آشكاريِ ارزشِ زيستياري اين ترفندِ برآيِشي، پروانه هاي خوش ـ گوشت را نيز بهره مند ساخته است و تيرگي رنگِ پرهايشان، اندك اندك به روشني گراييده است. اين چگونگي، نمونه اي از سازگاري بيشتر بازيستگاه است كه به ماندگاريِ بيشترِ نژادِ پروانه هاي روشن رنگ كمك مي كند. اين گزينش، آگاهانه روي نداده است، بلكه ژنهاي رنگيزه ساز،بر اثر جهشي و يا دگرگوني ديگري، يكباره پروانه اي روشن پر برآورده اند كه نسبت به پرندگان تيره، شانس بيشتري براي ماندگاريِ خود و زادگانش داشته است و اندك اندك با گذشتِ زمان در هزاره هاي بعدي، نژادِ آن بر ديگر پروانه ها چيره شده است.
پس، مراد از اين سخن كه؛ طبيعت ويژگيهاي برآيِشي را برميگزيند اين است كه اين ويژگيها چون زينده را با زيستگاه خود دمسازتر مي كند، شانسِ ماندگاريِ نژادِ آن و افزايش جمعيتِ آن زينده را سبب مي شود.
برتريِ سازگاري، هر اندازه نيز كه اندك باشد، پس از چندي بازتاب ژرفي بر روند رويداهاي برآيِشي مي گذارد و خودبخود نژادِ زيندهِ سازگارتر با زيستبوم خويش را بر نژادهاي ديگر پيروز مي سازد.اين چنين است كه ديگرگونيهاي ناگهاني و ناچيزي كه ارزش زيستياري دارد، به فهرستِ بنيادين گياهان و جانوران افزوده مي شود.

گذشته از ديرپايي، يكي از ويژگيهاي هر ژن، هماره همساني آناست. ژنِ يك ساله با ژنِ يك مليون ساله همانند است. ژن،جاودانه ترين پديده طبيعي ست كه مليونها سال مي زيد. اين جاودانگي نسبی، ژن را واحد دگرگونيهاي برآيِشي نموده است، زيرا تنها ژن است كه تواناييِ گذر از نسلي به نسلِ ديگر را دارد و هر نسل را چون حلقه اي اززنجيره هستي كه آغاز و پايانِ جهان را به هم پيوسته است، مي گذراند.

۶. زندگي و زمانِ داروين

در بخش هاى پيش با مفهوم برآيش و چيستى آن آشنا شديم و اينك بد نيست كه به زندگى و زمانِ چارلز داروين، بنياگذار تئورى برآيش نگاهى بيافكنيم. تا كنون سه رويدادِ بزرگ در تاريخِ مسيحيت، جهان بيني اين دين را با خطر روبرو كرده است. نخست بازيابِ انديشه هاي فيلسوفانِ يوناني به ويژه آثارِ ارسطو در قرن هاي دوازدهم و سيزدهم كه خِرَدمداري و روشمندي آنها، ردِ وحي و افسانه باوري بود. ديگر، رنسانس و پي آمدهاي آن به ويژه انقلابِ صنعتيِ اروپا بود. اين انقلابِ بزرگ، بابه پرسش گرفتنِ همه باورها و راه ها و ر وش هاي پيشين، سازمانِ افسانه اي جهان را در هم ريخت و زمين را كه تا پيش از آن مركزِ هستي پنداشته مي شد، يكي از ميلياردها سنگ ريزه در گوشهاي از كيهان دانست. سومين رويداد، انتشارِ انديشه هاي داروين در نيمه قرن ِنوزدهم بود. داروين با بررسي فسيل هاي زيستارانِ پيشين، نشان داد كه گياهان و جانوران، نه آفريدگانِ پروردگاري آسماني، كه پروردگان ِزميني با تاريخي چهار هزار مليون ساله اند كه با گذر از هزاره هاي صبر و ستيز، از زيندگان تك ياخته ايِ درياهاي آغازين برآمده اند. اين چشم انداز، با ردِ آفرينشِ هستي، انسان را كه تا پيش از آن،"اشرفِ مخلوقات"، و "قلبِ عالمِ امكان" پنداشته ميشد، زينده اي از مليونها زيندهِ زمين دانست.

رويدادِ نخست را، وانهادي از برخوردِ باورهاي ديني و فلسفي پديد آورد. از آن پس، ديگر وحي و معجزه براي پذيرشِ باورهاي ديني كافي نبود و كشيشان و كاهنان اين باورها را با دلايلِ خِرَد پسند و منطقي مي آموختند و مي آموزاندند. اگر چه بازنگري و ترجمهِ آثارِ فيلسوفان يوناني، مسيحيت را درگيرِ بسياري از مفاهيمِ فلسفي نمود، اما اين درگيري، نابوديِ آن دين را سبب نشد.
رويارويي با انقلابِ فراگيرِ صنعتي، مسيحيت را بر آن داشت تا بادست يازي به دستاوردهاي دانشهاي مدرن، اين دين را با دنيا هماهنگ كند. يكي از برآيندهاي اين هماهنگي، پيدايشِ مسيحيتِ خرد مداربود كه بر اساسِ آن قانونمنديِ آفرينش در راستاي فراهم آوردن رفاه و سعادتِ انسان است. مسيحيتِ خِرَد مدار برآن است كه چون خداوند، جهان را به گونه اي آفريده است كه همه قوانين آن براي بهزيستي و تعالي انسان است، پس او را ديگر نيازي به دخالتِ روزمره در آن نيست. از اين ديدگاه، دين و دانش همسو و همراهند زيرا شناختِ پديده هاي طبيعت، شناختِ خداست. بسياري از دانشمندانِ بزرگِ قرن هيجدهم سيار مذهبي بودهند. نيوتن نمونه ای از اين خداوندگاران دانش است.

در چنان زماني كه خود شناسي، خداشناسي بود، پرداختن به طبيعت و كوشش در راه شناخت و شناساندن گياهان و جانوران، كاري پسنديده و خدا پسند بود و بسياري از كشيشانِ مسيحي، طبيعت شناسي را سرگرميِ عبادي مي دانستند و گاه و بيگاه بدان مي پرداختند.يكي از پيش پندارهاي اين طبيعت شناسي اين بود كه؛ خداوند همه پديدارها را به اندازهاي كه "بايد"، آفريده است و جهان را هيچ كم وكاستي نيست. از اينرو، بسياري از كندوكاوها نيز در پي نشان دادنِ كمالِ مطلقِ جهان بود و طبيعت، آينه اي خدا نما پنداشته مي شد كه خداوند آن را براي نمايشِ ذاتِ خويش در برابرِ انسان نهاده بود. روآوردن به طبيعت در قرن هيجدهم و نوزدهم، تبِ ذهني فراگيري را مي مانست كه شاعران را نيز گرفتارِ خود كرده بود. راسكين، شاعري كه ايمان به وجودِ خدا را "خطايي ابلهانه" مي دانست، در نيمه دوم قرن نوزدهم نوشت كه :

"كوهها براي شادماني و بهره وريِ ما ساخته شده است و در ساختنِ آنها سلامت و رفاهِ انسان در نظر گرفته شده است."

پيش از داروين، زيست شناسان بر آن بودند كه تنها نزديك به شش هزار سال از عمرِ زمين مي گذرد و خداوند آن را در شش روز آفريده است. يكي از اين زيست شناسان، به گمانِ خود حتي روز آفرينشِ انسان رانيز شناسايي كرده بود و اعلام داشته بود كه؛ "آدم در ساعتِ 9بامدادِ روز بيست و سوم اكتبرِ سال 4004 پيش از ميلاد مسيح آفريده شد." يكي ديگر از باورهاي زيست شناسانِ آن زمان اين بود كه خداوند هر موجود را جداگانه آفريده است. نامدارترين طبيعت شناسِ نيمه نخستِ قرن نوزدهم، ويليام پي لي، كه بخشي از نخستين كتابِ داروين در پاسخ بدوست، خدا را صنعتگري مي دانست كه جهان را مانند ساعتي زيبا و دقيق ساخته است: هر چيزِ اين جهان، به گمانِ پي لي، بجا و نيكوست و هر پديده را در راستاي سعادتِ انسان،وظيفه اي ست.

بخشي از انديشه هاي داروين در باره چگونگيِ پيدايشِ هستي، نخستين بار در كتابي به نامِ؛ "خاستگاهِ گونه‏ها"۱ در سال 1859 ميلادي در لندن منتشر شد. آنچه نگرشِ داروين را درباره زيست شناسي از نگرشهاي ديگر جدا مي كند، باورهاي بنيادينِ تئوري
اوست كه درپرتو مشاهدات وي شكل گرفته است. چندي از اين باورها را برميشماريم:

1. بنيادِ هستي مادي ست و زيستاران را آفريدگاري نيست ونمي تواند باشد

2. همه زيندگانِ كنوني از تبارِ زيستارانِ تك ياخته اي هستند كه مليون ها سال پيش مي زيسته اند و اندك اندك همگام با دگرگوني هاي زيستگاه هاي خود تا به امروز ديگرگون شده اند.

3. برآيِش هستي، ناهدفمند، ناخودآگاه و واكنشي است.

پيش از پرداختن به اين تئوري بايد گفت كه داروين چون يك زيست شناس به چگونگی برآيش هستی برروی زمين پرداخته است و هرگز در پيِ آوردن پاسخهاي فلسفي نبوده است. تئوريِ برآيش، دستاوردِ بيش از سي سال كوششِ داروين در پي گرديِ فسيل هاي گوناگون و شناسايي آنها در گوشه و كنارِ جهان است. آنچه بيش از هر چيزِ ديگر، انديشه اين تئوري را در ذهنِ داروين شكل داد، جستاوردهاي سفر پنج ساله وي به آفريقا، آمريكا و استراليا بود. داروين در اين سفر، زيست شناسِ اردوي پژوهش هاي علمي بود كه از سوي دولت انگليس براي شناسايي و سنجشِ درياها و كرانه هاي دور دست فرستاده شده بود. اگرچه داروين آشنايي بسيار اندكي با فلسفه داشت و نام آوراني چون كارل ماركس و انگلس و چارلز لايل، زمين شناس بزرگ انگليسي در قرن نوزدهم او را ستوده اند، اما وي خود را بيش و پيش از هر چيز، دانش پژوهِ زيست شناسي مي دانست و بر آن بود كه تنها با سنجشِ علميِ پديده هاي جهان مي توان آنها را شناخت.

از ديدگاه تئوريِ داروين، همه گياهان و جانورانِ كنوني ازديگرگوني بسيار كُندِ گياهان و جانورانِ تك ياخته اي كه مليونها سال پيش مي زيسته اند، برآمده اند. اين برآيش ، نه برنامه از پيش ساخته اي داشته است و نه پي سپرِ هدفِ ويژه اي است. ديگرگونيهاي پيدا و پنهانِ زيستاران، پيرو ديگرگونيهاي زيستبوم آنان، يعني؛ زمين و آب و هواست و هيچ يك از ويژگيهاي زيندگان، از بلنداي بلوط گرفته تاهوشمندي انسان را، نمي توان نشانه پيشرفتِ هستي و يا برتري يكي بر ديگري دانست. هدف بنيادين همه زيستاران، ماندگاري و پايداريِ تخمه آنهاست كه تنها با سازگاري با محيط مي توان بدان رسيد و چون محيطِ زيست همواره در حالِ ديگرگوني ست، زيستاران نيز ناچار از همراهي و همگامي با اين ديگرگوني ها مي باشند. از اين ديدگاه، كالبدِ هر زينده تنها در پاسخ به نيازهاي طبيعيِ وي پديد مي آيد تا او را در سازگاري با زيستبومش ياري دهد. ويژگيهاي جان و تنِ هرزينده كه پاياندادِ(نتيجه) گذر از هزاره هاي پر فراز و فرودِ نسل اوست، ازراه ژنهايش به نسل هاي آينده سپرده مي شود. چگونگيِ واسپاريِ ويژگي هاي برآيِشي، يكي از شگفت انگيزترين پديده هاي طبيعت است كه در بخش هاي ديگر بدان خواهيم پرداخت.

يكي از پنداره هاي اساسيِ تئوريِ داروين اين است كه همه گياهان و جانوران، شاخه هايي از درختِ هستي اند كه اگر چه آشكارا ديگرگون می نمايند، اما همگي در رفتارها و نيازهاي بنيادين،همگون و همانندند. همه زيندگان نيازمند به هوا، غذا، آب و آفتابند و ديگرگوني اين چهار سازه، بازتابي شگرف در زندگي آنها دارد. پنداره خويشاوندي گياهان و جانوران و همگوني نيازهاي اساسي آنها، برآيندهاي بسياري دارد كه چندي از آنها را بر مي شماريم.

نخست اين كه انسان نيز چون شاخه اي از درخت هستي، پيرو قوانينِ برآيِشي ست و چون زيندگانِ ديگر، طي مليونها سال، ازهماينديِ زيستارانِ ساده پديد آمده است. انگارهِ نزديكي انسان با ديگر زيستاران، چشم اندازِ تازه اي در پيوند با آنها در برابرِ وي مي گشايد.
يكي ديگر از برآيندهاي بزرگِ اين خويشاوندي اين است كه از دستاوردِ آزمايش هاي علمي بر روي فيزيولوژي جانوران، مي توان به سود انسان بهره جُست. اين برآيند كه دانش هاي دارو سازي، ژنپردازي، پزشكي، آسيب شناسي، كالبد شكافي، درمان شناسي، ايمني شناسي، ياخته پروري و روان شناسي آزموني را ديگرگون كرده است، زاده اين پندارهِ برآيِشي است كه فيزيولوژي بسياري ازگياهان و جانوران در رويارويي با بسياري از موادِ شيميايي، واكُنشهاي همانندي دارد. از اينرو، بسياري از داروها و لوازم آرايشيِ تازه رانخست بر روي پستاندارن آزمايش مي كنند. روانشناسيِ آزموني از اين نيز فراتر رفته است و روانشناسانِ رفتار گرا، پاياندادِ آزمايش بر روي پرندگان را نيز به انسان تعميم مي دهند.

سومين برآيندِ اين نگرش اين است كه برآيِش هستي، پديده اي مادي و خِرَد پذير است و نه آفريده آني و آسمانيِ نيروهاي
ماورايي.تئوري برآيش ، پاسخ به چگونگيِ پيدايشِ زيستاران است. اين تئوري را با چيستيِ گوهرِ هستي و چرايي آن كاري نيست.
انديشه برآيش، پيش از انتشارِ كتابِ "خاستگاه رسته ها" نيز به ذهنِ چندي از زيست شناسان رسيده بود و داروين در آغازِ اين كتاب به نام بيش از سي تن از كساني كه پيش از او در اين باره نوشته اند، اشاره كرده است. يكي از اينان پدر بزرگِ خود وي، ارسموس داروين است كه پزشكي نامدار و جانور شناسي بزرگ در قرن هفدهم بود. وي هستي را نافريده مي دانست و بر آن بود كه نمودها و نمايه هاي گوناگونِ هستي خود بخود پديد آمده اند. از ديگر زيست شناسانِ پيش از داروين بايد از لامارك نام برد كه عضوهاي بدنِ جانوران را برآيندِ نيازهاي طبيعي آنان مي دانست، اما چگونگيِ شكل گيريِ بخش هاي مختلف بدن درپرتو اين نيازها را نمي دانست و درباره پيوندِ اين دو با يكديگر، سخني براي گفتن نداشت و چيستاني را با چيستاني ديگر جايگزين مي كرد.

گرفتاري اساسي همه تئوري هاي پيش از داروين در اين بود كه زمين را بسيار جوانتر از آن چه هست مي پنداشتند و اين پنداره، زمانِ چنداني براي كاركردِ پديده هاي برآيِشي كه نيازمند به هزاران هزار سال است، ندارد. سفرِ علمي پنج ساله داروين، همزمان با انتشارِ انديشه هاي ژرفِ زمين شناس بزرگ انگليسي چارلز لايل، در كتابي به نام "اصولِ زمين شناسي" بود كه نخست در سال 1930 منتشر شد. لايل دراين كتاب، چشم اندازِ تازه اي در دانشِ زمين شناسي گشود كه شالوده زمين شناسي مدرنِ كنوني شد. پيش از آن، زمين شناسان نه تنها عمرِزمين را چيزي نزديك به شش هزار سال مي پنداشتند، بلكه چراييِ وجودِ مواد سازنده آن را نيز با دست ياختن به افسانه هاي مذهبي و يا رويدادهاي ناگهانيِ كيهاني پاسخ مي دادند.

از ديدگاه لايل، زمين گوي آتشينِ نيمه سردي است كه شناختِ آن در گرو شناسايي رفتارِ عناصر شيميايي سازنده آن است. زمين شناسي از ديدِ چارلز لايل، شناسايي كُنشها و واكُنشهاي فيزيكي و شيميايي عنصرهاي سازنده آن و نيز گرفت و دادهاي آنها با يكديگر است. ازاين ديدگاه، زمين نيز چون ديگر پديده هاي طبيعت، پيرو قوانينِ ويژه خويش است كه پي بردن بدانها، تنها راهگشاي چيستي و چرايي شگفتيهاي آن مي تواند باشد.

انديشه هاي لايل، كه آموزگارِ داروين در رشته زمين شناسي بود،تاثيرِ بسياري در شيوه بررسي و پرورشِ تئوري برآيش داشت. داروين پيش از سفر پنج ساله خود كه از سال 1830 آغاز شد، در زمره زمين شناسان بشمار مي رفت و تئوري وي درباره چگونگي شكل گيري جزاير مرجاني، پيروان فراواني در ميان زمين شناسان در آن روزگارداشت.
از ديگر سازه هاي سازنده نگرشِ داروين، نوشتارِ معروف ِمالتوس درباره جمعيت بود كه مالتوس در آن آورده است كه اگر افزايشِ جمعيت را بدآيندهايي چون جنگ و خشكسالي و بيماري كنترل نكند، منابع طبيعي را ياراي دادن خوراكِ مورد نياز انسان نيست.اين سخن مالتوس درباره كرانمنديِ منابع غذايي، افروزه اين انديشه در ذهن داروين شد كه پس زيستارانِ ديگر نيز كه در طبيعت باچنين مشكلي رويارويند، بايد براي ماندگاري خويش، درگيرِ ستيزي بي امان باشند. ستيزي كه زيندگانِ كنوني را بر آناني كه از ميدان بدرشده اند، پيروز كرده است. پيش پندارِ اين سخن اين است كه مليون ها مليون زيستارِ كنونيِ زمين، قهرمانانِ پيروزِ ستيزي هستند كه هزاران برابرِ اين گروه را نابود كرده است. اين قهرمانانِ پيروز آناني هستند كه درگذر از فراز و فرودِ هزاره هاي برآيِشيِ خويش، بهترين راههاي سازگاري با طبيعت را يافته اند. سازگاري برآيِشي، توانايي بهره وري هر چه بيشتر از فراورده هاي طبيعت در كوتاهترين زمان و با كمترين كشش است.

پيدايش دانش هاي فسيل شناسي، كالبد شناسي و نيز اصول زمين شناسيِ لايل و دستاوردهاي سفر به كرانه هاي ناشناختهِ جهان، هر يك به گونه اي چارلز داروين را در پرورشِ ديدگاه برآيِشي اش ياري كرد. او پس از اين سفرِ پنج ساله، نخستين كتابِ خود، "خاستگاه گونه‏ها" را درسال 1938 ميلادي نوشت و با آگاهي از بازتابِ انتشار آن، بيست سال ازچاپ آن خودداري كرد. در اين كتاب، داروين، هراسناك ازبازتابهاي ناخوشايندِ انديشه هاي خود از سوي ديگران و واكُنشهاي كليسا، سخني از خاستگاه انسان و چگونگيِ برآيش او به ميان نياورد و تنها به بررسيِ برآيش گياهان و جانورانِ ديگر پرداخت. آنچه داروين را به انتشارِ تئوري برآيش واداشت، نامه اي از سوي فسيل شناسي بنامِ آلفرِد واليس بود كه نشان مي داد كه وي نيز درباره آغازِ هستي و چگونگيِ برآيش آن با داروين همگمان مي نمود. البته، داروين پيش ازآن فشردهاي از يافته هاي خود را در دو نشريه علمي به چاپ رسانده بود و دانشمند سرشناسي چون لايل با همه كارهاي او آشنا بود.

انتشارِ خاستگاهِ گونه ها، آنسان كه پيش بيني شده بود جنجالِ فراواني برانگيخت. برخي، پنداره جهان خودرو و بي راهبر را سهمناك ترين خطاي انديشه بشر دانستند و گروهي جانور پنداري انسان را با زهرخندِ تمسخر نكوهيدند و تا به امروز داروين و داروينيسم، سوژهِ پسنديده اي براي طنزآوران و كاريكاتوريست ها بوده است. شماره هاي آن زمانِ مجله پانچ (Punch) كه از ديرپاترين و جا افتاده ترين نشرياتِ طنز در انگلستان بود، روشنگرِ گوشه اي از ايستارِ همگاني در برابرِ انديشه هاي داروين است. بيشتر رسانه هاي گروهي، داروين را به ريختن آبروي انسان متهم مي كردند و اشاره وي به پيوندِ ميان همه زيستاران را به اين گونه تعبير كرده بودند كه؛ انسان از نسلِ ميمون است و داروينيسم به،"تئوري ميموني" شهرت يافته بود. اينگونه "بامزگي"، تنها ويژه روزنامه نگاران نبود. روزي در گردِ هم آيي زيست شناسان در دانشگاه آكسفورد، پس از سخنرانيِ هاكسلي، كه يكي از زيست شناسانِ نامدارِ آن روزگار بود، اُسقفِ آكسفورد از اوپرسيد كه؛ - "خُب. بفرماييد كه خانواده پدريِ شما از نسلِ ميمون است يا خانواده مادريتان؟"
هاكسلي زيرکانه پاسخ داد كه؛ من ترجيح مي دهم كه نيايم ميمون باشد تا ابلهي كه هوشمندي را براي نيشخند زدن به ديگران مي خواهد و پايگاهِ اجتماعي خود را براي پرده پوشيِ حقيقتهاي علمي به كارمي گيرد."

هياهو و هنگامهِ ناشي از انتشارِ نخستين اثرِ داروين چنان بود كه هفته نامه ساتِردي رويو نوشت كه: "سرو صداي اين كتاب بسي فراتر از كلاس و مدرسه رفته است و امروز در خانه ها و خيابان ها سخن از تئوريِ داروين است." دولتمردانِ آن روزگار نيز تابِ واتابهايِ اين نگرش را نداشتند و حتي ملكه ويكتوريا آرزو كرده بود كه سخنان داروين نادرست باشد و دعا كرده بود كه هرچه زودتر اين نادرستي آشكار شود.

گذشته از گفت و نوشت هاي دين پيشگان كه داروينيسم را بنيان كَنِ پيشهِ خويش مي دانستند و داروين را "مرتد" مي خواندند، اين نگرش در آغاز با خوشداشتِ آكادميسين ها نيز روبرو نشد و كساني چون؛سج ويك و هوكر كه از نام آورانِ زمان خود در علوم طبيعي بودند، با ناباوري بدان مي نگريستند و از واتابهاي اجتماعيِ چنين نگرشي مي هراسيدند. به گمان آنها، پذيرشِ همگاني اين تئوري، اخلاقِ تازه اي را پديد مي آورد كه هيچ كس را ياراي پيش بينيِ برآيندهاي آن نمي توانست باشد. از سويي نيز بسياري از پرسش هاي ناشي از اين نگرش را در زمان داروين پاسخي نبود. يكي از اين پرسش ها درباره چگونگيِ گذرِ ويژگيهاي برآيِشي از نسلي به نسل ديگر بود. ديگري اين بود كه اگر برآيش روندي واكنشي و ناهدفمند و ناآگاه از آينده است، پس بخشهاي ويژه كارِ و پيچيده اي چون چشم كه طي مليونها سال شكل گرفته است، چگونه برآمده اند. داروين براي بسياري از اين پرسش ها كه خود نيز پيش تر از آن با آنها درگير شده بود، پاسخي نداشت. امروزه يافته هاي دانشهاي؛ ريست شناسي، فسيل شناسي،زيست شيمي و مردم شناسي، همه اين پرسشها را پاسخ داده است.

بخشي از جنجالِ فراگيري كه تئوري داروين برپا كرده بود، ناشي از پايگاهِ خانوادگي داروين بود. او در خانوادهاي اشرافي زاده شده بود و بيشترِ بستگانش از نام آورانِ دانش و ثروت و سياست در آن روزگاربودند. آنسان که گفتم، پدر بزرگ وي ارسموس، زيست شناس و روشنفكرِ روزگار خود نيز بود و كتابي نيز درباره جانور شناسي در قرن هفدهم نوشته است. ارسموس داروين در زماني كه بي خدايان را به دار مي آويختند، طبيعت را پرستشگاه خويش مي خواند و خرد را ناب ترين گوهرِ انساني مي دانست. وي خود را زاده عصرِ روشنگري مي پنداشت و دانشجويان خود را به خِرَد گرايي و خرافه ستيزي راه مي نمود و برآن بود كه؛ "اگر مي توان چيستانِ هستي را با روشهاي علمي واگشود، ديگر چه نيازي به افسانه هاي آسماني ست؟ پژواكِ انديشه هاي ارسموس را در نگرشِ نوه او چارلز داروين كه ماده را بنيادِ هستي مي پنداشت به آساني مي توان ديد.

آشنايي بسياري از مردم با تئوري برآيش و هياهوي بسيار درباره آن سبب شد كه چاپ دوم "خاستگاه رسته ها" در سال 1860 در
نخستين روزِ انتشارِ آن ناياب گردد و همه ۱۲۵۰ شماره آن به فروش برسد. اين كتاب پس از چاپ دوم، شش بارِ ديگر در زمان حيات داروين بازچاپ شد
هر چند در سالهاي نخستين، پذيرش نافريدگي و ناهدفمنديِ هستي براي بسياري از مردم دشوار مي نمود، اما اندك اندك اين نگرش به علوم ديگر نيز راه يافت. اگر چه داروين كاربردِ تئوري برآيش را درعلومِ اجتماعي كاري ناروا مي پنداشت، اما انديشه هاي وي در نيمه دوم قرن نوزدهم، بازتاب ژرفي بر اين گستره داشت و هركس از داروينيسم، چيزي به گمانِ خود مراد مي كرد. براي نمونه، برخي ازثروتمندان، پيروزي خود بر ديگران در بازارِ كار را ناشي از سازگارتر بودنِ طبيعت خود با جهان مي پنداشتند. هربرت اسپنسر، كه چون"علامه دهر"، از همه جا و در باره همه چيز مي نوشت، در نيمه پاياني قرن نوزدهم، " سازگاي با محيط"، را با مفهوم، "پيشرفت"، پيوند داد. اگرچه برداشتِ اسپنسر، واروي يافته هاي داروين بود، و داروين را بسيار برآشفته بود، اما با نيازِ سرمايه داري در آن زمان همخواني داشت.
اسپنسر در كتابي بنام "اصول روان شناسي"، برآيش را همكاري زيندگان و طبيعت براي پيشرفت خوانده بود و با اين كژبرداري ازتئوري داروين، به گمان خود، پيشرفت را كه مفهومي ارزشمند در جامعه صنعتيِ آنزمان بود، ريشه اي طبيعي داده بود. اين برداشتِ ناروا سبب شد تابسياري، برآيش را "تئوري تكامل" بپندارند و واژهاي هم معناي تكامل براي آن در ترجمه به ديگر زبان ها به كار برند.ستيزندگانِ سرمايه داري نيز انديشه هاي داروين را همسو با نگرشِ خود مي دانستند. كارل ماركس درباره نخستين كتابِ داروين، درنامه اي در سال 1869 به فردريك انگلس نوشت كه: " اگر چه اين كتاب به شيوه ناپالودهِ انگليسي ها نوشته شده است، با اين همه، زمينه زيست شناسيكِ نگرشِ ما رادر خود دارد."آورده اند كه كارل ماركس، پس از چاپ نخستين جلدِ كاپيتال، يك شماره از آن را براي داروين فرستاد و از او خواست تا اجازه دهد كه جلد دوم آن كتاب به او پيشكش گردد. داروين كه زبان آلماني نمي دانست و آشنايي چنداني نيز با فلسفه و اقتصاد نداشت، در پاسخ به ماركس نوشت كه؛

"اي كاش بيشتر با رشته ژرف و با اهميتِ اقتصادِ سياسي آشنا بودم و ارزشِ دريافت كتابِ شما را مي داشتم. بي ترديد كوشش هاي شما در گسترده تر كردنِ هر چه بيشترِ پهنه دانش، بر كاميابي آيندگان خواهد افزود."

داروين از پي آمدهاي ناخوشايندِ انتشارِ نخستين كتابش بسيار آزرده بود و تا سالها پس از آن از ترسِ جان خويش، هرگز شبي در خانه ديگران نخوابيد. واكنش همگاني آن چنان بود كه پنجسال پس از چاپ اين كتاب، بيش از چهار هزار كتاب و جزوه و مقاله درباه آن نوشته شده بود. در اين نوشتارها، يكي او را " ميموني پير باصورتي پر مو" خوانده بود و ديگري وي را پايه گذارِ زيست شناسيِ مدرن نام داده بود. با اين همه، پس از چندي، تئوري برآيش پذيرفته شد و داروين در سال 1871 كتابِ ديگري بنام "دودمانِ انسان"۱ به چاپ سپرد كه ويژه برآيش انسان است.چارلز داروين در روز دوازدهم فوريه سال ۱۹۰۸ بدنيا آمد و در روز نوزدهم آوريل سال ۱۸۸۲ در گذشت و يك هفته پس از آن با تشريفات رسمي از سوي دولت انگليس در كليساي وست مينيستر، در كنار نيوتن و چارلز لايل، به خاك سپرده شد. روزنامه تايمز كه بيست سال پيش از آن، داروين را ويرانگري مرتد و خطرناك خوانده بود، پس از مرگ وي نوشت كه:"داروين، اين پرچم دارِ دانش كه دامنه آگاهي انسان از چگونگيِ برآيش هستي را گسترش داد، كليساي وست مينستر را ارجمندتر نمود. اين كليسا به داروين نيازمندتر بود تا داروين به آن."
چندي پس از مرگِ داروين، دوستان وي بناي يادبودي به نام،"موزه تاريخ طبيعي"۲ در لندن بنا كردند كه تا به امروز، هر روزه باز بوده است.

==================================
۱. The Descent of Man۲. Natural History Museum


7. پرسش های برآيِشی

از ديدگاه برآيِشی، كاروان‌ِ زيندگان‌ همزي‌، هم‌ پيوند و هم‌ نيازند و نژادِ هيچ‌ زينده‌اي‌ را بر ديگري‌ برتري‌ نيست‌. رده‌ بندی‌ ِ برآيِشي‌، شكلي‌ افقي‌ دارد و ‌ برآيش شناسان‌، زيندگان‌ را در گستره‌اي ‌همكف‌ رديف‌ مي‌ كنند. از اين‌ ديدگاه‌، انسان‌ يكي‌ از مليونها زينده ‌زمين‌ است‌ كه‌ هيچ‌ گونه‌ برتري‌ برآيِشي‌ بر ديگران‌ ندارد.


البته‌ اگر پيشرفت‌ را توانايي‌ِ دستبرد در سازه‌های‌ زيستي‌ و سازمان ‌ژنتيك‌ زيندگان‌ بدانيم‌ و بپنداريم‌ كه‌ با بازپردازي‌ِ ژنها، انسان‌ روزي‌ خواهد توانست‌ همه‌ بيماری ها را درمان‌ كند، آنگاه‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه ‌رودي‌ از دوزخ‌ است‌ كه‌ بسوي‌ بهشت‌ روان‌ است‌. البته‌ اين‌ بهشت‌،افسانه‌اي‌ و آرماني ‌ست‌ و تا جاودان‌ هماره‌ در راه‌ خواهد بود.

چشم اندازِ برآيِشي‌، پيدايش‌ جهان‌ و زيندگان‌ را بي‌ برنامه‌ و ناهدفمندمي ‌داند و رده‌ بندي‌ جانوران‌ را تنها با چشمداشت‌ به‌ تاريخ‌ِ برآيِشي‌ آنها و بي‌ هيچ‌ ارزشداوري‌ شكل‌ مي ‌دهد. از اين‌ ديدگاه‌، "كمال‌"، مفهومي ‌افسانه‌اي ‌ و بي‌ معناست‌ زيرا كه‌ روندهاي‌ برآيِشي‌، كاركردي‌ واكنشي‌نسبت‌ به‌ سازه‌هاي‌ زيستبومي‌ِ زيندگان‌ دارد. بنابراين‌، جهان‌، برنامه‌ پيش‌ بيني‌ شده‌اي‌ براي‌ آينده‌ ندارد و تاريخ‌ نيز قراري‌ با كسي‌، چيزي‌ و يا جاي‌ ويژه‌اي‌ ندارد.


برآيش ‌، روندي‌ خود مدار و ناهدفمند است‌. گزينشهاي‌ برآيِشي ‌تنها در پاسخ‌ به‌ نيازهاي‌ زيستي‌ شكل‌ مي‌گيرد. همه‌ گياهان‌ و جانوران ‌خواهان‌ زندگي‌ در همه‌ سرزمينها و دامن‌ گستر بر همه‌ جهانند تا تخم‌ وتخمه‌ خود را هر چه‌ بيشتر بر روي‌ زمين‌ بپراكنند، اما در هر سرزمين‌ تنها زيندگاني‌ كه‌ با سازه‌هاي‌ زيستي‌ِ آن‌ زيستگاه‌ سرِ سازش‌ دارند، مي ‌توانند بمانند: ماهي‌ در كوير ديري‌ نمي ‌پايد و شتر نيز از آب‌ گريزان‌است‌. چنين‌ است‌ كه‌ در هر سرزميني‌ تنها گياهان‌ و جانوراني‌ كه ‌توانايي‌ ساختن‌ با دشواريهاي‌ زيستبومي‌ را داشته‌اند، مانده‌اند. اين‌ شيوه‌ گرينش‌ خودبخودي‌، طبيعي‌ و برآيِشي‌ ست‌. همه‌ زيندگان‌ كنوني ‌قهرمانان‌ زندگي‌ هستند زيرا كه‌ اينان‌ از ميان‌ بي‌ شمار زيستاراني‌ كه ‌توانايي‌ سازگاري‌ نيافته‌اند، در ميدان‌ هستي‌ برگزيده‌ شده‌اند.


در طبيعت‌ در برابر هرگونه زينده‌ِ پيروز، مليونها نسل‌ ناكام‌ وجود دارد كه‌ هيچ‌ يك‌ تاب‌ ماندگاري‌ در زيستبوم‌ خود را نداشته‌ است‌. از ميان‌آناني‌ نيز كه‌ هم‌ اكنون‌ از پي‌ هزاره‌هاي‌ صبر و ستيز و فراز و فرودهاي ‌برآيِشي‌ گذشته‌ و به‌ اينجا و اکنون رسيده‌اند، اندك‌ دگرگوني‌ ناگهاني‌ آب‌ و هوامي‌ تواند بسياري‌ از آنها را از گستره‌ هستي‌ به‌ در كند. هربار كه‌ دماي ‌زمين‌ اندكي‌ گرمتر و يا سردتر از آنچه‌ بايد، مي‌ شود، نسل‌ هزاران‌ زينده ‌برمي‌ افتد و هزاران‌ زينده‌ تازه‌ به‌ جهان‌ مي‌ آيند.


بسياري‌ از برآيندهاي‌ برآيِشي‌ در پي‌ جهشهاي‌ ژنتيك‌ شكل ‌مي‌گيرد. اين‌ جهش ها اگر زينده‌ را با زيستبومش‌ سازگارتر كند، به ‌فهرست‌ِ ويژگيهاي‌ ماناي‌ آن‌ زينده‌ افزوده‌ مي‌ شود و اندك‌ اندك‌ برتري‌ِنسل‌ِ آن‌ زينده‌ را سبب‌ مي‌شود. براي‌ نمونه‌، اگر در ميان‌ آهوان‌ِ كنوني‌، جهشي‌ ژنتيك‌ سبب‌ شود كه‌ توانايي‌ بوييدن‌ در آهَوكي‌ دو برابرِ اين ‌توانايي‌ در آهوان‌ ديگر گردد، اين‌ آهو در كشيدن‌ِ بوي‌ شير و پلنگ‌ وديگر جانوران‌ شكارگر از ديگران‌ برتر خواهد بود. اين‌ برتري‌ سبب‌ مي‌ شود كه‌ او ماندگارتر از همگونان‌ِ خود گردد و كودكان‌ِ بيشتري‌ به‌ جهان‌ بياورد. اگر آن‌ كودكان‌ نيز ژنهاي‌ جهيده‌ِ وي‌ را دريافت‌ كنند، آنان ‌نيز بر كودكان‌ِ آهوان‌ ديگر در سازگاري‌ با زيستبوم‌ِ خويش‌ و ماندگاري‌پيشي‌ خواهند گرفت‌ و اندك‌ اندك‌ پس‌ از هزاران‌ سال‌ با به‌ درشدن‌ِآهوان‌ ديگر از ميدان‌ هستي‌، همه‌ آهوان‌ از نسل‌ آن‌ آهوك‌ خواهند بود وشامه‌اي‌ پر توان‌ خواهند داشت‌.


پديدارهاي‌ برآيِشي‌ اين‌ گونه‌ خودبخود بر ديگر پديدارها پيشي ‌مي‌گيرد و همگاني‌ مي‌ شود. آنچه‌ اين‌ پديدارها را برمي‌ گزيند،سازگاري‌ بيشترِ آنهاست‌ كه‌ پس‌ از نسلها، شمارِ آنان‌ را بيشتر از ديگران ‌مي ‌نمايد و كم‌كم‌ نسل‌ ناسازگارتر را نابود مي‌ كند. از اينرو، ساختارفيزيكي‌ِ هر پديده‌ِ ارگانيك‌ بايد پيرو نقش‌ آن‌ باشد.

البته‌ بايد گفت‌ كه‌ چون‌ نقش‌ زيستياري‌ِ هر توانايي‌ در پاسخ‌ به ‌نيازهاي‌ زيستبومي‌ بر مي‌آيد، گاه‌ دگرگونيهاي‌ زيستبومي‌ آن‌ نقش‌، پس ‌از سالياني‌ چند از ميان‌ مي ‌رود. نمونه‌ اين‌ چگونگي‌ در انسان‌، راست ‌شدن‌ مو برتن‌ِ وي‌ در هنگام‌ هراس‌ است‌. موي‌ بسياري‌ از جانوران‌ درهنگام‌ِ رويارويي‌ با جانوران‌ِ ديگر، برتن‌ آنها راست‌ مي‌ شود تا با پُف‌ كردن‌ مو، آن‌ جانور، تنومندتر از آنچه‌ هست‌ بنمايد و جانورِ رويارو رااز انديشه‌ ستيز با او باز دارد*. اين‌ چگونگي‌ در انسان‌ كنوني‌ كه‌ لباس‌برتن‌ دارد و آنچنان‌ مويي‌ نيز بر تنش‌ نمانده‌ است‌، نمادِ بيهوده‌اي‌ است‌،اما اين‌ كردارِ واكنشي‌ همچنان‌ در انسان‌ به‌ هنگام‌ ترس‌ روي‌ مي‌دهد.


برآيش،‌ شيوه‌ سازگاري‌ و ماندگاري‌ است‌ و ‌ برآيش شناسي‌ در پي ‌شناسايي‌ چرايي‌ِ ويژگيهاي‌ ساختاري‌ِ بخشهاي ‌تنه‌ گياهان‌ و جان‌ و تن‌ جانوران‌ و نيز ارزشهاي‌ زيستياري‌ آنهاست‌. اين‌ دانش‌ بي‌ هيچ‌ پيش ‌پذيره‌اي‌ همه‌ بخشهاي ‌ارگانيك‌ِ زيندگان‌ و نيز رفتارها و كردارهاي‌ آنهارا بر مي‌ رسد: ريشه‌، ساقه‌، برگ‌، هسته‌ و ميوه‌ِ گياهان‌ چيست‌ و براي‌ چه‌ پديد مي‌ آيد و چه‌ نقشي‌ در زندگي‌ آنها دارد؟ چرا منقارِ پرندگان‌ بايكديگر متفاوت‌ است‌؟ چرا برخي‌ از زيندگان‌ در آب‌ و برخي‌ در خاك‌و گروهي‌ بر روي‌ خاك‌ و چندي‌ نيز در هوا مي‌زيند؟ چرا جابجايي ‌ِجانوران‌ با شيوه‌هاي‌ گوناگوني‌ مانندِ شنا، جهيدن‌، خزيدن‌، راه‌ رفتن‌ وپريدن‌ روي‌ مي‌دهد؟ چرا شكل‌ِ چشم‌ و گوش‌ و دهان‌ و بيني‌ و دست‌ وپا و ديگر عضوهاي‌ بدن‌ انسان‌ به‌ گونه‌اي ‌ست‌ كه‌ هست‌؟ براي‌ چه‌ برخي‌ از گياهان‌ زيبا و يا خوشبو و برخي‌ زشت‌ و يا بدبوست‌؟ چرابرخي‌ از جانوران‌ تيزرو و گروهي‌ تيزبين‌ و برخي‌ تيز دندانند؟ اين‌پرسشها، چندي‌ از بي‌ شمار پرسشهايي ‌ست‌ كه‌ هر پژوهنده‌ اين‌ حوزه ‌را به‌ انديشه‌ و پژوهش‌ وامي‌ دارد.


تا پيش‌ از پيشنهادِ چارلز داروين‌ درباره‌ چگونگي‌ِ ‌ِ برآيش هستي‌، طبيعت‌ شناسان‌ ويژگيهاي‌ زيستاران‌ و ديگرگونيهاي‌ آنها را نمودهايي ‌رازگون‌ مي‌ پنداشتند و برآن بودند كه‌ آفريدگارِ جهان‌، آنها را براي‌ خوشداشت‌ِ انسان‌و زدودن‌ِ اندوه‌ و يكنواختي‌ِ زندگي‌ وي‌ آفريده‌ است. اين‌ نگرش‌ بر پايه‌اين‌ گمانه‌ استوار بود كه‌ انسان‌، هدف‌ِ هستي‌ است‌ و جهان‌ و پديدارهاي ‌آن‌ براي‌ او و پيرامون‌ِ نيازهايش‌ برآمده‌ است‌. از اينرو، دانه‌ها وميوه‌هاي‌ خوراكي‌ بخشي‌ از روزي‌ِ انسان‌ بشمار مي‌ رفت‌ و گلها وگياهان‌ِ ديگر نيز براي‌ دلگشايي‌ِ وي‌ و يا درمان‌ِ بيماريهاي‌ اومي ‌روييدند. همچنين‌ جانوران‌ِ خوشگوشت‌ و اهلي‌، بخشي‌ از روزي‌ِ انسان‌ و يا خدمتگزارِ او بودند و ديگر جانوران‌ چون‌: شير، پلنگ‌، سگ‌، گربه‌، روباه‌ و گرگ‌، براي‌ رماندن‌ِ ديگر جانوران‌ِ موذي‌ چون‌ موش‌ وخرگوش‌ و روباه‌ به‌ جهان‌ آمده‌ بودند. از اين‌ ديدگاه‌، هر يك‌ ازپديدارهاي‌ جهان‌ بجاي‌ خويش‌ نيكو مي‌ نمود و خطايي‌ بر قلم‌ صنع‌نرفته‌بود.


جستاوردهاي‌ زمين‌ شناسي‌ در اوان‌ِ قرن‌ بيستم‌ نشان‌ داد كه‌ زمين‌ بسي‌ كهن‌تر از آن‌ است‌ كه‌ تا پيش‌ از آن‌ پنداشته‌ مي‌ شد . نيز اين ‌ستاره‌ نه‌ تنها در مركزِ كيهان‌ نايستاده ‌است‌، بل، كه‌ سنگريزه‌اي‌ بسياركوچك‌ از بي‌ شمار ستارگان‌ در گوشه‌اي‌ از اين‌ جهان‌ درندشت‌ِ بي ‌پايان‌ نماست‌. پاياندادِ پژوهشهاي‌ داروين‌ وي‌ را برآن‌ داشت‌ تا همه ‌زيندگان‌ يعني‌: گياهان‌، جانوران‌، ويروسها، قارچها و باكتريها راهمريشه‌ و همپيوند بداند و هستي‌ را زاده‌ يك‌ چشمه‌ انگارد. از ديدگاه ‌داروين‌ تفاوتهاي‌ زيستاران‌ ريشه‌ در دگرگونيهاي‌ زيستبومي‌ دارد كه‌ دسته‌ ها و رسته‌ هاي‌ بي‌ شماري‌ از درخت‌ زندگي‌ برآورده‌ است‌.


نگرش‌ داروين‌، چشم‌ اندازِ زيست‌ شناسي‌ را به‌ يكباره‌ ديگرگون‌كرد و از آن‌ پس‌ هر برآيندِ زيستي‌ در پرتو نقشي‌ كه‌ آن‌ برآيند درسازگاري‌ِ بيشترِ دارنده‌ خود در زيستبوم‌ِ وي‌ دارد، مورد بررسي‌ قرارمي‌ گيرد.


‌ برآيش شناسان‌ ساختارِ هر پديده‌ ارگانيك‌ را پيروِ ارزش ‌زيستياري‌ آن‌ مي‌ دانند. هنگامي‌ كه‌ از ارزش‌ِ زيستياري‌ِ عضوي‌ كاسته‌ مي‌ شود، آن‌ عضو اندك‌ اندك‌ نابود مي‌ شود: براي‌ نمونه‌، موي‌ تن‌ِانسان‌ نسبت‌ به‌ ديگر خويشاوندان‌ِ برآيِشي‌ وي‌ يعني‌ ميمونها، بسياراندك‌ است‌. اين‌ چگونگي‌ گوياي‌ اين‌ است‌ كه‌ در برشي‌ از تاريخ‌ِبرآيِشي‌ انسان‌، وي‌ براي‌ زمان‌ درازي‌ نياز به‌ پوشش‌ نداشته‌ است‌. نيزچنين‌ است‌ سرگذشت‌ِ شاخ‌ و دُم‌ در بسياري‌ از جانوران‌ و يا خار و تيغ‌در گياهان‌.
...............................
* يوزپلنگ نمونه ای از اين جانوران است که در هنگام رويارويی با خطر همه موهايش برتنش راست می شود و پُف می کند تا جثه اين جانور کوچک را بسی بزرگتر از آنچه هست نشان دهد و دشمن را برماند. چنين است که در زبان فارسی به کسی که به دروغ خود را بزرگتر از آن که هست نشان می دهد، " پفيوز" می گويند. يعنی کسی که چون يوزپلنگ شخصيت خود را پف می کند.



۸. پيدايشِ هستی

چيستانِ جهان، رازِ بسته اي ست كه تا كنون تن به تورِ راز گشای دانش انسان نداده است. پرسش هايي چون ما كيستيم؟ كجاييم؟ از كجا و براي چه آمده ايم و به كجا و براي چه مي رويم؟ جهان چيست، چرا و چگونه پديد آمده است و به كجا مي رود؟، همواره بنيادي ترين پرسش هاي انسانِ رازكاو بوده است. انساني كه ناتوان از پاسخ گويي به پرسشهايي از اين دست، به افسانه پردازي رو آورده است تا هر"چرا" را "چوني " بيابد. رويكردِ بخشي از جهانيان به بررسيِ روشمندِ پديدهاي جهان در چند سده گذشته، پاسخ يابي اين پرسش ها را از حوزه افسانه بيرون كشيده است و آنها را به بخش هاي گوناگونِ دانشِ مدرن واگذارده است. در اين بخش، نگاهي بسيار فشرده و گذرا به آخرين يافته هاي دانش درباره چگونگيِ بپدايشِ جهان مي افكنيم.

كيهان شناسان برآنند كه جهان نزديك به 15 ميليارد سال پيش در پيِ انفجارِ بزرگي كه به آن "بيگ بنگ" مي گويند، پديد آمده است. براساسِ تئوريِ بيگ بنگ، پيش از اين انفجار، همه جهان به گونه بسيارفشرده اي در گويچهِ سنگين و آتشيني جاي داشته است. تئوري بيگ بنگ، انفجارِ آن گويچه را آغاز جهان مي داند و اين كه اين گويچه چه بوده است و از كجا و براي چه پديد آمده است را پرسشهايي بي پاسخ مي داند. اين انفجار هم زمان با پراكندنِ يكنواختِ آتش،فضاي مورد نياز خود را نيز مي گسترده است. گسترشي كه همچنان نيزدنباله دارد.

دانشمنداني كه تئوري بيگ بنگ را باور دارند، برآنند كه هنگامي كه آتش آغازين، اندك اندك رو به سردي نهاد، كوارك ها كه ساختمايه اتم است، پديد آمد. زماني كه گرماي هوا به چيزي نزديك به يكصدمليون برابرِ گرماي درونِ خورشيد كاهش يافته بود، كوارك ها پديدارگرديدند و در دريايي از آتش شناور شدند. پس از آن، كُنشها و واكُنشهاي شيمياييِ موادِ موجود در جهان، از اين ريزكان، عناصردرشت تر و پيچيده تري بنام نوترون و پروتون پديد آورد. اين سازندگي،با گسترش بي امان گيتي همراه بود و هنگامي كه جهانِ رويان، يك مليون برابرِ منظومه شمسي بزرگي داشت، تركيبِ نوترون ها وپروتون ها، هسته اتم را پديد آورده بود و گازهاي هليوم و يتربيوم درفضا يافت مي شد. اين همه، در اندك زماني پس از انفجار روي داد امانزديك به سيصد هزار سال پس از آن كه حجم جهان هزار بار كوچكتر از حجم كنوني آن بود، آميزشِ اتم هاي شناور، كم كم توده هاي ابريني از گازهاي گوناگون پديد آورد كه بازماندهِ گرفت و دادهاي اين گازها،ستارگان كنوني اند.

گسترشِ گيتي، هماره با ديگرگوني ماده نيز همراه بوده است.عناصري چون كربن، نيتروژن و ديگر سازه هاي اساسيِ پيكرِ زيندگان، پس از شكل گيري ستارگان پديد آمده است. هر ستاره، گويِ گردانِ ناپايداري است كه از در هم فشردگي و تركيب گازهاي موجود درآسمان پديد آمده است. ناپايداريِ ستارگان از آنروست كه پوسته رويين آنها از دو سو با فشار روبروست. از سويي نيروي گيراييِ هرستاره آن را به سوي درون مي فشارد. از سوي ديگر، كُنشها و واكُنشهاي آتشينِ هسته اي آن، كه در پيِ يافتنِ راهي براي انفجار و بيرون پاشيدن است، اين پوسته را از درون با فشار روبرو مي سازد. ازاينرو، كاهشِ نيروي هر يك از اين دو گونه فشار، مي تواند آن ديگر را در خُرد كردن و در هم شكستنِ آن ستاره توانمند كند. كاهشِ نيروي هسته اي هر ستاره، نيروي گيرايي آن را به درهم فشردن وا مي دارد و افزايشِ نيروهاي هسته اي، ستاره را چون بمبي بزرگ منفجر مي كند و پوسته آن را در فضا بر مي پاشد.

پيدايشِ ستارگان ناشي از همگرايي و فشردگيِ گازهاي موجود درفضاست. اين چگونگي با پايان يافتنِ گازهاي هر ستاره به پايان
ميرسد. از اينرو، در ده ميليارد سال آينده، آسمان بسي كم ستاره تر ازاكنون خواهد بود، همانگونه كه در ده ميليارد سالِ پيش، بسيار پرستاره تر از اكنون بوده است.

منظومه شمسي يكي از جوانترين منظومه هاي كهكشانِ راه شيري ست كه نزديك به پنج ميليارد سال از آغازِ پيدايش آن مي گذرد.
كهكشان راه شيري، ميان دو اَبَر كهكشان جاي دارد كه پانصد مليون سالِ نوري از هم دورند. كيهان شناسان، گسترشِ گيتي را گواهي بردرستيِ اين گمانه مي دانند كه جهان از فشرده ترين حجمِ ممكن آغازگرديده است. اين حجم - بر اساس تئوري بيگ بنگ ـ با انفجارِ بزرگي از هم پاشيده شده است و همچنان نيز در حالِ واگستري است. ازاينرو، در روزگارِ ما، اين انفجار را آغاز پيدايشِ جهان و زمان و مكان مي دانند.

گسترش گيتي با كاهشِ گازهاي موجود در فضا همراه است زيرا كه كهكشان هاي نو، از در هم آميزيِ و ترکيب اين گازها پديد مي آيد. اين چگونگي،پيدايش اَبَر چاه هاي ژرف و تاريكِ كيهاني در جاي خالي گازهايي ست كه از پيوستنِ به يكديگر، گويهاي فشرده و سنگينِ كهكشاني را به وجود مي آورد. اين گوي ها، ستارگانِ آسمانند كه هر يك گاه تا ميلياردهاسال كارا مي ماند. ژرفا و گستراي چاه هاي كهكشاني مليونها و گاه ميلياردها سال نوري ست.برخي از كيهان شناسان برآنند كه افزايشِ شمار اين چاه ها سبب ميشود كه كششِ پرتوانِ آنها روزي تمامِ كهكشان ها را به ژرفاي اين چاه ها فرو كشد و در هم فشرد و بارِ ديگر پديدارهاي هستي را به فشرده ترين حجم ممكن باز گرداند.

گفتني است كه ستارگان بخش كوچكي از گستراي گيتي را تشكيل مي دهند. بخش بسيار بزرگي از جهان مادي كه فضاي ميان ستارگان راپر ميكند، "انرژي سياه" نام دارد كه به چشم ديده نمي شود و حس هاي ديگر انسان نيز ناتوان از درك آن است.
بيشترينه جُستاوردهاي كيهان شناسيِ مدرن در چند دهه گذشته روي داده است. در اين چند دهه، كامپيوترهاي پرتوان و ماهواره هاي كيهان نورد، توانايي انسان را در ديدن و بررسيدن بازتابهاي نوريِ كهكشان هاي دور دست، چندين مليون برابر كرده است و چيزي نمانده است كه انفجارِ آغازينِ جهان در آزمايشگاه بازسازي گردد.

9. پيدايش زمين

زمين يكي از نُه سياره منظومه شمسي است كه در مدارِ خود درهمسايگي مريخ و مشتري به دورِ خورشيد مي گردد. اين گويِ گردان
كه در يكصد و پنجاه مليون كيلومتري خورشيد در گردش است، قطري نزديك به ۱۲۷۵۶كيلومتر دارد. با اين همه، زمين سياره كوچكي ازبي شمار سنگ زيزه های جهان است كه جَوّ لاجورديني گرداگردِ آن رافراگرفته است و در گوشه اي از جهانِ بيكران شناور است. گفتني ست كه آسماني كه از روي زمين، آبي مينمايد، بازتابِ تابشِ خورشيد برگازهاي لفّافه جوّ زمين است و گرنه آسمان از وراي مدارِ زمين، سرد وسياه است و ميانگينِ سرماي جهان ۲۷۰- درجه سانتيگراد است.

اگر چه ما زمين را هماره همسان و پايدار مي پنداريم، اما اين ستاره نيز چون ديگر سنگ ريزه هاي كيهاني، همواره ديگرگون مي شود. البته ديگرگوني هاي زمين آن چنان كُند است كه انسان را ياراي حس كردن آنها نيست. جنبشِ لايه هاي زيرينِ زمين، پيوسته ساختارِ پوسته رويينِ آن را دستخوشِ ديگرگوني مي كند.

اين گونه، درياها جابجا مي شود و خشكي ها به يكديگر دور ونزديك مي شود. گاه برخوردِ دو بخشِ خشكِ زمين با يكديگر دريايي را به كوهستاني روي مي گرداند مانندِ سرزمين تبت كه مليونها سال پيش، بسترِ دريا بوده است و اينك رويدشتي كوهنده است. اين چگونگي از آن روست كه تبت، برخوردگاه شبه قاره هندوستان و چين است. لايه زيريني كه هندوستان بر آن نشسته است، روندي كُند بسوي سرزمينِ چين دارد. اين روند، رويدشتِ تبت را اندك اندك ازسطح دريا دورتر مي كند و تا چند مليون سال ديگر آن سرزمين را برخواهد كوهيد و كوه هاي آن را سر به فلك برخواهد افراشت.
گاه نيز در پي دو پارگيِ تازه اي، بلنداي كوهي، ژرفاي دريايي ميشود. كوهها و دره ها و درياها، يادگارهاي جنبشِ لايه هاي زمين است. آب و هوا نيز سازه هاي ديگرِ ديگرگوني هاي زمين است.

زمين شناسانِ ديرين سنج برآنند كه زمين نزديك به چهار و نيم ميليارد سال پيش پديد آمده است و ساختار آن در پرتو گرما و كشايي خود، شكل گرفته است. پيش از سفرِ انسان به كره ماه، زمين شناسان،ستاره هاي سنگي چون؛ زمين و ماه و مريخ و مشتري را وانهادِ درهم ريزيِ ناگهاني كشش هاي كيهاني مي پنداشتند و بر آن بودند كه چون بيشترِ ستاره ها توده هاي ابريني از گازهاي گوناگون است، ستاره های سنگي بايد بازمانده هاي فروريزي ناگهاني نطمِ كيهاني باشد كه با درهم فشردنِ يكبارهِ بخشي از غبارها و گازهاي موجود در فضا پديدآمده است. جُِستاوردهاي پروژه آپولو در دهه ۶۰ نشان داد كه سنگي بودنِ ستاره هايي چون ماه ناشي از سنگباران شدن آن بوسيله شهاب هاي آتشباري است كه در آغازِ پيدايش اين ستاره بر آن باريده است.

هرسيارهِ سنگي، نخست از در هم فشردنِ غبارهاي كيهاني، در پرتوِ گرفت و دادهاي حوزه هاي مغناطيسيِ كيهاني پديد مي آيد و اندك اندك با كشيدنِ غبارهاي كيهاني بسوي خود بر حجم خويش مي افزايد. افزايش نيروي كشاييِ هر ستاره، سنگپاره هاي كوچكتري را نيز كه بدينگونه شكل مي گيرد بسوي خود مي كشد. از اينرو، هر ستاره،برآيِشي كُند و پيازين وار دارد كه هر لايه آن در پيِ رويدادِ كيهاني ويژه اي بر لايه پيشين افزوده شده است.

پيش از پيدايشِ زمين نزديك به پنج ميليارد سالِ پيش، منظومه شمسي سرشار از شهابهاي كوچكي بوده است كه از گرد و غبارِ وامانده از انفجارِ ستارگانِ پيشين شكل گرفته بود. بزرگتر بودن يكي از آن پاره سنگها كه نيروي كشايي بيشتري نيز داشته است، شهابهاي ديگر را بسوي خود فروكشيده و ستاره بزرگي كرده است كه ما امروز بر روي آن زندگي مي كنيم. پس اگر چه زمين در زماني نزديك به پنج ميلياردسال پيش آغاز به شكل گيري كرده است، اما برخي از شهاب هايي كه درهزازه هاي نخستين بر آن باريده است، بسيار سالمندتر از زمين است. كيهان شناسان بر آنند كه زمين تا يك ميليارد سال پس از آغازِ پيدايش، فرودگاه شهابهاي موجود در فضا بوده است و پايان يافتنِ غبارهاي كيهاني، از رويش و ريزشِ اين سنگپاره ها كاسته است.

هستي شناسان، آغازِ برآيش زندگي بر روي زمين را سه و نيم ميليارد سالِ پيش بر آورد كرده اند. آنسان كه گفته شد، زمين تا يك
ميليارد سال پس از پيدايش، آماج سنگبارانِ بي امان شهابهاي آتشينِ آسماني بوده است. اين چگونگي، چون بخشي از هنگامه شكل گيريِ زمين، اندك اندك با افزايشِ نيروي كشاييِ زمين رو به كاهش نهاد. شايد تا پايانِ آن دوره، هيچ زينده اي را ياراي پايداري در آن دوزخِ آتش و انفجار نمي توانست باشد. گذشته از آن، آفتابِ آن روزگار نيز، چون از زلاليه اوزون نمي گذشت، تابشِ اشعه ورابنفشِ آن، پرتويي كشنده داشت. افزون بر اين همه، اتمسفرِ زمين در آغاز پيدايش، تهي از اكسيژنِ مورد نياز زيندگان بود.

هواشناسان مي گويند كه اكسيژنِ اتمسفر زمين در دو ميليارد سالِ گذشته به ميزان كنوني آن رسيده است وپيش از آن زلاليه اوزون، كه بر اثر تابشِ اشعه ورابنفش بر اكسيژن پديد مي آيد، وجود نداشته است. از ا ينرو، كيهان شناسان، يك ميليارد سالِ نخست برآيش زمين را دوران پيش از آغاز هستي ناميده اند


۱۰. بازی اما و اگر

اگر چه خودگامگي ژن هاي زيندگان، آنها را در بهره وري از زيستبومشان به رويارويي و ستيز با يكديگر وا مي دارد، اما هر جا كه همكاري ميان دو زينده، هر دو را سودمند مي افتد، اين همكاري به كردارِ پايدارِ برآيِشي بدل مي شود. نمونه هاي اين همكاري كه گاه همزيستي پاياندادِ آن است، در طبيعت فراوان است و ما در اين بخش، براي روشنگري سخن به چندي از آنها اشاره مي كنيم.
گوشپرهاي نهنگ و ديگر ماهيانِ بزرگ را كرمهاي انگليِ كوچكی ست كه كارشان چون زالو مكيدن خون است. اين ماهيان براي رهيدن از چنگ اين كرمهاي خونخوار، با گذر از بخشي از دريا كه در آن ماهيان ريزِ كرم خوار مي زيند، با افراشتن گوشپرهاي خود، آنان را به شكارِ اين كرمها مي خوانند. ماهيانِ كرم خوار نيز بي هراس از مرگ، به روبيدنِ كرمها از لاي اين گوشپرها مي پردازند. اگر چه نهنگان پس از رُفت و روبِ گوشپرهاي خود مي توانند ماهيانِ رُفتگر را ببلعند، اماچنين نمي كنند زيرا بدانان نيازمندند. ماهيانِ رفتگر نيز نيازمند به كرمهاي انگليِ نهنگانند و با آن كه شايد بتوانند با كندن ناگهانيِ تكه اي ازگوشت زيرِ گوشِ نهنگ، لقمه چربي بدست آورند، اما چنان نمي كنند زيرا كه همكاري اين دو، به سود هر دوي آنان است. گفتني ست كه گاه ماهيانِ فريبكارِ ديگري با ديدنِ گوشپرهاي افراشته نهنگي كه در انتظار ِماهيانِ رُفتگر است، بدان نزديك مي شوند و تكه اي از گوشتِ بناگوشِ آن نهنگ را از جا بر مي كَنند و برق آسا مي گريزند. اما اين فريبكاري، نهنگانِ زخمي را به هيچ واكنشي وا نمي دارد. نمونهِ ديگر اين گونه همكاري در طبيعت كه اينك به همزيستي انجاميده است، پيوندِ ميان ياخته هاي زيستاران و ميتوكاندريون هاست. ميتوكاندريون ها، زيندگان ريزي هستند كه در ياخته هاي بدن گياهان و جانوران مي زيند و با تعذيه از آنها انرژيِ مورد نياز ياخته ها را مي سازند. اين موجودات، همكاري خود را با ياخته ها مليونها سال پيش آغاز كرده اند و اكنون كه ماندگاريِ هر يك نيازمند به وجودِ ديگري شده است، اين همكاري به همزيستي رو گردانيده است.

بسياري از برآيش شناسان برآنند كه همه زيستارانِ كنوني، نخست زندگيِ ساده تك ياخته اي داشته اند، اما اندك اندك با دشوارتر شدن شرايطِ فراهم سازي خوراك، زندگي رقابت آميزتر گرديده است وموجوداتِ تك ياخته اي راه ماندگاري را در همكاري، همياري و همايش ديده اند كه پايان آن همزيستيِ گسست ناپذير آنان را سبب شده است. از اينرو، هر گياه و يا جانور، توده اي از ژن هاي همزي است كه گذار از تنگناهاي برآيِشي، آنها را ناگزير از همكاري نموده است. ويروس، نمونه امروزي ژن هاي تك زي است. ويروس ها كه خود ابزارِ ماندگاري (بدن) ندارند، با ورود به بدن زيستارانِ ديگر، آنان را ابزارِهمگون سازي و پراكندن خود به ديگران مي سازند.

بسياري از اين ويروسها پس از جا خوش كردن در تن ميزبانان خود آنها را به عطسه كردن و سرفه و زكام وا مي دارند تا از اين راه خود را در فضا بپراكنند و به درونِ بدن هاي ديگران راه يابند. اين زيندگان، گروگان گيرانِ طبيعي اند كه با رفتارِ انگلي خود، با چيره شدن بر هر بدن به هر گونه خرابكاري كه پراكندن آنان را سبب مي شود، دست مي زنند و جز زيان هيج بهره اي براي ميزبانان خود ندارند. پس ويروس هاى اين چنينى را مى توان تروريست هاى طبيعى دانست.

همكاري ميان زيستاراني كه براي ماندگاري خود نيازمند به ياريديگرانند، بدين گونه برآيِشي خودبخودي داشته است، يعني كه از ميان همه رفتارها و كردارهايي كه زيندگان در جهان تجربه مي كنند، تنها آناني كه بيشترين ارزشِ زيستياري را دارد، تك نما مي شود و مي ماند و ساختارِ جسمي زيندگان را ديگرگون مي كند. بررسی های بسياری در زمينه چگونگی همکاری ميان جانوران نشان داده است که بهترين شيوه کرداری شيوه ای ست که نيکی را با نيکی و بدی را با بدی پاسخ می دهد. برآيش اين شيوه نيازمند به مكانيزمي براي يادداشت رفتارها و كردارهاي ديگران است تا واكنشهاي مناسب را بر اساس اين ياداشت ها شكل دهد. اين مكانيزم، "حافظه" نام دارد كه در پرتو آن جانوران می توانند شيوه های رفتاری خود را در رويارويی با پديدارهای جهان شکل دهند.

چون تواناييهاي زيندگان در پرتونيازهاي زيستي شكل گرفته است و مي گيرد و هر بار كه همزيستي ميان دو گياه و يا دو جانور در يك كالبد براي هر دو آنها سودمند مي افتد و توانمندي ناشي از آن، ماندگاريِ بيشتر هر دو نژاد را سبب مي شود، اين همزيستي جان و تن آن هر دو زينده را نيز ديگرگون مي كند: براي نمونه، جانوري كه نيازمند به ساختن اسيد معده براي هضم غذاي خويش است، اگر با ويروس بي خطري كه توانايي توليد آن اسيد را دارد، همزي شود، او را ديگر نيازي به ساختن آن اسيد نخواهد بود. اين بي نيازي پس از چندي معده آن جانور را از اسيد سازي باز مي دارد و اينكار را به ويروسِ همزي خود كه بخشي از تن وي گرديده است، وا مي گذارد. آن ويروس نيز كه ديگر نيازي به كوشش براي فراهم آوردن خوراك خود ندارد و از همكالبد خود تغذيه مي كند، همه نيروي خود را در راه ساختن اسيد مورد نياز ميزبان خود به كار مي گيرد و فقط به همين كارِ ويژه مي پردازد. اين گونه است كه همه گياهان و جانوران،هماره در ديگرگوني هستند اما چون اين ديگرگوني ها روندي كُند دارد و به صدها و گاه هزارها سال زمان نياز دارد، بازتاب هاي آن در يكي دو نسل نمايان نمي شود.

همكاري و همياري دو زينده در يك كالبد برپايه گرفت و دادِ دوسويه استوار است. اين گرفت و داد، زمينه سازِ همزيستي در ميان همه گياهان و جانوراني است كه كالبد هر يك جزيره اي از زيندگانِ ريزو درشت از ويروس ها و باكتري هاي گوناگون است. كاوش هاي تازه زيست شناسان درباره چرايي و چگونگي برآيش ِ همكاري هاي دوجانبه، گستره اين مفهوم را در روزگار كنوني بازتر نموده است. يكي از اين پژوهش ها، "بازيِ اما و اگر"۱ نام دارد كه در پي شناخت منطقِ همكاري دو سويه است. نوع انسانيِ اين بازي چنين است: دو نفر دركنار نفرِ سومي كه بازي را داوري مي كند مي نشينند. داور به هر يك ازبازيكنان دو كارت همانند مي دهد كه روي يكي، واژه " سازش"، و روي ديگري واژه " ستيز" نوشته شده است. وي سپس از يكي از بازيكنان مي خواهد كه يكي از كارت هاي خود را برگزيند و بي آن كه ديگري را از گزينش خود آگاه سازد، آن را وارونه بر روي ميز بگذارد.

روشِ اين بازي بدينگونه است كه اگر هر دو بازيگر، كارت "سازش"را بر گزيده باشند، داور به هر يك از آنها 300 دلار مي دهد، اما اگركارتِ هر دو "ستيز" باشد، هر يك را 10 دلار جريمه مي كند. اگر كه نخستين بازيگر "سازش" را برگزيند و ديگري "ستيز" را، اولي 100 دلارجايزه مي گيرد و ديگري 500 دلار. چون بازيگرِ دومي نمي داند كه اولي چه كارتي را برگزيده است و بر روي ميز گذاشته است، ناگزير، گزينش خود را بر اساس شناختي كه از او دارد، بنا مي نهد؛ يعني كه اگر او را اهل سازش بداند، كارت ستيز را بر روي ميز مي گذارد زيرا كه500 دلار برنده مي شود. البته اگر سازش را نيز بر گزيند، زياني نخواهدكرد، اما فقط 100 دلار به دست خواهد آورد. اما اگر بپندارد كه بازيگرِديگر "ستيز" را برگزيده است، بهتر خواهد دانست كه "سازش" رابرگزيند. اين گزينش اگر چه او را سودمندتر مي افتد، اما بازي را بسود ديگري پايان خواهد داد، زيرا اگر طرف روبرو كارت " ستيز" را برگزيده باشد، 500 دلار مي گيرد و او فقط 100 دلار به دست مي آورد. از اينرو،اين بازي برپايه شناختِ دو بازيگر از يكديگر استوار است و اگر تكرارشود، گزينش هر يك، زمينه سازِ گزينشِ ديگري خواهد بود.

نمونه واقعي اين بازي در زندگي روزمره هنگامي روي مي دهد كه دو گناهگارِ همدست به زندان مي افتند و از هر يك جداگانه
بازپرسي مي شود. فرض كنيم كه اين دو متهم به همدستي در گناهي هستند كه اعتراف به آن براي هر يك 10 سال زندان در پي خواهد داشت. اگر هردو از پذيرش گناه سر باز زنند و اعتراف نكنند، اي بسا كه آزاد شوند. بازپرسي در آغازِ بازجويي به هريك از آن دو مي گويد كه اگر به گناه خود گواهي دهد، نيمي از گناه وي بخشوده خواهد شد و ديگري تاوان اين گناه را خواهد پرداخت. چون اين دو متهم، در اتاقهاي جداگانه اي نگاه داشته مي شوند، تصميم گيريِ هر يك بر اساس شناختي كه ازديگري دارد، شكل مي گيرد. اگر يكي بپندارد كه ديگري هر گز اعتراف نخواهد كرد و لب به سخن نخواهد گشود، وي نيز از همكاري با بازپرس سر باز خواهد زد. اما اگر اين پنداره نادرست باشد، نه تنها دهسال در زندان خواهد ماند، بلكه با اين كارِ خود آزادي همدستِ نابكارِخود را نيز سبب خواهد شد.
بررسي سازه هاي سازنده اين گونه گزينشها و چند و چون آن هاسال هاست كه برنامه ريزانِ ترفندهاي رزميِ ارتش هاي مدرن جهان را سرگرمِ خود داشته است، زيرا پيروزي اين ترفندها نيز در گرو شناخت چگونگي "اماها" و "اگرها"يي اين چنينی ست. در زيست شناسي، اين بررسي ها براي شناخت چگونگيِ برآيِش كردارهاي پايدار گياهان وجانوران پي گيري مي شود.

اگر بازي "اما و اگر"، 10 بار تكرار شود، رفتار هر بازيگر درگزينش كارت، زمينه ساز رفتارِ ديگري خواهد شد. رابرت اكسلُرد ، يكي از دانشمندان علوم سياسي كه پژوهش درباره اين بازي را درروزگار كنوني گسترشِ تازه اي بخشيده است، در يك برنامه ريزي كامپيوتري، با گزينشِ 15 شيوه بازيگري، به مقايسه آنها پرداخته است.در اين برنامه، هر بازيگر 300 بار در برابرِ ديگري بازي مي كند. پاياندادِ اين بررسي نشان داده است كه اگر چه بازيگرِ نيكوكاري كه همواره كارتِ سازش را بر مي گزيند، زياني نمي بيند، اما بهترين و پيروزترين روش آن است كه در آن نيكي با نيكي و بدي با بدي پاسخ داده مي شود. بازده اين بررسي و چندين پژوهش ديگر در اين زمينه، نيرنگين ترين شيوه را ناكارآمدترين نشان داده است.

اگر چه هر زيندهِ خودكامه اي خودمدار است، اما چون هيچ زينده اي توانايي نابود كردن همه جانداران ديگر را ندارد و ناگزير از پذيرش وجود آن ها در جهان است، كردارهاي پايدارِ برآيِشي(۲) در پرتو اين حقيقت و با محاسبهِ سود و زيانِ هر شيوهِ برخورد با جانوران ديگر و بهره و بهاي احتمالي آن شكل مي گيرد.

==============
۱. اين بازی را در زبان انگليسی Prisoner’s Dilema گويند، اما من در زبان فارسى، "بازى اما و اگر"، را در برابر آن نهاده ام.
2 . Robert Axelord 3. Evolutionary Stable Strategy

جام آغــــازيـن

چرايي و چگونگيِ برآيش هستي، دو پرسشِ ديرين انسان است كه پاسخ هاي افسانه اي بسياري را پديد آورده است. چراييِ هستي را هيچ گونه پاسخِ آزمون پذير نمي توان يافت. اما چگونگي پيدايش زندگي را شايد روزي بتوان در پرتو پيشرفت هاي دانشهاي مدرن پاسخي درخور داد.

برآيش شناسان درباره چگونگيِ آغاز هستي بر روي زمين،افسانه هاي چندي با چشمداشت به آب و هواي دوران پيش از آغازهستي آورده اند. آنچه در موردِ آب و هواي آن دوران مي توان گفت اين است كه در آن روزگار، زمين اتمسفري درهم شونده و كاهش پذيرداشته است. نيروي كشايي زمين، همه گازها و غبارهاي كيهانيِ دورادورِ اين ستاره را بسوي آن فرو مي كشيده است و از اينرو، همه چيز در حالِ درهم اندر شدن و فشردن مي بوده است. اين چگونگي در هر ستاره، فراواني گازهايي چون امونياك، متان و هيدروژن را سبب مي شود.

بازسازي آب و هواي زمين در دوران پيش از آغاز هستي ، درآزمايشگاه، نشان داده است كه تابشِ نوري مانندِ خورشيد بر گازهاي متان،‌ امونياک و نيز آب و هيدروژن بر اقيانوسكي آزمايشگاهي، پس ازچندي، خودبخود، عناصر شيميايي موردِ نيازِ موجودات زنده را پديد مي آورد. اين آزمايش كه در سال ۱۹۳۵ روي داد، آغازِ برآيِش هستي را تا دوران پيدايش پروتئين ها كه مايه اصلي تنِ همه گياهان و جانوران است، پس راند و چون در آن زمان دانشِ بشر درباره چگونگي ساختكارِ ژن اندك بود، دانشمندان راز هستي را در چيستيِ پروتئين ها مي جستند. پرسش اساسيِ زيست شناسان در آن روزگار اين بود كه؛ پروتئين چيست و كي و از كجا و چگونه بر روي زمين پديد آمدهاست؟پس از آن، پژوهش هاي ياخته شناسي نشان داد كه هسته بنيادين زيندگان كه نقشه زايش و رويش و روشِ هر گياه و جانور را در خود دارد و آنهارا از نسلي به نسلِ ديگر گذر مي دهد، دو گونه اسيد با نامهاي (DNA) و (RNA) است كه در هسته هر سلول جاي دارد. در آزمايش هاي تازه تري در چند سال گذشته، مواد ريزِ ساده اي كه سازنده مولكولهاي ژن ساز است نيز ديده شده است
.
اگر چه دانش كنونيِ بشر، پاسخي براي چگونگي پيدايش هستي ندارد، اما چگونگي روندِ هستي از آغازِ پيدايش آن را مي توان با ياريِ دانش هاي زيست شناسي، ژن شناسي، فسيل شناسي و بيوشيمي آشكاركرد. جستاوردهاي اين دانشها نشان داده است كه زيندگانِ كنوني هرگز نمي توانند آفريدگاني آني و آسماني باشند. ناتوانيِ پيشينيان از شناختِ چگونگيِ برآيش هستي، آنان را برآن داشته است تا هستي را آغازي رازگون و آسماني دهند. آ غازي كه به گمان آنها زيبنده ژرفاي اين رويداد و شايسته مقامِ انسان مي توانسته است باشد. اماپيدايش هستي از هيچ، بسيار شگفت انگيزتر و پر كشش تر ازافسانه هاي آفرينش است.

دانشمندان، بنياد شناسي را در پرتو همانندي هاي زيندگانِ كنوني برمي رسند و برآنند كه يكسانيِ زيستاران در پيوند با بسياري از نيازهاي آنان، نشانه همريشگيِ آنهاست. يكي از اين هماننديها اين است كه كالبد همه زيندگانِ كنوني سرشار از كربن است. ديگر آن كه همه پروتئينهاي سازنده ساختارِ فيزيكي زيستاران، از بيست گونه اسيد آمينه ساخته شده است و از همه اينها مهمتر اين كه همه موجوداتِ كنوني، اطلاعاتِ ژنتيك خود را از راه اسيدهاي هستهاي (RNA) و (DNA) به آيندگانِ خود مي سپارند. اين اسيدها در همه گياهان و جانوران، كُدهاي ژنتيكِ همگوني نيز به كار مي برند. از ديگر همانندي هاي زيندگان، نياز همه آنها به آب و هواست.
ماندگاري زيندگان، نيازمند به اين است كه هر مولكول به گونه اي توانايي همگون سازي داشته باشد يعني كه بتواند مولكولهاي مانندخود بسازد. توانايي همگون سازي، شايد، بارزترين ويژگيِ هستان است كه آنان را از نيستان جدا مي كند. همه مولكولهاي سازنده كالبد زيستاران، توانايي همگون سازي دارند. اين همگون سازي به معناي ساختن كالبدي است كه بتواند ژنهاي هر زينده را از نسلي به نسلِ ديگربسپارد. چراييِ پيدايش اين همگون سازي، بيرون از حوزه سخن ماست زيرا كه برآيش تنها با چگونگي كاركردِ آن سر و كار دارد.پيدايش مولكول هاي همگون ساز را مي توان نخستين گامِ برآيِش زيندگان دانست. اين مولكولها پس از سرد شدنِ پوسته زمين هنگامي كه اين رويه، دريايي گرم از موادِ شيميايي گوناگون بود، پديدار گشتند.لايه رويينِ زمين در آن هنگام، زمينه سازگاري براي رويش و افزايش اين مولكول ها بود. اين لايه را كه دريايي گرم و گسترده و پر توشه، اماخالي از زينده بود، جامِ آغازينِ زيندگان مي توان خواند.

پديدار شدنِ مولكولهاي همگون ساز، پس از چندي مي توانستبه پر شدنِ جام آغازين از اين مولكول ها كشيده شود، اما يكي ازكاستي هاي همگون سازيِ طبيعي اين است كه گاه و بي گاه در ساخت و پرداختِ نوزادان، اشتباه هاي ژنتيك، ديگرگوني هايي را پديد مي آوردكه اندك اندك افزايش اين اشتباه ها بر يكديگر پس از هزاره هايي چند،مولكول هايي پديد مي آورد كه اي بسا هيچ گونه همانندي با مولكول پايه ندارد. اگر اطلاعات ژنتيك مولكولي را به محتوي كتابي مانند كنيم كه آن را مليونها سال پيش از صنعت چاپ نوشته باشد و تا كنون هرنسخه از روي نسخه پيشين دست نويسي شده باشد، در مي يابيم كه چگونه خطاهاي نوشتاري و گوناگوني هاي سليقه اي بازنويسانِ كتاب مي تواند مليونها بار اين كتاب را ديگرگون كرده باشد. همگون سازي از راهِ تخم گذاري و زادن بدانگونه كه شيوه گياهان و جانوران است، نيزمانند اين كتاب دستخوشِ ديگرگونيِ هماره است.

اين چگونگي، از مولكولِ آغازين، مولكول هاي گوناگوني پديدآورد كه هر يك خواهان ماندگاري و همگون سازيِ گونه ويژه خويش بود. چون در آغازِ پيدايش هستي، موادِ خامِ محدودي در درياها وجودداشت، اين مولكول ها ناگزير از ستيز با يگديگر براي بهره وريِ بيشتر ازفراورده هاي جام آغازين بودند. در اين ستيزِ بي امان، پيروزي از آنِ آناني بود كه خود را بيش از ديگران با زيستبومِ خويش سازگار كرده بودند.

در طبيعت ماندگاريِ نسلِ هر زيستار، سازگاري بيشتر با محيط را سبب مي شود. اين چگونگي از آنروست كه گياهان و جانوراني كه مليونها سال بر روي زمين مي زيسته اند تجربهِ ژنتيكِ بيشتري نيز درباره ماهيت پديدارهاي زيستگاه خود آموخته اند. از اينرو، در آغاز نيز مولكول هايي كه با اشتباه هاي كمتري در زمان بيشتري ساخته شده بوده اند، با محيطِ خود آشناتر بوده و راههاي بهره وري از آن رابهتر مي دانسته اند.
اندك اندك، افزايش شمارِ مولكولهاي همگون ساز و كمبود موادِسازنده آنها در جام آغازين سبب شد كه آنها براي ماندگاري، به كشمكش هاي رقابت آميز بپردازند. يكي از برآيندهاي اين كشمكش ها، كوششِ هر مولكول در پيشي گرفتن بر ديگران در همگون سازي بود.آشكار است كه در اين بازي، آنكه توانايي زايشِ روزانه مي داشته است، پيروزتر از مولكولي مي بوده است كه يك هفته براي چنين كاري ميخواسته است. اما از سوي ديگر، شتابِ بيشتر،خطاهاي بيشتري را نيز پديد مي آورد. محدوديت هاي رقابت زا، پس از چندي سبب شد تا تنها نسلِ مولكولهايي كه با اشتباه هايكمتري در همگون سازي پايدارتر مانده بودند، ماندگار شوند و ديگران را از ميدانِ طبيعت به در كنند.

هنگامي كه سخن از سادگيِ مولكولها و يا ريندگانِ تك سلولي به ميان می آيد، مراد از اين سادگي، "تك كارگي" و تك ياخته اي بودن
آنهاست و نه خُرد انگاري آنان در برابر گياهان و جانوران بزرگ و پيچيدهِ كنوني. سفر از مولكولهاي ساده آغازين تا جانورانِ افسونگري چون انسان ميتواند در نخستين نگرش، اين پنداره نادرست را در ذهن پديد آوردكه اين سفر روندي هدفمند و كمالجو داشته است. اما بررسي بيشترِ روندِ برآيِش هستي، نشان مي دهد كه افزايشِ شمار ياخته هاي زيندگان و پيچيده تر شدن فيزيولوژي آنان، ريشه در نهايتمندي فراورده هاي طبيعت دارد.نخستين رستهِ مولكول ها در جام آغازين، زندگي بسيار آسان و آزادي داشتند. فراوانيِ سازه هاي هستي ساز و آسانيابيِ آنها اين مولكول ها را از هر گونه كوشش باز مي داشت. از اينرو، اين مولكولها را جز خوردن و زادن، كاري نبود. اندك اندك رويشِ فزاينده اين مولكولها، آنان را با كمبودِ جا و خوراك روبرو كرد. از آن پس،ماندگاري، نيازمند به پيشي گرفتن بر ديگران در دست يابي به جا و خوراك شد. برخي از اين مولكول ها كه تا آن زمان بر اثر كژروي هاي ژنتيك و جهشهاي همگون سازي رسته هاي گوناگوني را پديدآورده بودند، ماندگاريِ نسل خويش را در همدستي و همزيستي باديگران مي ديدند و با پيوستن به ديگر مولكول ها، بر توانِ بهره وري خود از محيط مي افزودند.

افزايشِ بي امان جمعيتِ زيندگان از آن زمان و كاهش مواد غذايي، مولكول هاي زنده را درگيرِ ستيزي هماره بر سرِ فرآوردههاي
طبيعت كرد كه تا به امروز نيز همچنان ادامه دارد. اين ستيز، تك زيستي و شناي برهنه مولكول هاي تك ياخته اي را برنمي تافت. از آنرو، بسياري از آنان با پيوستن به يكديگر و رويانيدنِ پوششي از پروتئين بدورِ خويش(پوست)، خود را با محيطِ تازه سازگار ساختند. اين گونه، جانوران و گياهانِ چند ياخته اي و چندين مليون ياخته اي، چون شاخه هايي ازدرختِ هستي در پرتو ديگرگوني هاي محيط هاي گوناگون پديد آمدند.

برآيِش كالبد، برآيندي دشوار و ناشي از كمبودِ موادِ غذايي بوده است كه زيندگان تك ياخته اي را وادار به همنشيني و همكاري با يكديگر كرده است. رقابت در گستره برآيش ، زيستاران را بر آن داشته است تا خود، ابزار ماندگاريِ خويش را كه بخش هاي گوناگونِ كالبدِ گياهان و جانوران است، بسازند. اين ابزار، در گياهان؛ ريشه، ساقه،برگ، و در جانوران، همه اُرگانهاي بدن است. هر چه كه ماندگاري برروي زمين سخت تر مي شود، سازگاري اهميت بيشتري مي يابد. همه پيچيدگي هاي گياهان و جانورانِ كنوني، زاده پاسخ اين زيستاران به فراز و فرودِ راه؛ يعني آب و هوا و زمين و زمانِ آنان در روزگارانِ گوناگون است. ژنها، اين هسته هاي هستيِ زيندگاني كه روزي آزاد و آشكار و برهنه در جامِ آغازينِ جهان شناور بودند، اينك از نهانخانه هر ياخته، ماشينهاي ماندگاري خويش را مي رانند. زيستاران از ديدگاه ژنتيك، ماشينهاي ماندگاري هستند كه كارشان زيستياريِ ژنها و فراهم سازيِ اسبابِ ماندگاري آنهاست. كالبدِ هر زينده، همه ابزارِ مورد نياز خود براي بهره وري از فراورده هاي طبيعت چون؛ آب، هوا، خوراك ونوشاك را دارد و با كاربردِ اين ابزار، از ژنهاي خود نگهداري مي كند و آنها را به آيندگان مي سپارد.

از اين چشم انداز، زيندگان، سازه هاي سازندهِ كانالي هستند كه ژنها براي گذرِ خود از اكنون به آينده پديد مي آورند. هر زينده، خشتي از اين كانال است كه پس از كاراييِ جنسي خود، اندك اندك رو به پيري وپژمردگي مي گذارد و ميميرد. تنها ژنها هستند كه مي مانند و در زادگانِ آن زينده، هستي را پي مي گيرند و مليونها سال، با گذر از كالبدي به كالبدِ ديگر، زنده مي مانند.
چون هر پديدهِ فيزيولوژيك، نقشي در ياري رساندن به زندگي دارد، برآيش شناسان ويژگي هاي كالبدي زيندگان را در پيوند با آن نقش بر مي رسند. براي نمونه، بخشهاي گوناگون يك سيب را از اين ديدگاه اين گونه مي توان بررسي كرد. در ميانِ هر سيب، تخمكِ آن است كه هستهِ بسته اي از مولكول هاي همگون سازِ سيب را در خود دارد. اين مولكول هاي همگون ساز ـ(DNA)ـ در بر دارنده برنامه چگونگي آيش و رويش و روشِ سيب مي باشد. تخمك هاي سيب، اين مولكول ها را باپوششي كلفت پوشانده است و در اتاقكي از هوا، نگهداري مي كند. اين اتاقك را غشايي، از عاجِ سيب جدا مي كند. عاجِ سيب، بزرگترين بخشِ آن است كه غذاي موردِ نياز تخمك ها را از هنگام افتادن از درخت تا آغاز رويش آنها در خاك با خود دارد.

آنسان كه پيش از اين گفته شد، كمبودِ مواد غذايي، زيستاران را،هزاره هايي پس از افزايشِ شمار آنان، بر آن داشت تا هنگام توانايي و كارايي به اندوختن موادِ غذايي براي آينده خويش بپردازند و سيب يكي از اين گياهان است كه براي ماندگار نمودنِ تخمه خود ناچار از اندوختنِ موادِ غذايي لازم براي تخمك هاي خويش است. اين مواد را پوستي سفت پوشانيده است تا آن را از دستبردِ ويروسها و جانورانِ سيب خوار در امان بدارد. گذشته از بخشهاي گوناگونِ اين گياه، ساختار هندسي آن نيز نقش زيستياري ويژه اي دارد. گوي ـ گونيِ سيب، براي اين است كه پس از افتادن از درخت، با گردش بدورِ خود تاآنجا كه مي تواند از درختِ خود دور شود تا ناچار از رقابت با درختِ سيبِ ديگري ـ يعني مادرِ خود ـ براي گستردنِ ريشه خود نباشد.
شايد چون ما هميشه سيب را براي خوردن پنداشته ايم، پذيرشِ آنچه گفته شد آسان نباشد اما بايد همواره بياد داشت كه از ديدگاهِ برآيِشی، هيچ گياه و يا جانوري براي تغذيه گياه و يا جانورِ ديگري پديد نيامده است. در جانوران نيز، گذشته از عضوهاي بدن آنها، بيشترِ رفتارها و كردارهاي نهادين آنان نيز داراي ارزش زيستياري ويژه خويش است.

11. قانون ِ جنگل

گفتيم‌ كه‌ هر زينده‌ ابزارِ همگون‌ سازي‌ و ترابري‌ِ ژن هاي‌ خود به ‌نسل‌ آينده‌ است‌. از اين‌ ديدگاه‌، كردارهاي‌ پايدارِ برآيِشي‌ در هرموجود، هدفي‌ جز كمك‌ به‌ زايش‌ِ بيشتر و پراكندن‌ ژن هاي‌ آن‌ در جهان ‌ندارد و تقسيم‌ نابرابرِ كار در ميان‌ دو جنس‌ و سرمايه‌ گذاري‌ِ بيشتر ِيكي‌ نسبت‌ به‌ ديگري‌ براي‌ آنان‌ ناروا و ناشايست‌ نيست‌. هدف‌ از اين ‌تقسيم‌، نه‌ رفاه‌ آن‌ دو جنس‌ است‌ و نه‌ برابري‌ آنان‌. برابری زن و مرد، مفهومی حقوقی ست و جايی در زيست شناسی ندارد.

بايد بياد داشته‌ باشيم‌ كه‌ مفاهيمي‌ چون‌ رفاه‌ و برابري‌ و شايستگي‌،همه‌ فرهنگي‌ و انساني‌ است‌. اما ما در اينجا از نگاه‌ ژنها به‌ اين‌چگونگي‌ مي‌ نگريم‌ و از روندي‌ طبيعي‌، ناآگاهانه‌ و خودبخودي‌ سخن ‌مي‌ گوييم‌. از اين‌ چشم‌انداز، هر موجود زنده‌، ماشين‌ِ همگون‌ سازي‌ژنهاي‌ خويش‌ است‌ و اين‌ كار را بي‌ چشمداشت‌ به‌ بازتاب‌ هاي‌ اخلاقي ‌ِكارِ خود انجام‌ مي‌ دهد. قانون‌ِ جنگل‌، چنگال‌ِ طبيعت‌ را هماره‌ خون‌ چكان‌ مي‌دارد.

هنگامي‌ كه‌ موش‌ِ نر با موش‌ِ ماده‌ِ آبستني‌ روبرو مي‌ شود، ماده‌شيميايي‌ ويژه‌اي‌ در فضا مي‌ پراكند كه‌ بوي‌ آن‌، موش‌ِ آبستن‌ را وادار به ‌انداختن‌ِ فرزندان‌ خود مي‌ كند. موش‌ِ نر با اين‌ كارِ خود زهدان‌ِ موش ‌ماده‌ را خالي‌ از كودكان‌ِ رقيب‌ مي‌ سازد تا نطفه‌ خود را در آن‌ بكارد. شيرِ نر نيز چون‌ با شير ماده‌اي‌ آشنا مي‌ شود و با آن‌ در مي‌آميزد، كودكان‌ِ او رامی ‌كُشد تا شيرِ ماده‌ را آماده‌ پذيرايي‌ از فرزند(ان‌) آينده‌ خود نمايد.

سرمايه‌ گذاري‌ِ اندك‌ِ جانوران‌ِ نر همراه‌ با توانايي‌ آنها در ساختن ‌مليونها ياخته‌ جنسي‌ در هر روز، بسياري‌ از آنان‌ را بر آن‌ داشته‌ است‌ تادر پي‌ آميزش‌ هر چه‌ بيشتر با مادگان‌ِ هم‌ نژاد خود باشند. بيشتر ِپرندگان‌ ماده‌، جوجگان‌ خود را بي‌ ياري‌ِ پرندگان‌ نر بار مي‌ آورند. گاه‌در ميان‌ پرندگاني‌ كه‌ يك‌ تنه‌ توانايي‌ سرپرستي‌ِ فرزندان‌ خود را ندارند، پدر نيز تا چندي‌ مادر را سرپرستي‌ مي‌ كند، اما پس‌ از چندي‌ از آنها جدامي‌ شود.

چنين‌ مي‌ نمايد كه‌ چون‌ زيندگان‌ِ نر، پس‌ از آميزش‌ِ جنسي‌ِ همه‌ بارِسرپرستي‌ را بدوش‌ مادگان‌ مي‌ نهند، هماره‌ در دوره‌ كارايي‌ جنسي ‌خود، آماده‌ آميزش اند. اما مادگان‌ با توجه‌ به‌ بارِ سنگيني‌ كه‌ هر آميزش‌ ممكن‌ است‌ بر دوششان‌ بيندازند، ناگزير از وسواس‌ِ بيشتر در شناخت‌ِ آميزگاران‌ خويشند. يكي‌ از راههاي‌ اين‌ شناسايي‌، چگونگي‌ فيزيكي‌ِ جانور نر است‌. سلامت‌ و جواني‌، دو سازه‌ زيبايي‌ست‌ كه‌ تراوت‌ِ تن‌ و ورزيدگي‌ِ آن‌، نمادهاي‌ آن‌ دو است‌. ازاينرو، جانوران‌ِ نر، براي‌ كشش‌ِ مادگان‌ بسوي‌ خود ناگزير از نمايش‌ِ سلامتي‌ و جواني‌ِ خويشند. طاووس‌ِ نر، سلامتي‌ و جواني‌ خود را با افراشتن‌ چتر خود مي‌ نماياند. يكي‌ از بيماريهايي‌ كه‌ پرندگان‌ِ بسياري‌ را از پا در مي‌ آورد، اسهال‌است‌. اين‌ بيماري‌ را مي‌ توان‌ بزرگترين‌ كُشنده‌ پرندگان‌ دانست‌ زيرا كه‌هر ساله‌ مليونها پرنده‌ رابه‌ كام‌ نيستي‌ مي‌ كشاند. چون‌ دُم‌ پرنده‌ِ مبتلا به‌اين‌ بيماري‌، هميشه‌ آلوده‌ است‌، طاووس‌ِ نر با افراشتن‌ چتري‌ گستران‌از دُم‌ خود، سلامتي‌ و توانمندي‌ خود را در برابر طاووسان‌ِ ماده‌ به ‌نمايش‌ مي‌ گذارد و آنان‌ را به‌ آميزش‌ با خويش‌ فرا مي‌خواند.

برخي‌ از پرندگان‌ِ ماده‌، نران‌ِ خواهنده‌ خود را، با درگير كردن‌ در بازيهاي‌ پيش‌ از آميزش‌، آزمايش‌ مي‌ كنند تا سلامت‌ و ورزيدگي‌ واستواري‌ ژنتيك‌ آنها را بسنجند. برخي‌ نيز خواهندگان‌ خود را پيش‌ ازهر كار وادار به‌ ساختن‌ِ آشيانه‌اي‌ براي‌ تخم‌ گذاري‌ مي‌ كنند و پس‌ ازديدار از آن‌ آشيانه‌ بر آن‌ مي‌ شوند كه‌ بمانند و يا بروند. بخشي‌ ازوسواس‌ِ جانوران‌ ماده‌ براي‌ آن‌ است‌ كه‌ با نران‌ِ نژادهاي‌ ديگر درنياميزند زيرا كه‌ اين‌ آميزش‌ نه‌ تنها هيچ‌ گونه‌ بهره‌ِ ژنتيك‌ ندارد، بلكه‌ گاه‌با گرفتاري‌ نيز همراه‌ است‌. هر چه‌ كه‌ دو نژادِ گوناگون‌ به‌ هم‌ نزديكتر باشد، امكان‌ تركيب‌ِ ياخته‌هاي‌ جنسي‌ آنان‌ و آبستن‌ شدن‌ِ آنها بيشتراست‌: براي‌ نمونه‌، آميزش‌ ماديان‌ و الاغ‌، مي‌ تواند جانورِ دو رگه‌اي‌ پديد آورد كه‌ استر (قاطر) نام‌ دارد. اين‌ جانور، چون‌ بسياري‌ ازجانوران‌ِ دو نژاده‌، نازاست‌. اين‌ جانوران‌ از ديدگاه‌ ژنتيك‌ بُن‌ بستهاي‌ برآيِشي‌ هستند كه‌ مرگشان‌ پايان‌ِ زندگي‌ ژنهايشان‌ نيز هست‌.

اگرچه‌ بيشترينه‌ بارِ زايش‌ و رويش‌ِ فرزند بر دوش‌ مادگان‌است‌، اما جانوران‌ نر در بسياري‌ از نژادهاي‌ پرندگان‌ و خزندگان‌ و پستانداران ‌مي‌ كوشند تا بارِ پرورش‌ كودكان‌ را نيز بر دوش‌ مادينه‌گان‌ بگذارند. اين‌ كشش‌ و كوشش‌ در ميان‌ دو جنس‌، بخشي‌ از ستيز زيستاران‌ است‌ كه‌ريشه‌ در خود كامگي‌ ژنتيك‌ِ آنها دارد. ازاين‌ چشم‌ انداز كه ‌بررسي‌هاي‌ كردار شناسي‌ِ چند دهه‌ گذشته‌ پشتوانه‌ آن‌ است‌، جانوران‌ نر و ماده‌ِ هم‌ نژاد، نه‌ يار و غمخوارِ يكديگر كه‌ ستيزندگان‌ِ ميدان‌ ماندگاري‌اند و هر جنس‌، ديگري‌ را براي‌ پراكندن‌ِ هر چه‌ بيشتر ژنهاي‌ خود در جهان‌ مي‌ خواهد. بيشتر رفتارها و كردارهاي‌ جنسي‌ِ پرندگان‌ و پستانداران‌ و نيز ايستارهاي‌ ژنتيك‌ آنها در برابر فرزندانشان‌، برآيندي‌از اين‌ ستيز است‌.

آنچه‌ كه‌ ساختن‌ لانه‌اي‌ را پيش‌ نيازِ آميزش‌ِ پرنده‌ِ نري‌ با پرنده‌ِماده‌اي‌ مي‌ كند، كوشش‌ پرنده‌ ماده‌ در درگير كردن‌ پدر ِفرزند خود درپرورش‌ آن‌ جوجه‌ است‌. بيشتر پرندگان‌ و پستانداران‌ِ ماده‌ كه‌ همه‌ بارسنگين‌ِ رويش‌ نطفه‌ را بر گردن‌ دارند، مي‌ كوشند تا بخشي‌ از بارِ پرورش‌ را بر دوش‌ همتايان‌ نرينه‌ خود بگذارند، اما نرينگان‌ كه‌ بيش‌ از چند ياخته‌ جنسي‌ در اين‌ داد و ستد مايه‌ نمي‌گذارند، خود را ناچار از ماندن‌ با نوزادان‌ و سرپرستي‌ از آنان‌ نمي‌ دانند و مادران‌ را ناگزير از نگهداري‌ از آنان‌ مي‌ كنند.

در ميان‌ جانوراني‌ كه‌ هر دو جنس‌، بهايي‌ همسان‌ براي‌ بارآوري ‌مي ‌پردازند، مادگان‌ ناچار از پرورش‌ نوزادان‌ خود نيستند. باروري‌ در رسته‌هاي‌ بسياري‌ از ماهيان‌، بدون‌ آميزش‌ جنسي‌ روي‌ مي‌ دهد. ماهيان‌ نر و ماده‌، ياخته‌هاي‌ جنسي‌ خود را در آب‌ رها مي‌ كنند. بسياري‌از اين‌ ياخته‌ها پس‌ از رهايي‌ در آب‌ با جنس‌ مخالف‌ در مي‌آميزند و تك ياخته تازه‌اي‌ را كه‌ ماهي‌ ديگري‌ خواهد شد، پديد مي‌آورند.

اگر چه‌ تخمك هاي‌ ماهيان‌ ماده‌ اندكي‌ درشت ‌تراز ياخته‌های ‌ماهيان‌ نر است‌، اما چون‌ كه‌ جفت‌ گيري‌ اين‌ دو از راه‌ آميزش‌ِ دو ماهي‌ روي‌ نمي‌دهد و نطفه‌ در آب‌ شكل‌ مي‌ گيرد، ماهيان‌ ماده‌ نيز چون‌ نره ‌ماهيان‌، ناگزير از سرپرستي‌ِ كودكان‌ خود نيستند. برابري‌ سرمايه‌گذاري‌ِ نران‌ و مادگان‌، سود و زياني‌ همسان‌ براي‌ هر دو ماهي‌ دارد كه‌ پي‌ آمد آن‌، امكان‌ِ گزينش‌ِ گريزِ هر يك‌ از آنهاست‌. از اينرو، در جهان‌ ماهيان‌، نران‌ نيز چون‌ جنس‌ ديگر، گاه‌ ناگزير از سرپرستي‌ هستند وچون‌ توانايي‌ شناسايي‌ فرزندان‌ خود را ندارند، همه‌ ماهيان‌ِ خرد سال‌ِهم‌ نژادِ خود را نگهداري‌ مي‌ كنند.

البته‌ پرورش‌ آبزيان‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از آنان‌ بدون‌ سرپرستي‌ به‌ بزرگسالي‌ مي‌ رسند زيرا كه‌ از آغاز زندگي‌ خود توانايي ‌شنا كردن‌ دارند و نيز آنها را نيازي‌ به‌ خفتن‌ در گهواره‌ و دست‌ گرفتن‌ و پا به‌ پا بردن‌ نيست‌. پس‌ اگر پدران‌ و مادران‌، آنان‌ را به‌ خود واگذارند،امكان‌ نابودي‌ آنان‌ اندك‌ است‌.

در پيوند با رفتارها و كردارهاي‌ جنسي‌ انسان، بايد گفت‌ كه‌گوناگوني‌ِ اين‌ رفتارها و كردارها در سرزمين هاي‌ گوناگون‌، نشانه‌همبافتي‌ِ ژرف‌ِ طبيعت‌ و فرهنگ‌ِ انسان‌ است‌. شايد فرهنگ‌، تنهاپديده‌اي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را از ديگر جانوران‌ جدا مي‌ كند. اين‌ پديده‌ شگفت‌ و،چگونگي‌ كاركرد و بازتاب‌ آن‌ بر ‌ برآيش انسان‌، در خورِژرف‌ نگري‌ِ ويژه‌اي‌ است‌ كه‌ در بخشي‌ ديگر بدان‌ خواهيم‌ پرداخت‌

۱۲. ‌ برآيش انسان‌

انسان‌ پديداري‌ تازه‌ در گستره‌ گيتي‌ ست‌ كه‌ ‌ برآيش تيره‌ وي‌ را نزديك‌ به‌ پنج‌ مليون‌ سال‌ برآورد كرده‌اند. نوپايي‌ انسان‌ در جهان‌، با يادآوري‌ اين‌ نكته‌ آشكار مي‌ شود كه‌ زمين‌ نزديك‌ به‌ 5 ميليارد سال‌ پيش‌، از خورشيد جدا شده‌ است‌ و تا يك‌ ميليارد سال‌ پس‌ از آن‌، چون ‌گوي‌ گرداني‌ از آتش‌ در مدارِ خود شعله‌ ور بوده‌ است‌.

جستاوردهاي‌ زمين‌ شناسيك‌ نشان‌ مي‌ دهد كه‌ نزديك‌ به‌ سه‌ و نيم‌ بليون‌ سال‌ پيش‌، اندي‌ پس‌ از سرد شدن‌ِ پوسته‌ زمين‌، باكتريهاي‌ بسيارساده ‌ـساختاري‌ بر روي‌ زمين‌ مي‌ زيسته‌ اند. فسيل هاي‌ بازمانده‌ ازهزاره ‌هاي‌ پيشين‌ گوياي‌ اين است‌ كه‌ ششصد مليون‌ سال‌ پيش، زيستاران‌ چند ياخته‌اي‌ فراواني‌ بر روي‌ زمين‌ مي‌ زيسته ‌اند. چنين‌ است‌ كه‌ انسان‌ را زينده ‌اي‌ نوپا و "تازه‌ وارد" در جهان‌ مي‌ توان‌ خواند، زيرا كه‌ زمين‌ نزديك‌ به‌ چهار ميليارد و نهصد و نود و پنج‌ مليون‌ سال ‌پيش‌ از پيدايش‌ انسان‌، در كارِ آيش‌ و رويش‌ و پويش‌ و روش‌ بوده ‌است ‌و هزاران‌ هزار سال‌ پيش ‌تر از آن‌ نيز، "ابر و باد و مه‌ و خورشيد و فلك‌"،در كار بوده ‌اند.

انسان‌، زينده‌اي‌ از تيره‌ ميمون‌ ها در رسته‌ پستانداران‌ است‌. پستانداران‌، جانوراني‌ گرم‌ خون‌ و پوشيده‌ از مو و يا خز هستند كه ‌پيش ‌از زاده‌ شدن‌ در زهدان‌ مادر مي‌ زيند و زان‌ پس‌ نيز چندي‌ با مكيدن‌ شيراز پستان ‌هاي‌ مادران‌ خود تعذيه‌ مي‌ كنند. اين‌ جانوران‌ پس‌ از پرندگان ‌و دايناسورها، نزديك‌ به‌ دويست‌ مليون‌ سال‌ پس‌ از دايناسورها وپرندگان‌ برآمده‌اند.

از آن‌ پس‌ تا كنون‌، ديگرگونگي هاي‌ زيستگاهي‌، تيره ‌هاي‌ گوناگوني‌ از پستانداران‌ بر آورده‌ است‌ كه‌ همه‌ آنها را بر 10 تيره‌ بخش‌ بندي ‌مي ‌توان‌ كرد. 8 تيره‌ از اين‌ گروه‌ را در دوران‌ِ كنوني‌ يافت‌ مي‌ شود. دوتيره‌ِ نخستين‌، پستانداران‌ِ تخم‌ گذار و كيسه‌ داران‌، نابود شده‌اند.

انسان‌ نژادي‌ از تيره‌ ميمون هاست‌ كه‌ خويشاوندي‌ نزديكي‌ باشمپانزه‌ و گوريل‌ دارد. اين‌ تيره‌، نزديك‌ به‌ يكصد و سي‌ مليون‌ سال ‌پيش‌، از ميان‌ حشره‌ خواران‌ِ گياه ‌زي‌ كه‌ بر روي‌ درختان‌ زندگي‌مي ‌كنند، بر آمده‌ است‌. يكي‌ از ويژگي هاي‌ ميمون ها، داشتن‌ دست‌ و پاي ‌شست‌ دار است‌ كه‌ نرم‌ و آسان‌ مي‌ توان‌ آن‌ را گردانيد و از آن‌ براي‌ چنگ‌زدن‌ و گرفتن‌، بهره‌ برد. ويژگي‌ اساسي‌ ديگر ميمونها، داشتن‌ مغزِ بسياردرشت‌ ـ به‌ ويژه‌ بخش‌ پيشين‌ آن‌ ـ نسبت‌ به‌ حجم‌ بدن‌ آنهاست‌. اين‌جانوران‌ همچنين‌ دوران‌ كودكي‌ بسيار درازي‌ دارند.

پي‌ گيري‌ تاريخ‌ برآيش ‌ِ انسان‌ با بررسي‌ فسيل هاي‌ پيدا شده‌، كاردشواري‌ است‌ زيرا تورينه‌ اعصاب‌ انسان‌ كه‌ زمينه‌ ساز و بنگاه‌ همه ‌رفتارها و كردارها و ذهن‌ و زبان‌ و حافظه‌ مي‌ باشد، نرم‌افزارِ بي‌استخوان‌ تن‌ است‌ كه‌ فسيلي‌ از خود بر جا نمي‌ گذارد. هر فسيل‌ تنها مي‌ تواند ما را با چگونگي‌ استخوان‌ بندي‌ جانوران‌ آشنا كند وفسيل‌ شناسان‌ بر اساس‌ اين‌ چگونگي‌، بخشهاي‌ ديگر بدن‌ را بازسازي‌مي‌ كنند. گرفتاري‌ ديگرِ فسيل‌ شناسي‌ اين‌ است‌ كه‌ بيشتر فسيلهاي‌ يافته‌ شده‌، تكه‌ها يي‌ از استخوان‌ِ بخشي‌ از بدن‌ است‌ و يافتن‌ اسكلت ‌كامل‌ فسيل‌ شده‌ بسيار كم‌ پيش‌ مي‌ آيد.

تا پيش‌ از پيدايش‌ دانش‌ ژنتيك‌، فسيل‌ شناسان‌، دو راهه‌ِ جدايي‌انسان‌ از ميمونها را نزديك‌ به‌ 10 مليون‌ سال‌ پيش‌ مي‌ دانستند و ميموني‌ بنام‌ راماپيتيكوس‌ (Ramapithecus)، را نياي‌ انسان‌ِ امروزي‌ مي ‌پنداشتند.اين‌ ميمون‌ را دو ويژگي‌ بسيار اساسي‌، از ميمونهاي‌ پيشين‌ جدا مي‌ كرد:نخست‌، شكل‌ دندانهاي‌ وي‌ كه‌ گرد و كوچك‌ بود و بيشتر به‌ دندان هاي ‌انسان‌ امروزي‌ مي‌ مانست‌ تا نيش هاي‌ چنگالي‌ و تيز ميمون هاي‌ پيش‌ ازاو. ديگر ويژگي‌، توانايي‌ ابزارگري‌ اين‌ ميمون‌ و استفاده‌ او از سنگ‌ وچوب‌، براي‌ دفاع‌ از خود و نيز شكستن‌ دانه‌ هاي‌ روغني‌ چون‌ بادام‌ وپسته‌ و بلوط‌ و گردو بود.

پژوهش هاي‌ تازه‌ِ دانش‌ ژنتيك‌ نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ نژاد انسان‌ بسيارجوانتر از آنچه‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ پنداشته‌ مي‌ شد، است‌ و در حقيقت‌ شاخه ‌اين‌ نژاد، نزديك‌ به‌ پنج‌ مليون‌ سال‌ پيش‌ بر درخت‌ِ هستي‌ روييده ‌است‌.اين‌ پژوهش ها، سازمان‌ ژنتيك‌ ميمون‌ ديگري‌ بنام‌ "آسترالوپيتكوس‌(Astralopithecus)، را آغازِ نژاد انسان‌ مي‌ دانند. اين‌ ميمون‌ كه‌ نزديك‌ به ‌پنج‌ مليون‌ سال‌ پيش‌ در سر زمين‌ِ آفريقا پديد آمد، 120 سانتيمتر قد داشت‌ و بر روي‌ دو پاي‌ خويش‌ مي‌ايستاده‌ و ايستاده‌ راه‌ مي‌رفته ‌است‌.آسترالوپيتكوس‌، مخي‌ درشت‌ تر از ميمون هاي‌ ديگر داشت‌ و نه‌ چون‌ ميمونهاي‌ جنگل‌ زي‌، در دشت هاي‌ فراخ‌ آفريقا زندگي‌ مي‌ كرد و از راه ‌شكار زرافه‌ و گورخر و كركدن‌ و عنتر و ديگر جانوران‌ِ وحشي‌ آن‌ ديارروزگار مي‌ گذرانيد. اين‌ ميمون‌، افزارمندي‌ و كاربرد آن‌ را در زمان‌ خود به‌ اوج‌ رسانده ‌بود و ابزارِ گوناگوني‌ از سنگ‌ و چوب‌ و استخوان‌ مي‌ ساخت‌، اما هنوز بهره‌ وري‌ از آتش‌ را نمي‌ دانست‌.

پس‌ از آسترالوپيتكوس‌، نژاد ديگري‌ از تبار وي‌ بنام‌ هومواركتوس‌(Homo erectus)، برآمد كه‌ هماننديهاي‌ بسياري‌ با انسان‌ِ امروزي‌ داشت‌. مُخ‌ اين‌ ميمون‌ اندكي‌ از مخ‌ انسان‌ كنوني‌ كوچكتر بود. او نخستين‌انسان‌ ـ ميمون‌ِ غار نشين‌ بود كه‌ به‌ سودمندي‌ آتش‌ پي‌ برد و از آن‌ براي‌ روشن‌ نمودن‌ و گرم‌ كردن‌ غارهاي‌ خود و نيز پختن‌ گوشت هاي سفت‌ وسخت‌، مانند گوشت‌ كركدن‌ و گراز بهره‌ مي‌جست‌. اين‌ ميمون‌ بيشترازيك‌ مليون‌ سال‌ پيش‌ مي ‌زيسته ‌است‌ و بنا بر جُستاوردهاي‌ فسيل ‌شناسي‌، در گستره‌ پهناوري‌ از آفريقا تا چين‌ پراكنده‌ بوده‌ است‌. نمونه‌ اسكلت هاي‌ بدست‌ آمده‌ از اين‌ ميمون ها و غارهاي‌ آنها نشان‌ مي‌ دهد كه ‌هومواركتوس‌، زندگي‌ اجتماعي‌ پيچيده‌اي‌ داشته‌ است‌. ساتورِ سنگي‌، يكي‌ از ساخته‌ هاي‌ اين‌ ميمون‌ است‌ كه‌ از آن‌ براي‌ شكار استفاده‌ مي ‌كرده‌است‌.

فسيل هاي‌ ميمون‌ ديگري‌ كه‌ آن‌ را نياندرتال‌ (Neanderthal) مي‌ نامند، گوياي‌ آن‌ است‌ كه‌ اين‌ ميمون‌ كه‌ برآيه ‌اي‌ از نژاد هومواركتوس‌ است‌، نزديك‌ به‌ صد هزار سال‌ پيش‌ در اروپا مي‌ زيسته‌ است‌. نياندرتال‌، مُخي‌ بسيار بزرگتر از انسان‌ كنوني‌ و بدني‌ بسيار كوچكتر از او، اما فشرده ‌تر وپر توان ‌تر داشته‌ است‌. اگر چه‌ نژاد اين‌ ميمون‌، فرهنگي‌ پربار داشته ‌است‌ و نگاره ‌هاي‌ مانده‌ بر ديوارِ غارهاي‌ اين‌ ميمون‌، نشانه‌ هنر دوستي ‌اوست‌ و حتي‌ مردگان‌ِ خود را پس‌ از پوشانيدن‌ در جامه‌اي‌ از برگ‌ِ گُل ‌به‌ خاك‌ مي‌ سپرده‌ است‌، اما ساختار فيزيكي‌ وي‌ و چارپا روي‌ او، اين‌ نژاد را از انسان‌ جدا مي‌ كند. نژادِ نياندرتال‌ با آغاز دوره‌ يخ‌ بندان‌ِ زمين‌از ميان‌ رفت‌. فسيل هاي‌ تازه‌تري‌ كه‌ در يكصد هزار سال‌ گذشته‌ شكل ‌گرفته‌ است‌، همه‌ از نياي‌ انسان‌ كنوني‌ ست‌ و نشان‌ مي ‌دهد كه‌ انسان‌ مدرن‌ِ امروزي‌، نزديك‌ به‌ 50 تا 60 هزار سال‌ پيش‌، از دگرگوني‌ اندام‌ ميمون‌ِ هومواركتوس‌ بر آمده‌ است‌. اين‌ گونه‌ است‌ كه‌ انسان‌ را زينده ‌اي‌تازه‌ وارد در جهان‌ مي‌ توان‌ دانست‌.

انسان‌، شمپانزه‌ و گوريل‌، سه‌ جانورِ هم‌ نيا هستند كه‌ بخش‌ بزرگي‌از ساختار ژنتيك‌ و كالبدي‌ آنها با همديگر همانند است‌. با اين‌ همه‌،چنين‌ مي‌ نمايد كه‌ تجربه‌هاي‌ انسان‌ در رويارويي‌ با زيستگاه‌ وي‌، ‌ برآيش چهار ويژگي‌ِ ساختاري‌ را سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ جانوران‌ِ هم‌ تيره‌وي‌ از آنها بي‌ بهره‌اند. نخست‌ دُرشتي‌ مغز انسان‌ به‌ ويژه‌ بخش‌ پيشين‌آن‌ است‌ كه‌ برآيِشي‌ ناگهاني‌ نسبت‌ به‌ وزن‌ بدن‌ وي‌ داشته‌ است‌. ديگركاربرد زبان‌ و توانايي‌ سخن‌ گفتن‌ است‌. سوم‌ توانايي‌ راه‌ رفتن‌ بر روي‌دو پا و بدون‌ كاربردِ دستها و آخرين‌ ويژگي‌، داشتن‌ پوست‌ بي‌ موست‌.تا كنون‌ كسي‌ به‌ چرايي‌ برآيِش‌ِ اين‌ ويژگي‌ كه‌ انسان‌ را از هم‌ نياهاي‌خود جدا كرده‌است‌، پاسخ‌ِ آزمون‌ پذيري‌ نداده‌است‌.

برخي‌ از برآيِش‌ شناسان‌ زندگي‌ اجتماعي‌ را زمينه‌ ساز افزايش‌حجم‌ مغز و برآيِش‌ زبان‌ دانسته ‌اند. برخي‌ ديگر نيز، اين‌ ويژگي‌ را ناشي‌ از راه‌ رفتن‌ برروي‌ دو پا مي‌ دانند و برآنند كه‌ اين‌ برآيند، براي‌ نخستين‌ بار دست هاي‌ انسان‌ را آزاد كرد و اين‌ آزادي‌ نخستين‌ گام‌ در راه ‌ابزارگري‌ انسان‌ بود كه‌ خودبخود نيازهاي‌ تازه ‌اي‌ را پديد آورد. اين ‌نيازها، زمينه‌ سازِ برآيِش‌ توانايي هاي‌ تازه ‌اي‌ چون‌: پنداشتن‌، انگاشتن‌ وسخن‌ گفتن‌ گرديده‌ است‌.
آنچه‌ كه‌ در اين‌ تئوري‌ ناديده‌ انگاشته‌ مي‌ شود اين‌ است‌ كه ‌شمپانزه‌ ها و گوريل ها نيز چون‌ انسان‌، هم‌ زندگي‌ گروهي‌ دارند و هم‌ ازابزارهاي‌ ساده‌ استفاده‌ مي‌ كنند.

گروهي‌ از برآيِش‌ شناسان‌، ويژگيهاي‌ انسان‌ را ناشي‌ از روندِ تاريخ ‌ِبرآيِش‌ِ وي‌ مي‌ دانند. اينان‌ بر آنند كه‌ جدايي‌ انسان‌ از خويشاوندان‌ نزديك‌ برآيِشي‌اش‌، زماني‌ آغاز گرديد كه‌ از درخت‌ به‌ پايين‌ آمد و به ‌دشتهاي‌ باز رو آورد. اين‌ چگونگي‌ براي‌ آن‌ بود كه‌ زندگي‌ در دشتهاي ‌بازِ آفربقا در آن‌ روزگار، غذاي‌ بيشتري‌ را نويد مي‌ داد و ميمونهاي‌ گروه‌ زي‌ مي‌ توانستند با همكاري‌ يكديگر، جانوران‌ بسياري‌ را شكاركنند. از اينرو، نياز به‌ همكاري‌ براي‌ شكار، زمينه‌ ساز برآيِش‌ بنيادهاي ‌مغزي‌ِ ذهن‌، زبان‌ و حافظه‌ گرديد و به‌ توانايي‌ زيستن‌ با ديگران‌ كشيده ‌شد. هنگامي‌ كه‌ ماندگاري‌ انسان‌، نيازمند به‌ دانش‌ چگونه‌زيستن‌ در جامعه‌ گرديد، فشارِ اين‌ نياز، برآيِش‌ مغزِ درشت‌ انسان‌ به ‌ويژه‌ بخش‌ پيشين‌ آن‌ را سبب‌ شد.

ريختن‌ موي‌ بدن‌ انسان‌ نيز گامي‌ در راه‌ گريز از هواي‌ بسيار گرم‌ صحراهاي‌ آفريقا بوده ‌است‌. نيز ايستادن‌ و راه‌ رفتن‌ بر روي‌ دو پا، براي‌ديدباني‌ِ بهتر و فرار بهنگام‌ از درندگان‌ بر آمده‌ است‌ زيرا كه‌ زندگي‌ دردشت هاي‌ باز و بي‌ گريزگاه‌، خطر به‌ دام‌ افتادن‌ را چند چندان‌ مي‌ كند.جانوران‌ِ جنگلي‌ مي‌ توانند براي‌ گريز از دست‌ و چنگ‌ و دهان‌ِ دشمن‌، به‌ درخت‌ بالا روند و يا در لابلاي‌ گياهان‌ پنهان‌ شوند، اما در بيابان‌ ورويدشتان‌ چاره‌اي‌ جز نگاهباني‌ِ هماره‌ و خيز و گريزِ بهنگام‌ نيست‌ وايستادن‌ هر چارپا مي‌ تواند گستره‌ِ ديدش‌ را ده‌ چندان‌ افزايش‌ دهد. ازاينرو، انسان‌ نيز كه‌ جانوري‌ جنگلي‌ بود و نه‌ فنون‌ خودباني‌ در بيابان‌ رامي‌ دانست‌ و نه‌ تيز پايي‌ مي‌ توانست‌، ناگزير از قامت‌ افرازي‌ گرديد.

اگر چه‌ اين‌ تئوري‌، چرايي‌ هر چهار ويژگي‌ انسان‌ را پاسخ‌ مي‌دهد،اما خود بر پايه‌ سه‌ پيش‌ پندار استوار است‌. نخست‌ اين‌ كه‌ نياكان‌ ميمون‌ نياي‌ ما، درخت‌زي‌ بوده ‌اند . دوم‌ اين‌ كه‌ آنان‌ درختان‌ را بسوي‌ دشتهاي‌ گستران‌ و بي‌ درخت‌ ترك‌ كرده‌اند و ديگر آن‌ كه‌ اين‌ چگونگي‌، زمينه‌ ساز همه‌ توانايي هاي‌ انسان‌ گرديده‌ است‌. درباره‌ دو پيش‌ پندار اول‌ بايد گفت‌ كه‌ هنوز هيچ‌ گونه‌ گواهي‌ براي‌ درستي‌ آنها در دست‌ نيست‌.همچنين‌ بسياري‌ از خويشاوندان‌ دورِ ما نيز كه‌ هزاران‌ هزار سال‌ دردشت هاي‌ فراخ‌ و سوزان‌ آفريقا، سرگرم‌ شكار كردن‌ بوده‌اند، نه‌ تنها ذهن ‌و زبان‌ و حافظه‌ بر نياورده‌اند، بلكه‌ موي‌ هيچ‌ يك‌ نيز هنوز نريخته‌ است‌. عنتر، نمونه‌ خوبي‌ از اين‌ گونه‌ جانوران‌ است‌.

با اين‌ همه‌، نارسايي‌ اين‌ تئوري‌ چيزي‌ از ادعاي‌ داروين‌ مبني‌ برخويشاوندي‌ انسان‌ و شمپانزه‌ و گوريل‌ نمي‌كاهد. در حقيقت‌، پيشرفتهاي‌ دانش‌ِ زيست‌ شناسي‌ در روزگار ما، اين‌ خويشاوندي‌ رانزديكتر نيز كرده‌ است‌. مقايسه‌ ساختار ژنتيك‌ انسان‌ و ميمون‌ نشان ‌داده‌ است‌ كه‌ 95% از سازمان‌ ژنتيك‌ شمپانزه‌ و انسان‌ همانند است‌.

۱۴. برآيِش‌ و تاريخ‌

گفتيم‌ كه‌ زندگي‌ بر روي‌ زمين‌، يك‌ ميليارد سال‌ پس‌ از جدا شدن ‌زمين‌ از خورشيد پديد آمد و اندك‌ اندك‌ با دگرگون‌ شدن‌ آب‌ و هوا، نژادها و دسته‌ها و رسته ‌هاي‌ گوناگوني‌ از جانداران‌ پديد آمدند. اگر چه ‌درخت‌ِ هستي‌ شاخه‌ها و برگ هاي‌ گوناگوني‌ دارد، اما همگوني‌ ِشيمايه‌ ژنتيك ِ همه‌ زيندگاني‌ كه‌ اكنون‌ در جهان‌ مي‌ زيند ـ (A.C.G.T) ـ نشانه‌ ريشه‌ مشترك‌ همه‌ آنهاست‌. با سردتر شدن‌ زمين‌ و روشن‌ شدن‌ جَّو آن‌ و نيز شكل‌ گرفتن‌ خشكي‌، زيندگان‌ِ پراكنده‌ اندك‌ اندك‌ در پي‌سازش‌ بيشتر با زيستگاههاي‌ خود، كالبدهای گوناگوني‌ برآوردند.

هر بار كه‌ بر اثر ريزش‌ كوهي‌ و يا خيزش‌ دريايي‌، زيستگاهي‌ به ‌جزيره‌اي‌ و يا به‌ مردابي‌ بدل‌ شده‌ است‌، زيستاران‌ آن‌ كم‌ كم‌ پس‌ ازهزاران‌ هزار سال‌ در پي‌ برآيِش‌ ويژگي هاي‌ فيزيكي‌ و كردارهاي‌ سازگاربا آن‌ زيستبوم‌، به‌ نژادهاي‌ تازه‌اي‌ تبديل‌ شدنده‌اند. چنين‌ است‌ كه ‌پرندگان‌ هر جزيره‌ِ دور، ويژه‌ همان‌ سرزمين‌ است‌ و در جاهای‌ ديگرپيدا نمي‌ شود. بسياري‌ از جانوراني‌ كه‌ امكان‌ سفر به‌ دياران‌ دور دست ‌را نداشته‌اند، فقط‌ در زيستبوم هاي‌ ويژه ‌اي‌ يافت‌ مي‌ شوند، مانند؛كنگرو در استراليا.

اگر چه‌ گوناگوني‌ آب‌ و هوا در بخش هاي‌ مختلف‌ زمين‌، نژادهای گوناگوني‌ از گياه‌ و جانور را پديد آورده‌ است‌، اما گذشته‌ از همانندی ‌شيمايه‌ ژنتيك‌، جانداران‌ نيازهاي‌ همانندِ ديگري‌ مانند، نياز به‌ هو، آب‌، آفتاب‌، خوراك‌ و نوشاك‌ دارند. افزون‌ بر اين ها، همه‌ جانوران‌نيازمند به‌ دستگاه هاي‌ حسي‌، براي‌ سنجش‌ داد و ستد خود با طبيعت‌اند. در حقيقت‌، تاريخ‌ِ برآيِش‌ هستي‌ را مي‌ توان‌، تاريخ‌ برآيِش ‌حس های‌ زيندگان‌ دانست‌.

بساوايي‌ نخستين‌ و كهن‌ترين‌ ابزار تماس‌ با پديدهاي‌ جهان‌ است‌.اين‌ حس‌ بايد هنگامي‌ بر آمده‌ باشد كه‌ نخستين‌ گروه‌ از ريزكان‌ِ ساده ‌ِهمگون‌ ساز در جام‌ آغازين‌ِ هستي‌، رو به‌ افزايش‌ گذاشته‌ بوده‌اند. تاهنگامي‌ كه‌ اين‌ زيندگان‌ در درياري‌ خلوت‌ و خاموش‌ مي‌ زيسته‌اند، نيازي‌ به‌ توان‌ لمس‌ محيط‌ نداشته‌اند؛ اما افزايش‌ شمار آنان‌، اندك‌ اندك ‌با تنگ‌ تر كردن‌ جا بر همگان‌، اين‌ حس‌ را در راستاي‌ نگهداري‌ تن‌ برآورده‌ است‌ تا هر زينده‌، واكنش‌ مناسبي‌ در برخورد با ديگران‌ وفشارهاي‌ ناشي‌ از تنگي‌ِ جا داشته‌ باشد. بساوايي‌، پراكند تر شدن ‌جانوران‌ را در زيستگاه هاي‌ پر جمعيت‌ سبب‌ مي‌ شود و آنها را از خطرشكار شدن‌ مي‌ رهاند. البته‌ برای‌ ما كه‌ حس هاي‌ كاراتري‌ چون‌ شنوايي‌ وبينايي‌ داريم‌ و با كاربردِ اين‌ حس ها آسان‌تر و زودتر با خطر مبارزه‌ می ‌كنيم‌، پنداشتن‌ِ دفع‌ خطر با بساويدن‌ آن‌ آسان‌ نيست‌. اهميت‌ اين‌ حس‌ را لال های‌ نابينا خوب‌ مي‌ دانند.

چون‌ بساوايي‌ نخستين‌ حس‌ برآيِشي‌ ست‌، مي‌ توان‌ آن‌ را زبان ‌آغازين‌ بيان‌ نيازها و خواسته‌هاي‌ جانوران‌ نيز دانست‌. روانشناسان‌ِبرآيِشي‌، كردارهاي‌ لمسي‌، مانندِ نواختن‌، در آغوش‌ كشيدن‌، بوييدن‌، بوسيدن‌، ماليدن‌، ليسيدن‌، گزيدن‌، مزيدن‌، مكيدن‌، و دست‌ دادن‌ را شيوه‌هاي‌ بيان‌ نخستين‌ نيازهاي‌ طبيعي‌ مي‌ دانند. چنين‌ است‌ كه‌ درطبيعت‌ نيز كاربردِ اين‌ حس‌ِ كهن‌، براي‌ آميزش‌ جنسي‌ برگزيده ‌شده‌است‌ و آميزش‌ و ترابري‌ نطفه‌ از راه‌ كُنش های‌ مالشي‌ روی‌ مي ‌دهد.بسياري‌ از جانوران‌ از جمله‌ انسان‌، دست‌ كشيدن‌ بر موي‌ و روي‌ كودكان‌ و دلداگان‌ خود را نوازش‌ مي‌ دانند و در برخي‌ از جوامع‌انساني‌، مشت‌ و مال‌ و ماساژ دادن‌ تن‌ را شيوه‌اي‌ براي‌ درمان‌ تنش‌ و التهاب‌ و كوفتگي‌ بدن‌ مي‌ دانند و اين‌ كار را چون‌ فني‌ روشمند مي‌آموزند.

حس‌ چشايي‌، پس‌ از بساوايي‌ در پاسخ‌ به‌ پيچيده‌ تر شدن ‌محيط ‌زيست‌ و دشوارتر گرديدن‌ زندگي‌ِ زيندگان‌ چند ياخته ‌اي‌ شكل‌ گرفته ‌است‌. گفتيم‌ كه‌ افزايش‌ روز افزون‌ زيندگان‌ ساده‌ِ تك‌ ياخته‌اي‌، كاهش‌ مواد غذايي‌ در جام‌ آغازين‌ را سبب‌ شد و كم‌ كم‌ ستيز در ميان‌اين‌ زيندگان‌ براي‌ بهره‌ برداري‌ از فراورده‌هاي‌ طبيعت‌ پديد آمد. يكي‌از برآيندهاي‌ اين‌ ستيز، روي‌ آوردن‌ به‌ شكار يكديگر بود. البته‌ اين ‌چگونگي‌ مليون ها سال‌ پس‌ از پيدايش‌ نخستين‌ ياخته‌ هستي‌، يعني‌زماني‌ كه‌ دسته‌ها و رسته‌هاي‌ گوناگوني‌ از زيندگان‌ِ تك‌ ياخته‌اي‌ شكل‌گرفته‌ بودند، پديد آمد. ستيز بر سر بهره‌ برداري‌ از فرآورده‌ های ‌طبيعت‌ زيستگاه‌ و شكار جانداري‌ توسط‌ جاندار ديگر، آغاز آنچه‌ كه‌ امروز "قانون‌ جنگل‌" ناميده‌ مي‌ شود، بود. اين‌ چگونگي‌، چشم‌ اندازتازه‌اي‌ را در زندگي‌ زيندگان‌ پديد آورد و مفهومي‌ بنام‌ "خطر" را برفهرست‌ فشارهايي‌ كه‌ زيستن‌ در طبيعت‌ را در بر گرفته‌ است‌، افزود.

دشواريهاي‌ زيستي‌ از آن‌ پس‌ زيندگان‌ تك‌ ياخته‌اي‌ را به‌ همكاري‌و همزيستي‌ با يكديگر (Symbiosis) واداشت‌ و اين‌ گونه‌، زيستاران‌ِ چند ياخته‌اي‌ در پاسخ‌ به‌ دگرگونيهاي‌ طبيعت‌ پديدار شدند.

با روي‌ آوردن‌ زيندگان‌ به‌ شكار كردن‌ و خوردن‌ يكديگر، خوردن‌، نيازمند به‌ توانايي‌ِ بررسي‌ بيشتر خوراك‌ و اطمينان‌ يافتن‌ از سالم‌ بودن‌آن‌ شد. حس‌ چشايي‌ در پاسخ‌ به‌ اين‌ نياز بر آمده‌ است‌. تجربه‌ اين‌حس‌، در هر جانور به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ ويژه‌ نژاد همان‌ جانور است‌.

برآيِش‌ انسان‌، با آوردن‌ توانايي‌ چشيدن‌ چهار طعم‌ ( شيريني‌،شوري‌، ترشي‌ و تلخي‌ )، كار ما را در خوردن‌ خوردنيها و نوشيدنيها آسان‌ كرده‌ است و مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هر چه‌ طعمي‌ شيرين‌ دارد، انرژي‌ زاست‌ و خوردني هاي‌ تلخ‌، زهرآگين‌ و زيان‌ آور است‌. ازاينرو، انسان‌ شيريني‌ را خوش‌ مي‌دارد و تلخي‌ را ناخوشايند مي‌يابد. شوري ها و ترشي ها نيز خوردني ها و آشاميدني هاي‌ باز دار و اسيد دار است‌.همه‌ طعم هاي‌ ديگر، تركيبي‌ از اين‌ چهار طعم‌ اساسي‌ ست‌.

حس ‌چشايي‌ بخشي‌ از برنامه‌ نيروي‌ دفاعي‌ بدن‌ است‌ تا هر زينده‌ به‌ وسيله ‌آن‌ خوردني ها و نوشيدني هاي‌ زهرآگين‌ و زيان‌ آور را آسان‌ تشخيص ‌دهد. اين‌ حس‌ هنگامي‌ كه‌ هنوز زيندگان‌ در جام‌ آغازين‌ مي ‌زيستند، برآمده ‌است‌.

با پيدايش‌ خشكي‌ بر روي‌ زمين‌، برخي‌ از زيستاران‌ پا از دريا بيرون‌ نهادند. اين‌ چگونگي‌، پس‌ از پيدايش‌ حسهاي‌ بساوايي‌ وچشايي‌، سومين‌ رويداد بزرگ‌ تاريخ‌ برآيِش‌ بود كه‌ نه‌ تنها گونه‌هاي‌ شگفت‌انگيزي‌ از گياه‌، جانور، ميكروب‌، ويروس‌ و باكتري‌ پديدآورد، بلكه‌ زمينه‌ ساز حسهاي‌ تازه‌اي‌ نيز شد كه‌ نخستين‌ آنها بويايي‌ست‌. جانوران‌ از اين‌ حس‌ براي‌ شناسايي‌ و بررسي‌ خوراك‌ ونيز رديابي‌ شكار و انگ‌ زدن‌ و نشانه‌ گذاري‌ِ زمينه‌ زيست‌ و دامنه‌ كنترل‌خود استفاده‌ مي‌كنند. بويايي‌ همچنين‌ در دلبري‌ و دلسپاري‌ وافسونگري‌ و كُنش‌ گرداني‌ نيز به‌ كار مي‌ رود.

بيرون‌ آمدن‌ِ تدريجي‌ آبزيان‌ از دريا با برآيِش‌ دوزيستان‌ آغاز شد كه‌هم‌ شش‌ داشتند و هم‌ آبشش‌. تا سده ها پس‌ از آن‌، همه‌ زيندگان‌ِ زمين‌، مهره‌ داران‌ِ خزنده‌ چون‌ مارها و سپس‌ روندگاني‌ خون‌ مارمولك ها وتمساح ها بودند. نزديكي‌ بدن‌ اين‌ جانوران‌ به‌ زمين‌، نيازمند به‌ سيستمي‌ بود كه‌ آنان‌ را در شناسايي‌ دور و برشان‌ توانمند كند تا هم‌ باحس‌ِ بوي‌ تن‌ شكارگران‌ خود، از خطر بگريزند و هم‌ با پي‌ گيري‌ بوي‌ خوراك‌ِ خود به‌ علف‌ خواري‌ و يا شكار جانداران‌ ريزتر از خود بپردازند. حس‌ بويايي‌ براي‌ جانوراني‌ كه‌ بر روي‌ خاك‌ مي‌ خزند و ياسري‌ پايين‌ افتاده‌ و نزديك‌ به‌ زمين‌ دارند، بهترين‌ دستگاه‌ رديابي‌ست‌.اين‌ حس‌ براي‌ نخستين‌ بار در تاريخ‌ برآيِش‌، كنترل‌ از راه‌ دور را ميسّرساخت‌: يعني‌ جانورِ بوينده‌ مي‌ توانست‌ از آن‌ پس‌، بي‌ آنكه‌ جاندار ديگري‌ را لمس‌ كند، از حضور پنهان‌ آن‌ در جنگل‌ با دريافت‌ بوي‌ تنش‌ آگاه‌ گردد. اين‌ حس‌، حوزه‌ كنترل‌ محيط‌ را وراي‌ حضور فيزيكي‌ هرجانور گسترش‌ مي‌ داد. اين‌ چگونگي‌ امروز نيز در ميان‌ بسياري‌ ازجانوران‌ در كار است‌ و جانوراني‌ چون‌ سگ‌ و گربه‌ و شير و پلنگ‌، با ادرار در مرزهاي‌ حوزه‌ زيستي‌ خود آنها را نشانه‌ گذاري‌ مي‌ كنند وبي ‌حضور خود جانوران‌ ديگر را از مرزهاي‌ زيستگاه‌ خود با خبرمي‌ دارند. اهميت‌ اين‌ حس‌ براي‌ اين‌ جانوران‌، بويايي‌ آنها را بسيارپرتوانتر از جانوران‌ ديگر كرده‌ است‌: براي‌ نمونه‌، توان‌ بويايي‌ سگ‌ چندين‌ برابرِ بويايي‌ انسان‌ است‌.

بوهای‌ خوش‌ براي‌ جانوران‌، نماد سه‌ چيز است‌: خوراك‌ خوب‌،آميزش‌ جنسي‌ و آب‌ و هواي‌ سالم‌. جانوران‌، بوي‌ هر آن‌ چه‌ كه‌ يكي‌ ازاين‌ سه‌ را نويد مي‌ دهد دوست‌ مي‌ دارند. خوشبويي‌ِ فرآورده‌هاي‌خوشبوي‌ طبيعي‌، پيوند شرطي‌ِ بوي‌ آنها با سودمندي‌ آنهاست‌. براي ‌نمونه‌، انسان‌ بوي‌ ميوه‌ها و سبزيهاي‌ تازه‌، رسيده‌ و ويتامين‌ دار را خوش‌ مي‌دارد و آنها را خوراک و نوشاک خود می خواهد و خوش می دارد.

بسياري‌ از جانوران‌، بويايي‌ را براي‌ پيام ‌رساني‌ به‌ يكديگر به‌ كارمي‌برند و نيازها و خواهش هاي‌ جنسي‌ خود را با پراكندن‌ عطرِ ويژه‌اي‌اعلام‌ مي‌ دارند و يا به‌ وسيله‌ آن‌ آمادگي‌ خود را نشان‌ مي‌ دهند. در پيوندبا انسان‌، بايد گفت‌ كه‌ اگر چه‌ بخش‌ بزرگي‌ از اين‌ كردار به‌ بينايي‌ و زبان‌ واگذار شده‌است‌، اما اين‌ حقيقت‌ كه‌ خوشبو كردن‌ تن‌ و لباس‌ درسراسر تاريخ‌ انسان‌ وجود داشته‌ است‌، نشانه‌ اهميت‌ بويايي‌ درژرفساخت‌ِ رواني‌ اوست‌. بررسيهاي‌ روانشناسيك‌ نشان‌ مي‌ دهد كه ‌كارايي‌ بوها در پيوند با كردارهاي‌ جنسي‌ انسان‌، بيرون‌ از حوزه‌ آگاهي ‌اوست‌ و پسنديدن‌ بوي‌ تن‌ِ فرد، بيشتر به‌ حساب‌ " نكهت‌ِ حضور" او گذارده‌ مي‌ شود. پاره ای از پژوهش ها نشان داده است که کسانی که با همديگرهمايندی ژنتيک دارند، بوی تن همديگر را خوش می دارند. بوی تن در ميان زن و مردی که همايندی ژنتيک دارند، رسانه ای برای کشيدن آن دو نفر بسوی يکديگر و کارا کردن کنش ها و کوشش های جنسی در ميان آنهاست. واروی اين سخن اين است که هرچه ناهمايندی ژنتيک ميان دونفر بيشتر باشد، آن دو از بوی تن يکديگر بيزارتر و از يکديگر گريزان ترند.

هر جانور، بوهايي‌ را كه‌ نماد سلامت‌ و پاكيزگي‌ِ زيستبوم ‌اوست‌، دوست‌ مي‌ دارد: براي‌ نمونه‌، انسان‌ بوي‌ گل ها و گياهاني‌ را كه ‌براي‌ او زياني‌ ندارد و حضورشان‌ در هر سرزمين‌ نشانه‌اي‌ از پاكي‌ِ آب ‌و هواست‌، دلپذير مي‌ يابد. ارجمندي‌ اين‌ گل ها و گياهان‌ براي‌ اين‌ است‌ كه‌ تا زماني‌ كه‌ آنها نمادهاي‌ بهباشي‌ و پاكيزگي‌ محيط‌ است‌ و تا زماني‌ كه ‌با اوست‌، انسان‌ِ ِ طبيعت‌ زاد را باكي‌ از بهره‌ وري‌ از آب‌ و هواي‌ آن‌ سرزمين‌ نيست‌. براي‌ جانوران‌ ديگر، بوهای‌ ديگری‌ در راستاي‌سازگاري‌ و ماندگاري‌ آنها ارجمند است‌.


.13برهنگي‌ِ پوست‌

انسان‌ را "ميمون‌ برهنه‌" نيز ناميده ‌اند. اين‌ نام‌ گذاري‌ از آنروست‌ كه‌ از ميان‌ 193 گونه‌ ميموني‌ كه‌ در روزگار كنوني‌ مي‌ زيند، تنها انسان ‌پوستي‌ برهنه‌ و بي‌ مو دارد. پرسشي‌ را كه‌ اين‌ ويژگي‌ برانگيخته‌ است، ‌اين‌ است‌ كه‌ چرا از ميان‌ آن‌ همه‌ جانورِ هم‌ نيا، تنها يك‌ نژاد از آنها، تني‌ پيراسته‌ از مو دارد؟ پيش‌ ازپاسخ‌ گويي‌ به‌ اين‌ پرسش‌ بايد به ‌نقش‌ زيستياري‌ مو، كرك‌، خز و پَر، كه‌ پوششهاي‌ بسياري‌ از زيندگان ‌ِكنوني‌ست‌ پرداخت‌.

اين‌ پوشش ها، گذشته‌ از پيش‌ گيري‌ از خراش‌ و خش هاي‌ روزمره‌، ازنشستن‌ِ باكتري ها و ويروس هاي‌ شناور در هوا بر روي‌ پوست‌ نيزجلوگيري‌ مي‌ كند و از سوختن‌ پوست‌ در زير آفتاب‌ نيز مي‌ كاهد. تابش‌ خورشيد بر پوست‌ِ بي‌ پوشش‌ نه‌ تنها آن‌ را مي‌سوزاند، بلكه‌ تابش‌ِ اشعه‌ وراء بنفش‌ آن‌، سرطان‌ زا نيز هست‌.

پيش تر گفتيم که يكي‌ از ارزشهاي‌ زيستياري‌ اين‌ پوششها اين‌ است‌ كه‌ در هنگام‌هراس‌، حجم‌ بدن‌ را بزرگتر از آنچه‌ كه‌ هست‌ مي‌ نماياند. پيازِ هر مو يا بال‌، به‌ ماهيچه‌ كوچكي‌ پيوسته‌ است‌ كه‌ رويارويي‌ با خطر، آن‌ را واداربه‌ افراشتن‌ مو مي‌ نمايد. خيزش‌ موها و يا پرها در هنگام‌ خطر، بر حجم‌ بدن‌ مي‌ افزايد تا زينده‌ را درشت‌تر از آنچه‌ كه‌ هست‌ بنماياند و حريف ‌را با اين‌ ترفند، پيش‌ از آغاز ستيز و كشمكش‌ از ميدان‌ بدر كند. خيزش‌موها و پُفيدن آنها همچنين‌ آسيب‌ ناشي‌ از زد و خورد را نيز كاهش‌ مي‌ دهد زيرا لايه‌ مويين‌، مياندار پوست‌ و ابزارِ آسيب‌ رسان‌ مي‌ شود واز نيرو و شتاب‌ آغازين‌ آن‌ ابزار مي‌ كاهد. از اينروست‌ كه‌ پرندگان‌ و نيزجانوران‌ِ مو دار در هنگام‌ ستيز با يكديگر پوشش های‌ خود را برمی ‌افرازند.

ترس‌، پوست‌ انسان‌ را نيز كه‌ بيشتر موهاي‌ بدن‌ خود را از دست ‌داده‌ است‌، بر آن‌ مي‌ دارد تا ناخود آگاه‌، موهاي‌ بسيار ريزِ خود را راست ‌كند. اين‌ چگونگي‌ يادگاري‌ از گذشته‌هاي‌ برآيِشي‌ ماست‌ كه‌ اكنون‌كارايي‌ خود را از دست‌ داده‌ است‌. سودمندي‌ پوشش‌ بر روي‌ پوست‌، نشان‌ مي‌ دهد كه‌ برهنگي‌ تن‌ انسان‌ يا يكي‌ از كاستي هاي‌ برآيِشي‌ست‌ ويا در روزگاري‌ در پاسخ‌ به‌ دگرگوني‌ِ ناگهاني‌ شرايط‌ زيستي‌ وي‌ روي‌داده‌ است‌.

يکی از گمانه زنی هايی که در اين باره، "تئوري‌ِ ميمون‌ آبزي‌"*، نام‌ دارد. اين تئوری بر آن‌ است‌ كه ‌بسياري‌ از ويژگي هاي‌ ساختاري‌ و كردارهاي‌ انسان‌، گوياي‌ اين است‌ كه ‌بخشي‌ از برآيِش‌ انسان‌ در زيستبومي‌ پر آب‌ و باتلاقي‌ روي‌ داده‌ است‌.برهنگي‌ِ پوست‌، راه رفتن برروی دوپا‌، چربي‌ اندوزي‌ِ بدن‌ و اشك‌ ريزي‌ و عرق‌ريزي‌ِ آن‌، همه‌ از چشم انداز تئوری ميمون آبزی، نشانه‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ جانور بخشي‌ بزرگي‌ ازتاريخ‌ برآيِش‌ خود را در زيستبومي‌ تالابي‌ و ترسال‌ گذرانده‌ است‌.

پيروان‌ تئوري‌ ميمون‌ آبزي‌، می گويند كه‌ چون‌ تنها آبزيان‌ برهنه‌ اند ومو و پر با همه‌ سودمندي‌، ارزش‌ و كارايي‌ خود را در آب‌ از دست ‌مي‌دهد، پس‌ انسان‌ نيز بايد بخشي‌ از هزاره‌ هاي‌ برآيِشي‌ خويش‌ را درزيستبو هاي‌ خيس‌ و باتلاقي‌ گذرانده ‌باشد. ويژگي هاي‌ پوست‌ انسان‌ وهمانندي هاي‌ آن‌ با پوست‌ جانوران‌ آبزي‌ چون‌ نهنگ‌ و وال‌، نشان‌مي ‌دهد كه‌ اگر چه‌ انسان‌ هرگز آبزي‌ نبوده‌ است‌، اما زماني‌ دراز درزيستبومي‌ تالابي‌ بسر برده‌ است‌. همه‌ جانوران‌ آبزي‌، پوستي‌ چرب ‌دارند و غده‌هاي‌ چربي‌ ساز پوست‌ اين‌ جانوران‌، بدن‌ آنان‌ را آب‌ زُدا و ليز و لغزنده‌ مي‌ كند.

اين‌ غده‌ها در پوست‌ انسان‌ كنوني‌ نيز كه‌ ديگر نيازي‌ به‌ چربي ‌ندارد، همچنان‌ در كار است‌ و بازده‌ كار آنان‌ چربي‌ بيهوده‌اي‌ ست‌ كه‌ ازآغاز جواني‌ بر روي‌ پوست‌ پديدار مي‌ شود و جوشهايي‌ را پدبد مي‌آورد كه‌ "غرورِ جواني‌" نام‌ دارد. غده‌هاي‌ اين‌ چربي‌ ِ زيان‌ آور، بيشتر درپوست‌ سر و رو و گردن‌ جای‌ دارد.

دو پا روي‌

توانايي‌ راه‌ رفتن‌ بر روي‌ دو پا، بدون‌ كاربرد دست ها، يكي‌ ازشگفت‌انگيزترين‌ پديده ‌هاي‌ برآيِشي‌ ست‌ كه‌ چرايي‌ آن‌ را تا كنون ‌كسي‌ پاسخي‌ درخور نداده‌ است‌. انسان‌ تنها پستانداري‌ است‌ كه‌ مي‌تواند بر روي‌ دو پاي‌ خود راه‌ برود. در ميان‌ جانوران‌ ديگر، اگر چه ‌مرغان‌ و كنگروها بر روي‌ دو پا راه‌ مي‌ روند، اما بدن‌ اين‌ جانوران‌نشستي‌ افقي‌ بر روي‌ پاهايشان‌ دارد و تنها انسان‌ است‌ كه‌ توانايي‌ تن‌افرازي‌ و برخاستن‌ و نيز افراشته‌ راه‌ رفتن‌ دارد. آشكار است‌ كه‌ اين ‌توانايي‌، در پي‌ نياز برآيِشي‌ ويژه‌اي‌ شكل‌ گرفته‌ است‌ و ارزش‌ زيستياري‌ آن‌ تنها با شناسايي‌ اين‌ نياز روشن‌ مي‌ شود.

دوستداران‌ِ تئوري‌ ميمون‌ آبزي‌، برآنند كه‌ دو پا روي‌ يادگارزماني‌ست‌ كه‌ پيشينيان‌ ما در جلگه‌ هاي‌ باتلاقي‌ مي‌ زيسته‌اند و براي‌ تنفس‌ و پيشگيري‌ از پاشيدن‌ گل‌ و لاي‌ بر سر و روي‌ خود، ناچار ازافراشتن‌ سر و بالا تنه‌ خود در هنگام‌ راه‌ رفتن‌ بوده‌اند. اين‌ كردار، اندك ‌اندك‌ برآيِش‌ ساختار استخوان‌ بندي‌ كنوني‌ را سبب‌ شده‌ است‌ و انسان ‌را در ايستادن‌ و راه‌ رفتن‌ بر روي‌ دو پا، توانمند نموده‌ است‌. طرفداران‌اين‌ تئوري‌، ميمون هاي‌ خرطوم‌ دار كنوني‌ را كه‌ در باتلاقها مي‌ زيند، نمونه‌اي‌ از چگونگي‌ گذشته‌ انسان‌ مي‌ دانند. اين‌ ميمون ها گذشته‌ ازانسان‌، تنها جانوراني‌ هستند كه‌ به‌ آساني‌ بر روي‌ دو پاي‌ خود راه‌ مي‌روند. البته‌ ميمونهاي‌ ديگر نيز گاه‌ و بي‌ گاه‌ راه هاي‌ بسيار نزديك‌ ِچند متري‌ را در هنگام‌ بازي‌ و سرگرمي‌ بر روي‌ دو پا مي‌ پيمايند، اما ميمون هاي‌ خرطوم‌ دار ـ اگر چه‌ نه‌ چون‌ انسان‌ ـ بر روي‌ دو پاي‌ خود راه‌ مي‌ روند و گاه‌ چند نفره‌ با هم‌ در كنار باتلا قها گام‌ مي‌ زنند.

ساختار كنوني‌ استخوان‌ بندي‌ و نخاع‌ و رگ هاي‌ بدن‌ انسان‌، گوياي‌اين‌ است‌ كه‌ زيستگاه‌ پيشينيان‌ ما، زمانی به‌ ناگهان‌ ديگرگون‌ گرديده‌ است‌ وآنان‌ را ناگزير از سازگاري‌ با زيستبوم ِ تازه‌اي‌ نموده‌ است‌. زيست‌شناسان‌ مي‌ گويند كه‌ جابجايي‌ قاره‌ها و پاره‌هاي‌ خشك‌ زمين‌، يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ سازه‌هاي‌ پيدايش‌ دسته‌ها و رسته‌هاي‌ گوناگون ‌جانوران‌ است‌. اگر چه‌ جابجايي‌ قاره‌هاي‌ زمين‌، روندي‌ بسيار كند دارد و هر جابجايي‌ مليون ها سال‌ طول‌ مي‌ كشد، اما بازتاب هاي‌ اين‌ چگونگي‌ بر برآيِش‌ِ زيستاران‌ از هر روند طبيعي‌ ديگري‌ ژرفتر است‌. اين ‌جابجايي‌ گاه‌ كوه‌ها را به‌ ژرفاي‌ درياها مي‌ سُراند و آب‌ درياها را به ‌دره‌هاي‌ دهان‌ گشوده‌ گسيل‌ مي‌ دارد. اين‌ چنين‌ است‌ كه‌ گاه‌، كوهستاني‌، كوير مي‌شود و كويري‌ بستر دريا مي‌ گردد.

كاستي هاي‌ ساختاری‌ِ دو پا روي‌ ِ انسان‌ نشان‌ مي‌ دهد كه‌ برآيِش‌ِ اين ‌مكانيزم‌، واكنشي‌ و گريز ناپذير بوده‌ است‌. از اينرو، دوستداران‌ تئوري‌ ميمون‌ِ آبزي‌ برآنند كه‌ دگرگوني‌ ناگهاني‌ محيط‌ زيست‌، دو پا روي‌ نياكان‌ ما را در مليون ها سال‌ پيش‌ سبب‌ شده‌ است‌.

نخاع‌ انسان‌، سست ‌ترين‌ و آسيب‌ پذيرترين‌ بخش‌ بدن‌ اوست‌ كه ‌زودتر از ديگر بخش ها پير و فرسوده‌ مي‌ شود. نخاع‌، ريسماني‌ ازعصب‌ است‌ كه‌ در پايان‌ هر روز بر اثر فرسايش‌، اندكي‌ كوتاه ‌تر مي‌ شود، اما خواب‌ شبانه‌ آن‌ را بازسازي‌ مي‌ كند و به‌ اندازه‌ پيشين‌ باز می گرداند. بازسازي‌ اين‌ فرسايش‌، در زمان‌ پيري‌ كُندتر است‌. از اينرو، پيري‌هميشه‌ با كوتاه‌تر شدن‌ قدِ انسان‌ همراه‌ است‌.

سُستي‌ِ نخاع‌ انسان‌ از آنروست‌ كه‌ اين‌ ريسمان‌ براي‌ كاركردي‌ افقي‌شكل‌ گرفته‌ است‌ و در گذرگاهي‌ از تاريخ‌ِ برآيِشي‌ خود، ناگهان‌ ناگزيراز كاركردي‌ عمودی‌ گرديده‌ است‌. از اينرو، انسان‌ بيش‌ از هر جانورديگري‌ در جهان‌ دچار كمر درد مي‌شود زيرا كه‌ بارِتن‌ِ چارپايان‌ وپرندگان‌ بر روي‌ تيره‌ كمرِ آنان‌ به‌ گونه‌ افقي‌ تقسيم‌ مي‌ شود، اما بارِ تن‌انسان‌، تنها به‌ يك‌ سوي‌ اين‌ تيره‌ آويزان‌ است‌ و بخش هايي‌ از آن‌ چون ‌پستان ها و شكم‌، به‌ ويژه‌ زير شكم‌ زنان‌ در دوران‌ بارداري‌، بيشترين‌ فشار را بر ستون‌ فقرات‌ وارد مي‌ آورد. اين‌ فشارها مهره‌هاي‌ ستون ‌فقرات‌ را مي‌ فرسايد و لايه‌هاي‌ ميان‌ِ آنها (ديسكها) را زخم‌ مي‌ كند ومي‌ تركاند. بيشتر كمر دردها ناشي‌ از اين‌ چگونگي‌ ست‌ و كمردرد رابهای‌ توانايي‌ راه‌ رفتن‌ بر روي‌ دو پا مي‌ توان‌ دانست‌.

يكي‌ ديگر از برآيندهاي‌ ناخوشايندِ توانايي‌ ايستادن‌ و راه‌ رفتن‌ با دو پا، اين‌ است‌ كه‌ هنگام‌ به‌ پا خاستن‌، بيشتر خون‌ بدن‌ يكباره‌ به‌ بخش ‌پاييني‌ رگهاي‌ شكم‌ و رانها ريخته‌ مي‌ شود. اين‌ چگونگي‌ در بسياري‌ ازمردم‌ با سرگيجه‌ همراه‌ است‌ زيرا كه‌ فشار خون‌ بخش هايي‌ از بدن‌ را درهنگام‌ برخاستن‌ برهم‌ مي‌ زند و غده‌ درون‌ ريزِ آلدسترون‌ را به‌ كار مي‌اندازد. يكي‌ از كارهاي‌ اين‌ غده‌ افزايش‌ فشار خون‌ است‌ و هر بار كه‌ نشسته‌ و يا دراز كشيده‌ای‌ به‌ پا مي‌ خيزد، كاركردِ اين‌ غده‌ براي‌ زمان‌كوتاهي‌ تا شش‌ برابر افزايش‌ مي‌ يابد.

البته‌ سوپاپهاي‌ رگها اندكي‌ از فشار ريزش‌ يكباره‌ خون‌ در هنگام‌ برخاستن‌ مي‌كاهد. گاه‌ ريزش‌ ناگهاني‌ خون‌ در رگهاي‌ پاها، اين‌ سوپاپهارا نابود مي‌ كند. واريس‌، ناشي‌ از اين‌ چگونگي‌ست‌ كه‌ به‌ ورم‌ پاها كشيده‌ مي‌شود و نيز در راست‌ روده‌ انسان‌، زمينه‌ سازِ بواسير خوني‌مي‌شود.

يكي‌ ديگر از بازتابهاي‌ توانايي‌ قامت‌ افرازي‌ و راه‌ روي‌ بر روي‌ پاها، بدون‌ كاربرد دستها، فشارِ روده‌ها و فروريزي‌ آنها در بخش‌ زيرين ‌شكم‌ در برخي‌ از افراد است‌ كه‌ آن‌ را "فَتق‌" مي‌ نامند. اين‌ چگونگي‌ ازآنروست‌ كه‌ نيروي‌ كشايي‌ زمين‌، روده‌ها و اندرونه‌ شكم‌ را بسوي‌خود فرو مي‌ كشد. البته‌ بخش‌ زيرين‌ شكم‌ انسان‌ كنوني‌ را سه‌ رشته ‌ماهيچه‌ پهن‌ پوشانيده‌ است‌ كه‌ از ريزش‌ اندرونه‌ پيش‌ گيري‌ مي‌كند، امابا اين‌ همه‌، دو بخش‌ كوچك‌ِ ميان‌ ماهيچه‌اي‌ در ديوار شكم‌ انسان‌ وجود دارد كه‌ گاه‌ چند سرفه‌ سخت‌ مي‌ تواند به‌ پاره‌ شدن‌ آنها كشيده‌شود و فتق‌ آورد.
اين‌ گرفتاري‌ در هزاره‌ هاي‌ پيشين‌، براي‌ همه‌ مردان‌ پيش‌ مي‌ آمداما اندك‌ اندك‌ با برآيِش‌ ماهيچه‌هاي‌ زير شكم‌ و كشيده ‌تر شدن‌ آنها ازشمار بروز فتق‌ كاسته‌ شده‌ است‌.

بيشتر زيانهاي‌ ناشي‌ از برآيِش‌ِ برخاستن‌ِ انسان‌، در آب‌ كاهش‌ ي يابد زيرا كه‌ وزن‌ مخصوص‌ بدن‌ در آب‌ كمتر مي‌ شود و خيزش‌ وريزش‌ خون‌ در رگ ا كُندتر روي‌ مي‌ دهد. نيز در آب‌، بدن‌ انسان‌ نمك‌ کمتري‌ از دست‌ مي‌ دهد. طرفداران‌ تئوري‌ ميمون‌ آبزي‌ با دست‌ يازي ‌به‌ آنچه‌ كه‌ آورده‌ شد و جستاوردهاي‌ ديگر زمين‌ شناسي‌ بر اين‌ باورند كه‌ ساختار كنوني‌ بدن‌ انسان‌، گواه‌ برآيِش‌ بسياري‌ از ويژگيهاي‌ آن‌ درزيستبوم‌هاي‌ باتلاقي‌ست‌.

....................................
* The Aquatic Ape Theory


بخش پايانی

با اين بخش، سخن درباره برآيِش هستی را به پايان می بريم. اگر چه اين گستره بسيار داز دامن و بی پايان نماست، اما پی گيری بيشتر آن را در اينجا کاری بيهوده می دانم. هدف من از نوشتن در اين باره اين بود که با فارسی زبانانی که با اين رشته آشنايند، آشنا شوم و همراه با آنان، خوانندگان و خواهندگان ِ انديشه های برآيِشی را با اين گفتمان آشنا کنيم. اما نشد. شايد هنوز چنين کسانی در فرهنگ ما پديد نيامده اند.

......................................

اگر چه‌ هر حس‌ نقشي‌ ويژه‌ در زيستياري‌ زيندگان‌ دارد، اما حس‌بينايي‌ را مي‌ توان‌ سرآمدِ همه‌ حس هاي‌ ديگر دانست‌ زيرا اين‌ حس‌، روزنه‌ ذهن‌ انسان‌ به‌ جهان‌ روشنايي‌ و رنگ‌ است‌. بينايي‌، كنترل‌ آني‌ ازراه‌ دور را ميّسر مي‌ سازد و هر زينده‌ِ چشم‌ دار، با توجه‌ به‌ گونه‌ چشمي ‌كه‌ دارد، مي‌ تواند گام ها آنسوتر از خود را در گستره‌ ديدِ خود آورد. با برآيِش‌ ِ اين‌ حس‌، بينايان‌، ديگر نيازي‌ به‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ پديدارها براي ‌لمس‌ كردن‌ و يا بوييدن‌ آنها ندارند و از راه‌ دور مي‌ توانند راه‌ را از چاه ‌تميز دهند و اطلاعات‌ بسياري‌ را در مورد دور و برِ خود با گشودن‌ چشمي‌، يك‌ جا بدست‌ آورند. برآيِش‌ بينايي‌ براي‌ جانوران‌ را بايد مانند پيدايش‌ كامپيوتر براي‌ حسابداران‌ و رياضي‌ دانان‌ دانست‌، زيرا كه ‌اين‌ حس‌، تجربه‌اي‌ را كه‌ هرگز با لمس‌ كردن‌ و چشيدن‌ و بوييدن‌، نمي‌توان‌ دريافت‌، در يك‌ آن‌ ميسّر مي‌كند؛ براي‌ نمونه‌، پديدارهايي ‌چون‌؛ دريا، سپيده‌، ابر و كوه‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ بدون‌ بينايي‌ درك‌ كرد ويا تجربه‌ ديدار هر يك‌ را به‌ نابينايي‌ منتقل‌ كرد؟

ساختار چشم‌ هر زينده‌، در پيوند با نقش‌ زيستياري‌ آن‌ برآمده‌است‌. هر چه‌ كه‌ بدن‌ جانوري‌ به‌ زمين‌ نزديك‌تر باشد ـ چشماني‌ نسبت‌ به‌ عضوهاي‌ ديگر ـ درشت‌تر دارد. اين‌ چگونگي‌ از آنروست‌كه‌ اين‌ جانوران‌، نياز به‌ چشماني‌ نزديك‌ بين‌ دارند؛ مانند قورباغه‌،تمساح‌ و ساير خزندگان‌ و چارپايان‌. اما جانوراني‌ كه‌ از زمين‌ دورترندو حوزه‌ِ ديدِ گسترده‌ تري‌ دارند، چشماني‌ ريز و دوربين‌ مانند برآورده‌اند، مانند پرندگان‌. نكته‌ ديگري‌ كه‌ درباره‌ بينايي‌ بايد گفت‌ اين‌است‌ كه‌ اين‌ حس‌ تنها در روشنايي‌ كار مي‌ كند.

برآيِش‌ شنوايي‌، يكي‌ ديگر از رويدادهاي‌ بزرگ‌ تاريخ‌ زيندگان‌است‌ كه‌ توانايي‌ جانوران‌ در كنترل‌ از راه‌ دور را افزايش‌ داده‌ است‌.سيستم‌ پيام‌ رساني‌ِ بويايي‌ نه‌ تنها بُردِ چنداني‌ ندارد، بلكه‌ چون‌ هر بونيازمند به‌ توليد و ترشح‌ِ شيمايه‌ ويژه‌اي‌ است‌، بسيار نيز گران‌ است‌.از اين‌ گذشته‌، اين‌ حس‌ تنها در محيط هاي‌ بسته‌ مي‌ تواند كارا باشد ودر باد و باران‌ بي‌ اثر مي‌ شود.

شنوايي‌ سيستمي‌ پيچيده‌تر و ارزان‌تر از بويايي‌ است‌ زيرا باسكوت‌ و صدا و موج‌ زايي‌ كار مي‌ كند و خرجي‌ فراتر از به‌ كار انداختن ‌آني‌ِ چند ماهيچه‌ ندارد. با اين‌ حس‌ مي‌ توان‌ در بيشتر جاها با ديگران‌ در تماس‌ بود و يك‌ تن‌ را به‌ نمايندگي‌ از سوي‌ ديگران‌ به‌ هشدارگري ‌واداشت‌: براي‌ نمونه‌، پرنده‌اي‌ را از فوجي‌، به‌ ديدباني‌ واداشت‌ تاپرندگان‌ ديگر با آرامش‌ به‌ دانه‌ چيني‌ بپردازند و در هنگام‌ خطر باشنيدن‌ هشدار پرنده‌ِ ديدبان‌ بپرند و بروند. البته‌ اين‌ كار با بينايي‌ نيز سرو كار دارد.

حس‌ شنوايي‌ در انسان‌ به‌ برآيِش‌ توانايي‌ شگفت‌ انگيزِ ديگري‌ بنام‌ گويايي‌ كشيده‌ شده‌ است‌. مراد از گويايي‌، برآيِش‌ زبان‌ است‌ كه‌ اگر چه‌آن‌ را حس‌ ديگري‌ نمي‌ توان‌ پنداشت‌، اما بازتاب‌ آن‌ را در برآيِش‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ و هنر ناديده‌ نمي‌ توان‌ انگاشت‌.

زيندگان‌ جهان‌ را دو گونه‌ تاريخ‌ِ برآيِشي‌ است‌: نخست‌ تاريخ ‌برآيِش‌ نژادِ آنها كه‌ از هنگام‌ برآيِش‌ هر نژاد آغاز مي‌ شود و ديگر، تاريخ ‌زندگي‌ هر زينده‌. براي‌ نمونه‌، تاريخ‌ برآيِش‌ انسان‌، تاريخي‌ 10 مليون‌ساله‌ است‌ اما تاريخ‌ هر فرد از هنگام‌ زاده‌ شدن‌ وي‌ تا زمان‌ مردن‌ اوست ‌كه‌ چيزي‌ نزديك‌ به‌ 40 تا 115 سال‌ است‌. اما انسان‌، تاريخ‌ ديگري‌ نيزدارد كه‌ در برگيرنده‌ رويدادها و روندهاي‌ فرهنگي ـ اجتماعي‌ِ نژاد ِاوست‌ كه‌ اگر آغاز فرهنگ‌ را آغاز دوره‌ ابزارگري‌ انسان‌ بپنداريم‌، نزديك‌ به‌ دو مليون‌ سال‌ از اين‌ تاريخ‌ مي‌گذرد.

اگر چه‌ اين‌ سه‌ گونه‌ تاريخ‌، پيوندهاي‌ آشكاري‌ با يكديگر دارد وهر يك‌ چون‌ لايه‌اي‌ پيازين‌وار، در دل‌ ديگري‌ نشسته‌ است‌، اما رونده و رويدادهاي‌ هر يك‌ از اين‌ تاريخ ها را مي‌ توان‌ و بايد جدا از يكديگرمورد بررسي‌ قرار داد. يورش‌ چنگيز مغول‌ به‌ ايران‌، رويدادي‌ درگستره‌ تاريخ‌ اجتماعي ‌ست‌ و فقط‌ با سنجه‌هاي‌ همين‌ تاريخ‌ بايد وارسي‌ گردد، اما پاسخ‌ِ چيستي‌ و چگونگي‌ پيدايش‌ خون‌ و گردش‌ آن ‌در بدن‌ را بايد در حوزه‌ تاريخ‌ برآيِشي‌ِ انسان‌ پي‌ جست‌.

نخستين‌ گروه‌ از مهره‌ داران‌ِ دريايي‌، نزديك‌ به‌ چهار صد مليون‌سال‌ پيش‌ بر آمدند. بيشتر ديگرگونيهاي‌ اجتماعي‌ِ زندگي‌ انسان‌، ازهنگام‌ پرداختن‌ وي‌ به‌ كشاورزي‌ و دام‌ پروري‌، يعني‌ از 10 هزار سال‌پيش‌، آغاز گرديده‌ است‌. اين‌ زمان‌ در برابرِ برآيش هستي‌ كه‌ تاريخي‌سه‌ و نيم‌ ميليارد ساله‌ دارد، بسيار ناچيز است‌ و اگر تاريخ‌ برآيِشي‌ را تاكنون‌ 24 ساعت‌ بپنداريم‌، فرهنگ‌ را آخرين‌ ثانيه‌ از اين‌ شبانروز بايد پنداشت‌. با اين‌ همه‌، رويدادهاي‌ تاريخي‌ ثانيه‌ آخر از چنان‌ ژرفا وگسترايي‌ برخوردار بوده‌ است‌ كه‌ بازتاب هاي‌ آن‌ را مي‌ توان‌ از همه‌ ساعت هاي‌ پيشين‌ كاراتر دانست‌. شايد اين‌ كارايي‌ از آنروست‌ كه ‌كشاورزي‌ و دام‌ پروري‌ در اين‌ دوره‌ براي‌ نخستين‌ بار، توليدِ افزون‌ برمصرف‌ را در جامعه‌ هاي‌ انساني‌ پديد آورد. هنگامي‌ كه‌ انسان‌ توانست‌ با كشاورزي‌ هدفمند، از هر تخم‌ هفتاد تخم‌ بردارد، نه‌ تنها فرصت‌ وآرامش‌ بيشتري‌ براي‌ كارهاي‌ ديگر پيدا كرد، بلكه‌ ديگر نيازي‌ به ‌كاركردن‌ِ هماره‌ِ همگان‌ براي‌ سير كردن‌ همه‌ نبود.

اگر تا پيش‌ از پي‌ بردن‌ انسان‌ به‌ كشاورزي‌ كه‌ رويدادي‌ شگفت‌ درزمان‌ خود بود، هراس‌ از گرسنگي‌ و مرگ‌، فرصت‌ِ انديشيدن‌ به‌ كسي‌نمي‌ داد، پس‌ از آن‌ انسان‌ مي‌ توانست‌ به‌ بهكردِ ابزارهاي‌ِ خود وراههاي‌ بهره‌ برداري‌ از زمين‌ و آب‌ و آفتاب‌ و نيز گياهان‌ و جانوران‌بپردازد. بدين‌ گونه‌، صنعت‌ و فنون‌ِ صنعت‌گري‌ پديد آمد و ويژه‌كاري ‌آغاز گرديد.

ابزارگري‌ را كه‌ زمينه‌ سازِ كشاورزي‌ و دام‌ پروري‌ و اسكان‌ گزيني ‌بشر است‌، مي‌ توان‌ پس‌ از پيدايش‌ حس هاي‌ پنج‌ گانه‌ و آگاهي‌ و ذهن ‌وزبان‌، نهمين‌ رويدادِ بزرگ‌ تاريخ‌ِ برآيش ‌ هستي‌ ناميد. اين‌ روند اكنون‌انسان‌ را در ويرايش‌ و پرداخت‌ ژن‌ نيز توانمند كرده‌ است‌ و چنين ‌مي‌ نمايد كه‌ دانش‌ ژنتيك‌ بسوي‌ بزرگترين‌ و پر هيجان‌ترين‌ رويداد برآيِشي‌ جهان‌، يعني‌ هدفمند نمودن‌ سازمان‌ ژنتيك‌ گياهان‌ و جانوران‌ در راستاي‌ نيازهاي‌ انسان‌ در پيشروي‌ است‌. ژن‌ پردازي‌، با سمت‌ و سودادن‌ِ برآيش‌ زيندگان‌، زندگي‌ آنها را در خود پوچ‌تر مي‌كند، يعني‌ براي‌نمونه‌، هستي‌ِ انگور كه‌ مليونها سال‌ در خاموشي‌ و ناآگاهي‌ از وجود خويش‌ زيسته‌ است‌، براي‌ خودِ اين‌ ميوه‌ ـ از ديدِ ما ـ هستي‌ پوچ‌ وبيهوده‌اي‌ است‌. اما اگر بپنداريم‌ كه‌ مفهوم‌ و معناي‌ هستي‌ِ انگور ممكن‌است‌ كه‌ از حوزه‌ آگاهي‌ ما بيرون‌ باشد، بازپردازي‌ِ ژنتيك‌ اين‌ ميوه‌، باپديد آوردن‌ انگورِ بي‌ هسته‌، اين‌ هستي‌ را از هر گونه‌ هدف‌ و معنا تهي‌كرده‌است‌. اين‌ چنين‌ است‌ كه‌ شكوفايي‌ِ دانش‌ ژنتيك‌ مي‌ تواند برآيش ‌انسان‌ را از ناهدفمندي‌ و كاركردِ خودبخودي‌ بدر آورد و بسوي‌آينده‌اي‌ دلخواه‌ برواند.

بازگشت به صفحه اول


Free counter and web stats